تبليغاتX
๑۩۞۩๑تنهایی و بیکسی๑۩۞۩๑
๑۩۞۩๑تنهایی و بیکسی๑۩۞۩๑
*~*~عشق بی­ قید و شرط~*~*


روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم


درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می­خواهی می­توانی تمام سیب­های درخت را

چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول بدست آوری.


آن وقت پسر تمام سیب­های درخت را چید و برای فروش برد. هنگامی که پسر بزرگ شد، تمام

پولهایش را خرج کرد و به نزد درخت بازگشت و گفت می­خواهم یک خانه بسازم ولی پول کافی

ندارم که چوب تهیه کنم.


درخت گفت: شاخه­های درخت را قطع کن. آنها را ببر و خانه­ای بساز
.


و آن پسر تمام شاخه­های درخت را قطع کرد.. آنوقت درخت شاد و خوشحال بود. پسر بعد از

 چند سال، بدبخت­تر از همیشه برگشت و گفت: می­دانی؟ من از همسر و خانه­ام خسته شده­ام و

می­خواهم از آنها دور شوم، اما وسیله­ای برای مسافرت ندارم.


درخت گفت: مرا از ریشه قطع کن و میان مرا خالی کن و روی آب بینداز و برو
.


پسر آن درخت را از ریشه قطع کرد و به مسافرت رفت. اما درخت هنوز خوشحال بود.
......


شما چی دوستان؟آیا حاضرید دوستانتان را شاد کنید؟ آیا حاضرید برای شاد کردن دیگران بها

بپردازید؟ آیا پرداخت این بها حد و مرزی دارد؟


مسیح فرمود: بهترین دوست کسی است که جان خود را فدا کند.


آیا شما حاضرید به خاطر خوشبختی و شادی کسی حتی جان خود را فدا کنید.. منظورم این

نیست که باید این کار رو بکنید. منظور از این پرسش فقط یک چیز بود، آیا کسی را بی قید و

 شرط دوست دارید؟ چند نفر؟ برای به دست آوردن آنها چی کار کردید ؟ شده که با انجام کاری

انها را خوشحال کنید ؟


عیب جامعه این است که همه می­خواهند فرد مهمی باشد ولی هیچکس نمی­خواهد انسان مفیدی

 باشد.


درختان میوه خود را نمی­خورند،


ابرها باران را نمی­بلعند،


رودها آب خود را نمی­خورند،


چیزی که برگان دارند، همیشه به نفع دیگران است.


اوشو: همه آنچه که جمع کردم برباد رفت و همه آنچه که بخشیدم، مال من ماند. آنچه که بخشیدم

 هنوز با من است و آنچه که جمع کردم از دست رفت.


در واقع انسان جز آنچه که با دیگران تقسیم می­کند، چیزی ندارد. عشق، پول و مال نیست که

بتوان آن