(¯`•._.•[ تنهایی و بیکسی ]•._.•´¯)

تنهایم به دادم برس

سلام دوستان و بازدید کنندگان عزیز

شرمنده اگه وبلاگم خالیه و هیچ مطلبی نداره ، چون مدیران محترم بلاگفا زحمت کشیدن و همه مطالب وبلاگم رو که در مدت 6 سال جمع آوری کردم رو خواسته یا نا خواسته حذف کردن و دیگه هیچ نمونده از بلاگم .

حالا دیگه حتی ایمیل هم میزنم پاسخگو نیستن

مجبورم بشینم و ساعت ها وقتم رو بزارم و مطالب رو دوباره جمع آوری کنم

انشاء الله این بار با قدرت بیشتر و مطالب بهتر بروز رسانی می کنم . ممنون میشم شما هم بهم سر بزنید و نظر خودتون رو بگین

منتظر نظراتتون هستم

حتما به گروه تنهایی و بیکسی در فیسبوک هم سربزنید خوشحال میشیم

با تشکر


برچسب‌ها: تنهایی و بیکسی, تنهایی, بیکسی, تنهایی و بی کسی, سید حمید سجادی

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۲ساعت0:53توسط سید حمید | |

دلم میخواست تمام آدم های دنیا دلشون صاف بود وطعم عشق را حس میکردن.

طعم درد جدایی رو حس میکردن و میفهمیدن وقتی عاشق از معشوق جدا میشه و معشوق را با کس دیگری میبینه چه حالی میشه.

خدایا چه کار کنم دردم را به کی بگم؟

به هر کسی که میگم هنوز دوستش دارم میگه دیوانه ام.

غم دلم را به کی بگم؟

اما دیگه مهم نیست چون عشق ما یک طرفه است.

من قلب خود را از او پس میگیرم و آنرا در اعماق دلم مدفون میسازم.

شبهای تاریک را دوست دارم چون یاد آور خاطراتی خوب برای من است.

ستاره های آسمان را دوست دارم چون نورشان مثل نور کمی است که در اعماق قلبم سوسو میکند و هنوز امید به زنده ماندن دارد.

ابرها را دوست دارم چون عشق را میفهمند و به حالم گریه میکنند.

سرما را دوست دارم چون آوازی غم انگیز به همراه می آورد.

گرما را دوست دارم چون نگذاشت قلبم مقلوب و سرد شود.

بهار را دوست دارم چون گلهای سرخ به همراه می آورد همان گلی که او دوست داشت.

تابستان را دوست دارم چون گرمایش مانند سوزش عاشقی میباشد.

پاییز را دوست دارم چون به یاد لحظاتی می افتم که او مانند برگهای پاییزی مرا زیر پای خود خرد کرد و من همچنان هنوز عاشقانه دوستش دارم.

زمستان را دوست دارم چون غم های مرا در پشت برفهای سپیدش پنهان میسازد.

خدا را دوست دارم چون مهربان است .

چون فقط اوست که وقتی از عشق سخن میگویم مرا دیوانه خطاب نمیکند.

اما از جدایی نفرت دارم چون او بود که دستهای مارا از هم جدا کرد و من دیگرهیچوقت او را متعلق به خود ندیدم.

اما هنوز امیدوارم به دیدن دوباره او هر چند که دیگر دستهایش گرمی همیشگی را ندارد.

و من بعد از رسیدن به این آرزوبا خیال راحت چشمهایم را میبندم و از این دنیا به آن دنیا سفر میکنم.

هنوز به دیدن او زنده ام

چرا؟

نمیدانم

چون هنوز دوستش دارم.

چون دلم برایش تنگ شده.

چرا مرا نخواست؟

چرا رهایم کرد؟

چرا مرا کشت؟

چرا؟

چرا؟

چرا؟


برچسب‌ها: دل نوشته, عاشق, سکوت عاشق, حرف دل, غم

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۴ساعت13:12توسط سید حمید | |

چه حس خوبیه بغض خفت کنه اما نتونی گریه کنی

چه حس خوبیه درد بکشی اما آخ نگی

چه حس خوبیه از دلتنگی جون بدی اما نتونی ببینیش

چه حس خوبیه گوشه اتاق بشینیو و تا صبح به عکسش نگاه کنی تا شاید خوابشو ببینی

چه حس خوبیه به خدا التماس کنی که بذاره یه امشب اون تو خوابت بیاد و به این امید چشاتو رو هم بذاری

چه حس خوبیه هر رو صبح که بیدار میشی عکسشو ببوسی و بگی عزیزم مواظبه خودت باش من نفسم به تو بستس

چه حس خوبیه روزی صد دفه با عکسش حرف بزنی درصورتی که اون صداتو نمیشنوه..


برچسب‌ها: حس خوب, تنهایی عاشق, متن غم انگیز, داستان تلخ, من و تنهایی

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۴ساعت13:3توسط سید حمید | |

من
دلهره هایم تمامی ندارند
نفس هایم کوتاه شده اند
دست هایم میلرزند و قدم هایم کند تر
من پاهایم تحمل وزنم را ندارند من بی تابم برای گم کرده ام
نمیدانم در کدامین دیار آرامش را گم کردم
شاید آن چشم های آلوده آرامش را از من ربودند
هرچه که بود زندگی را سخت کرد
من به رهگذران جاده آرامش میگویم:
به همان لذت آرامش یک خواب لطیف سوگند
من بی خبر مانده ام از نعمت ساده ی خویش…
هرکسی رحم در اندیشه ی خود دارد
با خبر سازد مرا از گم کرده ی خود…
من باران را، گریه ی آسان را،
دست مهربان را، خوابی آرام را،
گم کرده ام …

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت21:56توسط سید حمید | |

پسر : ضعیفه ! دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم !

دختر : توباز گفتی ضعیفه ؟

پسر : خب ، منزل بگم چطوره ؟

دختر : وااااای . . . از دست تو !

پسر : باشه ؛ باشه ببخشید ویکتوریا خوبه ؟

دختر : اه . . . اصلاباهات قهرم !

پسر : باشه بابا ، توعزیز منی ، خوب شد ؟ آشتی ؟

دختر : آشتی ، راستی گفتی دلت چی شده بود ؟

پسر : دلم ! آها یه کم می پیچه ! ازدیشب تاحالا !

دختر : واقعا که !

پسر : خب چیه ؟ نمیگم مریضم اصلا ، خوبه ؟

دختر : لوووس !

پسر: ای بابا ، ضعیفه ! این دفعه اگه قهر کنی دیگه نازکش نداری ها !

دختر : بازم گفت این کلمه رو . . . !

پسر : خب تقصرخودته ! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت میکنم ، هی نقطه ضعف میدی دست من !

دختر : من ازدست توچی کارکنم ؟!

پسر: شکرخدا ! دلم هم پیچ میخوره چون تو تب وتاب ملاقات توبودم ، لیلی قرن بیست و یکم من !

دختر : چه دل قشنگی داری تو ! چقدر به سادگی دلت حسودیم میشه !

پسر : صفای وجودت خانوم !

دختر : می دونی ! دلم ، برای پیاده روی هامون ، برای سرک کشیدن تو مغازه های کتاب فروشی ورق زدن کتابها ، برای بوی کاغذ نو برای شونه به شونه ات را رفتن و دیدن نگاه حسرت بار بقیه . . .
آخه هیچ زنی که مردی مثل مرد من نداره !

پسر : می دونم ، می دونم ،دل منم تنگه ، برای دیدن آسمون چشمای تو . . .

برای بستنی شاتوتی هایی که باهم میخوردیم . . .

برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم ومن مردش بودم . . . !

دختر : یادته همیشه میگفتی به من میگفتی “ خاتون ”

پسر : آره ، آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی !

دختر : ولی من که بور بودم !

پسر : باشه ! فرقی نمی کنه !

دختر : آخ چه روزهایی بودن ، چقدردلم هوای دستای مردونه ات رو کرده . . .

وقتی توی دستام گره می خوردن ، مجنون من . . .

پسر : . . .

دختر : چت شد چرا چیزی نمیگی ؟

پسر: …

دختر : نگاه کن ببینم ! منو نگاه کن . . .

پسر: . . .

دختر : الهی من بمیرم ، چشات چرا نمناکه ، فدای تو بشم . . .

پسر : خدا ، نه . . . ( گریه )

دختر : چرا گریه میکنی ؟

پسر : چرا نکنم ، ها ؟

دختر : گریه نکن ، من دوست ندارم مرد گریه کنه ، جلو این همه آدم ، بخند دیگه ، بخند ، زودباش . . .

پسر : وقتی دستاتو کم دارم چطوری بخندم ؟ کی اشکامو کنار بزنه که گریه نکنم . . .

دختر : بخند، و گرنه منم گریه میکنما !

پسر : باشه ، باشه ، تسلیم، گریه نمی کنم ، ولی نمی تونم بخندم

دختر : آفرین ! حالا بگو برای کادو ولنتاین چی خریدی ؟

پسر : توکه میدونی من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد ، ولی امسال برات یه کادو خوب آوردم . . .

دختر : چی ؟ زودباش بگو ، آب از لب و لوچه ام آویزون شد . . .

پسر : . . .

دختر : دوباره ساکت شدی ؟

پسر : برات کادو ( هق هق گریه ) ، برات یه دسته گل گلایل ! یه شیشه گلاب و یه بغض طولانی آوردم . . . !

تک عروس گورستان !

پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره . . .

اینجا کناره خانه ی ابدیت مینشینم و فاتحه میخونم . . .

نه ، اشک و فاتحه

نه ، اشک و فاتحه و دلتنگی

امان ، خاتون من ! توخیلی وقته که . . .

آرام بخواب بای کوچ کرده ی من . . .

دیگر نگران قرصهای نخورده ام ، لباس اتو نکشیده ام و صورت پف کرده از بی خوابیم نباش . . . !

نگران خیره شدن مردم به اشک های من هم نباش !

بعد از تو دیگه مرد نیستم اگر بخندم . . .

اما ، تو آرام بخواب

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت10:27توسط سید حمید | |

یک روز پسری با دختری آشنا میشه که از هر لحاظ دختر به پسر برتری داشت ولی چندین سال از پسر بزرگتر بود. دختر اونو بعنوان یه دوست خوب انتخاب میکنه و بعد از مدتی پسر عاشق دخترمیشه ولی هیچ وقت جرات نکرد که به اون ابراز احساسات کنه و بهش حقیقت رو بگه.

یه روز دختر از دوست پسرش می پرسه که عشق واقعی رو برام معنی کن و پسرخوشحال میشه و فکر میکنه که دختر هم به اون علاقه مند شده و براش حدود نیم ساعت توضیح میده.

 

دختر به دوستش میگه: من دنبال یه عشق پاک می گردم یه عشق واقعی! کمکم میکنی پیداش کنم؟ تا بحال هر چی دنبالش گشتم سراب دیدم و همه عشقها دروغ و واهی بود.

پسر بهش قول میده تو این راه کمکش کنه.

هر روز محبت و عشق پسر به دختر بیشتر میشد ولی دختر بی اعتنا می گذشت و هر چی دختر می گفت پسر چند برابرش رو اجرا می کرد تا دختر متوجه عشق اون بشه.

تا اینکه یه روز که با هم زیر بارون تو خیابون قدم میزدند دختر به پسر میگه: میدونی عشق واقعی وجود نداره؟

پسر می پرسه چطور و دختر میگه: عشق واقعی اونه که واسه معشوقش جونش رو هم بده و پسر گفت: ببین ، به اطرافت با دقت نگاه کن! مطمئن باش پیداش میکنی و باید اول قلبت رو مثل آینه کنی.

دختر خندید و گفت: ای بابا این حرفا برا تو قصه هاست واقعیت نداره. بعد دختر خواست که با هم به رستوران برن و چیزی بخورن پسر قبول کرد و در حالیکه از خیابون عبور می کردند یه ماشین با سرعت تمام به اونها نزدیک شد انگار ترمزش بریده بود و نمی تونست بایسته و پسر که این صحنه رو میبینه دختر رو به اونطرف هول میده و خودش با ماشین برخورد میکنه و نقش زمین میشه دختر برمیگرده و سر پسر روکه غرق خون بود تو دستاش میگیره و بی اختیار فریاد میکشه عشقم مرد!

آره اون تازه متوجه شده بود که اون پسر قربانی عشق دختر شده ولی حیف که دیگه دیر شده بود.
دختر بعد این اتفاق دیگه هیچ وقت دنبال عشق نرفت و سالهای سال بر لبانش لبخند واقعی نقش نبست.

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت10:22توسط سید حمید | |

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
می سوختم .
همه تنم می سوخت .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
وقتی لخت جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم .
با شیطنت نگام می کرد .
پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .
لباش همیشه شیرین بود .
مثل عسل …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام.

 

احساس شما بعد از خواندن این داستان من چیست ؟
در قسمت نظرات منتظر حرف های قلب و دلتون هستم

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۳ساعت9:46توسط سید حمید | |

این روزها دلم اصرار دارد فریاد بزند . . .

اما . . .

من جلوی دهانش را میگیرم

وقتی میدانم کسی تمایلی به شنیدن صدایش ندارد!!!!

این روزها من . . .

خدای سکوت شده ام

خفقان گرفته ام تا آرامش اهالی دنیا خط خطی نشود . . .!!!

آرزوی خیلی ها بودم اما اسیر قدر نشناسی یک نفر شدم . . .!!!!!!!!!!!!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۳ساعت9:10توسط سید حمید | |

http://up.98ia.com/images/zc8x5dnnswtpm2pc5e2.jpg

 

لمس کن کلماتی ر اکه برایت می نویسم ...


تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ... تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ... لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ... که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد ...

لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است ... لمس کن لحظه هایم را ... تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم، لمس کن این با تو نبودنها را.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۳ساعت8:52توسط سید حمید | |

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت
زیر باران غزلی خواند، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است، غم دل یا سم
آنقدر غرق جنون بود که پرپر شد و رفت
روز میلاد، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه دیدار برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسید
عاقبت روی تن ابر شناور شد  و رفت
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
پسری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۳ساعت12:46توسط سید حمید | |

 نه بی قرارم می کنی
 نه بی خیالت می شوم
شبیه کسی هستی
که دوست دارم
گاهی عاشقش شوم
سایه ای مردد
که کوچه های دم غروب را
برای عبور انتخاب می کند
بی آن که نگران آفتاب باشد
همان بهتر که
خاطره ای نداشته باشیم
فقط بگذار گاهی
به همان چیزی فکر کنم
که تو هم به آن فکر می کنی! 

+نوشته شده در سه شنبه چهارم شهریور ۱۳۹۳ساعت13:54توسط سید حمید | |

 دختر، از دوستت دارم گفتنهاي هر شب پسره خسته شده بود ...

يک شب وقتي اس ام اس آمد بدون آن که آنرا بازکند موبايل را گذاشت زير بالشش و خوابيد !

صبح مادرِ پسره به دختره زنگ زد گفت : پــــســــــرم مـــــــــرده ...

دختره شوکه شد و چشم پر از اشک بلافاصله سراغ اس ام اس شب گذشته رفت ...

پـــســــــره نــوشــتـــه بـــــــود:

تصادف کردم با مشکل خودم را رساندم دم درخانه تان لطفا بياپائين ميخوام براي آخرين بار ببينمت ...

« خـــــيــــلـــــي خــــيـــــلــــــــي دوســــتـــتـــــدارم »

+نوشته شده در سه شنبه چهارم شهریور ۱۳۹۳ساعت13:35توسط سید حمید | |

ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺒﺮﻣﺘـــــ ﯾﻪ ﺟـــﺎﯼ ﺷﻠـــﻮﻍ , ﺧﯿﻠـــﯽ ﺷﻠـــﻮﻍ ,ﻭﺍﯾﺴﺘـــﻢ ﺍﻭﻥ ﻭﺳــﻂ ﻧﮕﺎﺗـــــ ﮐﻨـــﻢ!
ﺑﮕـــﻢ ﺍﯾﻨـــﺎﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨـــﯽ؟
ﺑﮕـــﯽ ﺁﺭﻩ!...
ﺑﮕـــﻢ ﺗــﻮ ﻫﯿﺎﻫـــﻮﯼ ﻫــﻤﻪ ﺍﯾـــﻦﺁﺩﻣـــﺎ , ﺑـــﺎﺯﻡ ﻣـــﻦ ﭼﺸﻤـــﺎﻡ ﻓﻘـــﻂ ﺩﻧﺒـــﺎﻝﺗــﻮ ﻣﯿﮕـــﺮﺩﻩ , ﺩﻟــــﻢ ﺑـــﺮﺍﯼ ﺗـــﻮ ﺗﻨﮕــــ ﻣﯿﺸـــﻪ...
ﺻــــﺪﺍﻫﺎﺷـــﻮﻥﻭ ﻣـــﯽ ﺷﻨـــﻮﯼ؟
ﺑﮕـــﯽ ﺁﺭﻩ!
ﺑﮕـــﻢ ﺗــﻮ ﺍﻭﺝ ﻫﻤﯿـــﻦ ﺻﺪﺍﻫـــﺎ ﺩﻟــــﻢﺩﻧـــﺒﺎﻝ ﺻــﺪﺍﯼ ﺗــﻮ ﻣﯿﮕـــﺮﺩﻩ...
ﺑﮕـــﻢ ﺣـــﺎﻻ ﭼﺸﻤﺎﺗــــﻮ ﺑﺒﻨـــﺪ ,ﺑﮕـــﻮ ﭼـــﻪ ﺣﺴـــﯽ ﺩﺍﺭﯼ!
ﺑﮕـــﯽ ﺍﻧﮕـــﺎﺭ ﮔــــﻢ ﺷــﺪﻡ ﺑﯿـــﻦ ﯾــﻪ ﻋﺎﻟﻤـــﻪ ﻏﺮﯾـــﺒﻪ ,ﺑﮕـــﻢ ﺍﮔـــﻪ ﻧﺒﺎﺷـــﯽ ﮔــﻢ ﻣﯿﺸـــﻢﺑﯿــﻦ ﯾــﻪ ﺩﻧﯿـــﺎ ﻏﺮﯾـــﺒﻪ

+نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۳ساعت10:57توسط سید حمید | |

باسلام به تمام دوستان خوبم

به اطلاع می رسونم تاریخ 92/11/29 تولد وبلاگمه واین وبلاگ 7 ساله شد . :)

وقتی فکر می کنم می بینم چه زود 7 سال از اون روزها که معمولا با این کارت های 5 و 10 ساعته تو وب چرخ می زدم گذشته...کم نیست هان...7 سال...

تو همه لحظات زندگیم اینجا یه فرصت بوده، یه مجال، شاید یه فضا برای گفتن از برخی ناگفته ها...

هر چی بود و نبود ما که ولش نکردیم و ادامه دادیم...خوشحالم...از این بابت که هستم و بازديد کنندگانی دارم که چشم و گاهی دلشونو می بندن به این دفتر ناقابل...

خاطراتی که باید از نزدیک لمسش کرده باشین تا متوجه عمقشون بشین...

من دراین 7 سال دوستان زیادی پیداکردم و این دوستان خوبم همیشه به من خیلی لطف دارند ومن رو با پیام هاشون بسیار شرمنده می کنند .

از همه دوستان عزیزی که به این وبلاگ لطف دارن و از سر  لطف گوشه چشمی به اون می کنن سپاسگزارم...

از تیم مدیریت بلاگفا هم ممنونم که زحمت کشیدن و مطالبی که در مدت 7 سال جمع آوری کردم و به راحتی حذف کردن :(


درسته که قلبم کوچیکه اما تمام تون توی قلبم جاگرفتین ونمی تونم حتی یک لحظه فراموشتون کنم

برچسب‌ها: تولد 7 سالگی وبلاگ تنهایی و بیکسی, تنهایی و بیکسی, وبلاگ تنهایی و بیکسی, تولد وبلاگ تنهایی و بیکسی, 7 سالگی وبلاگ تنهایی و بیکسی

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت22:3توسط سید حمید | |

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .

صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .

روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .

مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .

هيچ کس اونو نمی ديد .همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن

همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .

از سکوت خوششون نميومد .

اونم می زد .

غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .

چشمش بسته بود و می زد .

صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .

بدون انتها , وسيع و آروم .

يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .

يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .

تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .

چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت مو ........


برچسب‌ها: دل نوشته عاشق خاموش, عاشق خاموش, عاشق, خاموش

ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ساعت1:22توسط سید حمید | |

امروز دلم گرفته و بسیار غمگینم و دلم از جدایی ترس دارد!با خدای خود ناله کردم تا با لطف خودش

چاره ساز شود!!!!!اه ای خدای من کاش یکی را می فرستادی تا به درد دلم گوش نهد!!امروز به

زجر و خون دلی که مجنون خورد پی میبرم و میگریم!!اری میگریم تا سبک شوم!!امروز ترس همه

وجودم را گرفته ترساز جدا کردن من از کسی که برایش جانم ناقابل است!!!امروز به هزاران کس

حسودی میکنم و با خود میگویم چرا من نیز به جمع آن هزار تن نی پیوندم؟؟آری این لحظه که میگذرد

بر من لحظه تلخی است لحظه ای تلخ تر از زهر!!! کاش معشوقم الان اینجا بود تا باری از غمم بردارد

و به من آرامش دهد!مگر این دلم چه میخواهد ای خدا؟؟تو نیک آگاهی و از موج خون گرفته دلم

آگاهی کمکم کن کمکم کن کمک!!!لحظه اکنون بر من سنگین است و تاب نوشتن ندارم!!دوست

داشتم که اکنون یارم اینجا بود تا سر به شانه اش گذارم و آرام بخوابم فارغ از غم!افسوس که زمانه

دسیسه میکند و هجر میافکند تا عاشق بسوزد!!باز تو را میخوانم ای خدایی که بر همه چیز قادری

بنده ای با درد آمده و درب تو را میکوبد،این بنده خطاکار چونان درب درگاهت بکوبد تا پاسخش

گویی و تا از فضل تو نصیب نگیرد حلقه از دست رها نسازد!!!


برچسب‌ها: دل نوشته امروز غم الودم, دل نوشته, غم, غم الودم, نوشته امروز غم الودم

+نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ساعت1:14توسط سید حمید | |

ساعت 3 شب بود صداي تلفن آمدپسري را از خواب بيدار كرد پشت خط مادرش بود وپسر با عصبانيت گفت:

چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي.مادر گفت 25 ساله قبل در همين ساعت مرا از خواب بيدار كردي؟

فقط خواستم بگويم تولدت مبارك

پسر از اينكه دل مادرش را شكسته تا صبح خوابش نبردصبح سراغ مادرش رقت وقتي وارد خانه شدمادرش را پشت ميز تلفن

با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود

برچسب‌ها: عاشق واقعی مادر, مادر, دل مادر, شکستن دل مادر, شمع نيمه سوخته

+نوشته شده در جمعه پنجم مهر ۱۳۹۲ساعت17:8توسط سید حمید | |

عشـق یعنـی هـمون سـلام اول

عـشق یعنـی مـایه قـوت قـلـب

عشق یعنی انفجار احساسات

عشق یعنی کم کردن فاصله ها

عشق یعنی کلید یک رابطه ی محکم

عشق یعنی در موفقیت هم شریک بودن

عشق یعنی کاری کنی که راحت پیدات کنه

عشق یعنی مثل اشراف زاده ها باهاش رفتار کنی

عشق یعنی کسی رو داشته باشی که ازت محافظت کنه

عشق یعنی وقتی باهاش قرار داری به خودت برسی

عشق یعنی یک عالمه حرف رو با یه اشاره گفتن

عشق یعنی هولش بدی تو یک مسیر درست

عشق یعنی یه بازی که تمومی نداره

عشق یعنی من وتو ما میشویم

عشق یعنی حرفشو باور کنی

عشق یـعنی جادوش کنی

      عشق یـعنی عشق


برچسب‌ها: عاشق واقعی, عشق, قـوت قـلـب, جادو, من وتو

+نوشته شده در جمعه پنجم مهر ۱۳۹۲ساعت17:4توسط سید حمید | |

سلام . دلم برات خیلی تنگ شده بود پسرک از شادی تو پوست خود نمی گنجید...
راست میگفت ...خیلی وقت بود که ندیده بودش..دلش واسش یه ذره شده بود.. تو چشای سیاهش زل زد همون چشمایی که وقتی ۱۶سال بیشتر نداشت باعث شد تا پسرک عاشق شود و با تهدید و داد و هوارو عربده بالاخره کاری کرد که باهم دوست شدن دخترک نگاهی به ساعتش کرد و میون حرفای پسرک پرید و گفت: من دیرم شده زودی باید برم خونه...
همیشه همین جور بوده هر وقت دخترک پسرک را میدید زود باید بر میگشت...
 پسرک معطل نکرد و کادویی که برای دخترک خریده بود رو با کلی اشتیاق به دخترک داد دخترک بی تفاوت بسته را گرفت و تشکری خشک و خالی کرد... حتی کنجکاویی نکرد داخل بسته رو ببیند پسرک خواست سر سخن روباز کند که دخترک گفت : وای دیرم شد..من دیگه برم خداحافظ...
خداحافظی کردند و پسرک در سوک لحظه جدایی ماتم گرفت و رفتن معشوق را نظاره کرد .... دخترک هراسان و دل نگران بود... در راه نیم نگاهی به بسته انداخت ...یه خرس عروسکی خوشگل بود.. هوا دیگه داشت کم کم سرد میشد وسرعت ماشین هاییکه رد میشدند ترس دخترک رو از دیر رسیدن بیشتر میکرد پسره مثل همیشه ۵ دقیقه تاخیر داشت اما بازم مثل همیشه ریلکس بود...
دخترک سلام کرد و پسر پاسخ گفت دخترک بی درنگ بسته را به پسر داد و نگاه پر شوقش را به نگاه پسر دوخت.
پسر نیم نگاهی به بسته انداخت و گفت: مرسی... بسته را باز کرد و ناگاه چشمش به نامه ای افتاد که عاشق خوش خیال دخترک برای او نوشته بود... لبخندی زد و به روی خود نیاورد... چند دقیقه ای را با هم سپری کردن و باز مثل همیشه خداحافظی و نگاه ملتمس عاشقی که از لحظه ی وداع بیزار است..
این بار دخترک عاشق بود و پسره معشوق او.. معشوقی که شاید جسم اون سر قرار با 5 دقیقه تاخیر حاضر شده بود ، اما دلش از لحظه اول جای دیگه ای بود ........
 کمی آن طرف تر صدای جیغ لاستیکی دخترک و پسر را متوجه نقطه ای در آن طرف کرد..
پسرکی در زیر چرخ های ماشین جان می داد و آخرین نگاهش دوخته شده به معشوقه ای بود که به او خیانت کرده بود


برچسب‌ها: عاشق واقعی, جان می داد, خیانت, تاخیر

+نوشته شده در دوشنبه یکم مهر ۱۳۹۲ساعت21:40توسط سید حمید | |

دوست دارم که... یه اتاقی باشه گرمه گرم...روشنه روشن... تو باشی منم باشم... کف اتاق سنگ باشه... سنگ سفید...تو منو بغلم کنی که نترسم... که سردم نشه... که نلرزم...اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار... پاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم... با پاهات منو محکم گرفتی...دو تا دستتم دورم حلقه کردی...بهت میگم چشماتو می بندی؟...میگی اره و بعد چشماتو می بندی...!بهت میگم برام قصه میگی؟...تو گوشم میگی اره...
بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن...

یه عالمه قصه ی طولانی و بلند که هیچ وقت تموم  نمی شن... میدونی؟می خوام رگمو بزنم...رگ خودمو...مچ دست چپمو...یه حرکت سریع...یه ضربه ی عمیق...بلدی که ولی تو نمی دونی می خوام رگمو بزنم...تو چشماتو بستی...نمی دونی من تیغ رو از جیبم در میارم...نمی بینی که سریع می برم... نمی بینی که خون فوران می زنه...رو سنگای سفید...نمی بینی که دستم می سوزه و لبم رو گاز میگیرم که نگم اخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی...
تو داری قصه میگی...من شلوارک پامه...دستمو می ذارم رو زانوم...خون میاد از رو دستم میریزه رو زانوم...و از زانوم می ریزه رو سنگا...قشنگه مسیر حرکتش...!قشنگه رنگ قرمزش...حیف که چشمات بسته ست و نمی تونی منو ببینی...تو بغلم کردی...می بینی که سرد شدم...محکمتر بغلم می کنی که گرم بشم...می بینی نامنظم نفس می کشم...تو دلت میگی اخی دوباره نفسش گرفت...می بینی هر چی محکمتر بغلم می کنی سردتر میشم... میبینی که دیگه نفس نمی کشم...چشماتو باز می کنی...

میبینی من مردم... می دونی؟من می ترسیدم خودمو بکشم!..از سرد شدن... از تنهایی... از خون دیدن... وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم... مردن خوب بود اروم اروم... گریه نکن دیگه ... من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم دلم می گیره ها... بعدش تو همونجوری وسط گریه هات بخندی... گریه نکن دیگه خب؟... دلم میشکنه... دل روح نازکه... نشکنش...  


برچسب‌ها: خودکشی, اتاق گرم, قصه طولانی, رگمو بزنم, رنگ قرمز

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۲ساعت17:32توسط سید حمید | |

شب را دوست دارم!

چون ديگر رهگذري از كوچه پس كو چه هاي شهرم نمي گذرد تا سر گرداني مرا ببيند

چون انتها را نمي بينم تا براي رسيدن به آن اشتياقي نداشته باشم

شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دور اشك هاي يخ زده ام را در گوشه چشمان بي فروغم نمي بيند

شب را دوست دارم : چرا كه اولين بار تو را در شب يافتم از شب مي ترسم : تو را در شب از دست دادم

از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين

با آفتاب قهرم چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟



برچسب‌ها: شب, اشك هاي يخ زده, شب را دوست دارم, از شب مي ترسم, عشق هاي دروغين

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۲ساعت17:24توسط سید حمید | |

پسر حلقه اش را در آورد و روی پیشخوان گذاشت ، دختر نیم نگاهی به او کرد و سرش را پائین انداخت ، پیر مرد طلافروش حلقه را روی ترازوی کوچکش انداخت ، نیم نگاهی به هر دوی آنان کرد ، حلقه را از روی ترازو برداشت و مشغول محاسبه قیمت شد ، پسر رویش را به سمت دختر برگرداند و با اشاره سر چیزی به او گفت ، شاید فقط آن دختر میفهمید معنی این اشاره چیست ، او هم حلقه اش را درآورد و روی پیشخوان گذاشت ، پیرمرد اینبار نگاهی تعجب آمیز به هر دوی آنان کرد و حلقه دختر را هم برداشت ، در حالی که مشغول محاسبه قیمت حلقه ها بود ، از بالای عینگ بزرگش آندو را ورانداز میکرد ، دختر سرش را پائین انداخته بود و پسر به نقطه نامعلومی خیره شده بود ، هیچکدام چیزی نمیگفتند انگار هر دو در دنیای دیگری سیر میکردند ، پیرمرد ترجیح داد چیزی نگوید ، دسته اسکناسی را از زیر پیشخوان در آورد و مشغول شمارش شد ، همینطور که داشت اسکناسها را میشمرد از شیشه جلوی پیشخوان چشمش به دستان آندو افتاد ، آنچنان دستان یکدیگر را میفشردند که انگار میترسیدند باد بیاید و دیگری را با خود ببرد ، پیرمرد دسته اسکناس را روی پیشخوان گذاشت و گفت : آقا راضی باشین .پسر دسته اسکناس را برداشت و شروع به شمردن کرد ، هنوز چند تای آن را نشمرده بود که دسته اسکناس را داخل جیبش گذاشت و از پیرمرد تشکر کرد ، نگاهی به دختر کرد و هر دو به طرف درب مغازه رفتند ، پسر مانند عقابی که بال میگشاید تا فرزندانش را از باد و طوفان در امان دارد ، دستش را به دور شانه دختر انداخت ، نگاه معنی داری به او کرد و آهسته او را به خود فشرد ، دختر دستمالی از جیبش در آورد و بطرف صورتش برد وهر دو از مغازه خارج شدند .پیرمرد طلافروش با ناباوری این صحنه را تماشا میکرد ، در تمام سالیان دور و دراز زندگیش بسیار دیده بود جوانانی را که با دنیائی امید و آرزو برای خرید حلقه نامزدی میامدند و با چه ذوق و شوقی بعد ازخرید حلقه از او تشکر میکردند و دست در دست هم ، لبخند زنان از آن مغازه خارج میشدند و میرفتند تا نوبت دیگری برسد . بسیار هم دیده بود کسانی را که حلقه هایشان را برای فروش میاوردند و آنرا مانند موجود مزاحمی روی پیشخوان میاندازند تا از شرش خلاص شوند اما هرگز ندیده بود اینچنین عاشقانه به سراغش بیایند و وقتی حلقه هایشان را بر روی پیشخوان میگذارند ، بغض گلویشان را بفشارد .پیرمرد دلش طاقت نیاورد ، حلقه ها را برداشت و به شتاب از مغازه خارج شد ، چند قدم آنطرفتر دختر و پسر را دید که آهسته و بدون هیچ شتابی ، انگار سنگینترین وزنه های دنیا را به پاهایشان بسته اند ، به طرف انتهای خیابان میروند ، بدنبالشان دوید و دستش را بر روی شانه پسرگذاشت ، پسر بسوی پیرمرد برگشت و گفت : بله بفرمائید ،پیرمرد با لحنی آرام و دلنشین گفت : پسرم حلقه را که نمیفروشند و سپس حلقه ها را که در دستان پر چین و چروکش بود بسوی او دراز کرد و گفت : این حلقه بهترین یادگار شماست ، پولش هم پیش شما بماند ، هر وقت داشتید بدهید ، اصلا" این شیرینی عروسیتان .پسر نگاهی به دختر کرد و با صدای بغض آلودی به پیرمرد گفت : اگر میذاشتن عروسی کنیم ، حلقه هامون رو نمیفروختیم .

دختر دیگر طاقت نیاورد ، بغض امانش را بریده بود ، بازوی پسر را گرفت و با فشار محکمی بطرف خود کشید و گفت : بیا بریم عزیزم .

پیرمرد هاج و واج کنار خیابان ایستاده بود و دور شدن آن دو نفر را نگاه میکرد ، دستمال کوچکی را از جبیش درآورد ، عینکش را برداشت و آهسته قطره اشکی را که از گوشه چشمش سرازیر شده بود پاک کرد

برچسب‌ها: عشق واقعی, پیشخوان, حلقه ازدواج, آغـوش, روزهای عاشقی

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ساعت16:22توسط سید حمید | |

روي تخته سنگي نوشته شده بود:
اگر جواني عاشق شده باشد چه کند؟
من هم زير آن نوشتم بايد صبر کند.
بار دوم از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود :
اگر صبر نداشته باشد چه کند؟
من هم با بي حوصلگي نوشتم:
بميرد بهتر است.

براي بار سوم از آنجا عبور ميکردم.انتظار داشتم زير نوشته ي من نوشته اي باشد،اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم

برچسب‌ها: عشق, جوان عاشق, صبر, بي حوصلگي, مرگ

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ساعت15:57توسط سید حمید | |

حرف دلم بود که نوشتم

در نور عشق و مهتاب

نوشتم و خواندند

این همه با هم نشستن ها

متن هایی شد که

حالا در دستان تواست

دوستشان دارم

که ساده و زیبا متولد شده اند


برچسب‌ها: حرف دل, حرف دلم, نور عشق و مهتاب, با هم نشستن, دستان تو

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ساعت15:39توسط سید حمید | |

برسنگ قبر من بنويسيد خسته بود

 اهل زمين نبود نمازش شكسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود

تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود

چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت

عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر پشت دري

كه باز نمي شد نشسته بود


برچسب‌ها: انسان, سنگ قبر من, اهل زمين, تبر و تيشه, عمر

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ساعت15:35توسط سید حمید | |

او  که  رسید  نغمه  دل  ما   را   نواخت

دلم لرزیدو با نگاههای او همراهی  گشت

تازه یافته  بودم ، یک همدم ،  یک همراز

اما مدتی است که نگاهایش با من غریبه است

وسنگینی گامهایشرا حس می کنم

کوبیده  می شود  بر روح و  جانم

شاید نغمه دل  او  هم نواخته شده

شاید با نگاه دیگری همراز گشته

و   یا    رفیق   نیمه    راه    شده

اما همچنان در حسرت آن نگاهها لحظه شماری  میکنم

هر  چند  اقتدارم   بر باد رفت   و   از   درون   سوختم

برچسب‌ها: او, یک همدم, همراهی, نگاه, غریبه

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ساعت15:31توسط سید حمید | |

اسمشو از موبایلت پاك می کنی...

مسیجاش دیلیت می شه...

به دوستات میگی حق ندارین جلوم اسمشو بیارین

به خودت تلقین میکنی که فراموشش کردی

اما...

با جای خالیش تو قلبت چیكار می كنی؟؟

با این همه تشابه اسمی چیكار می كنی ؟؟

با اهنگایی كه باهاش گوش میكردی چیكار می كنی؟؟

وقتی غذایی كه دوس داره رو می خوری و یادش میفتی چیكار می كنی؟؟..

وقتی ازت سراغشو می گیرن چیكار می كنی ؟؟

وقتی تیكه كلامشو می شنوی چیكار می كنی؟؟؟

برچسب‌ها: انسان, تنهایی, شادی, آغـوش, روزهای عاشقی

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت12:14توسط سید حمید | |

بـایـد ڪسـے را پـیـدا ڪـنـم

ڪــہ دوسـتـم داشـتـہ بـاشـد (!)

آنـقـدر ڪـہ یـڪـے از ایـن شـب هـاے لـعـنـتـے

آغـوشـش را بـرای مـن و یـڪ دنـیـا خـسـتـگـے اَم بـگـشـایـد…

هـیـچ نـگـویـد!

هـیـچ نـپـرسـد…

فـقـط مـرا در آغـوش بـگـیـرد…

بـعـد هـمـانـجـا بـمـیـرم (!!!!!!)

تـا نـبـیـنـم روزهـاے آیـنـده را ×

روزهـایـے ڪـہ دروغ مـیـگـویـد ×

روزهـایـے ڪـہ دیـگـر دوسـتـم نـدارد ×

روزهـایـے ڪـہ دیـگـر مـرا در آغـوش نـمـیـگـیـرد ×

روزهـایـے ڪـہ عـاشـق دیـگـرے مـیـشـود ….


برچسب‌ها: انسان, تنهایی, شادی, آغـوش, روزهای عاشقی

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۲ساعت11:11توسط سید حمید | |

تو را بی دلیل دوست دارم*
نه ادعای عاشقی کردی*
نه کلمات را به بازی گرفتی*
ولی عجیب رخنه کردی میان هوای شعرهایم*
با تو بارانی ام*همان دور بمان*نزدیک که بیایی *
قواعد بازی آدمها مسومت میکند
*بگذار بی دلیل دوستت داشته باشم*
و بنویسم *تا بی خبر بخوانی مرا

برچسب‌ها: دوستت دارم, عاشقی, شعره, قواعد بازی, بارانی

+نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۲ساعت17:36توسط سید حمید | |

هر چه انسان تر باشيم زخمها عميق تر خواهند بود.

هر چه بيشتر دوست بداريم بيشتر غصه خواهيم داشت .

بيشتر فراق خواهيم کشيد و تنهایی هايمان بيشتر خواهد شد...

شادی ها لحظه اي و گذرا هستند شايد خاطرات بعضی از آنها تا ابد در ياد بماند ،
اما رنجها داستانش فرق ميکند تا عمقِ وجود آدم رخنه ميکند و ما هر روز با آنها زندگی مي کنيم...انگار که اين خاصيت انسان بودن است..!!

برچسب‌ها: انسان, تنهایی, شادی, زخم عمیق, خاطرات

+نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۲ساعت17:27توسط سید حمید | |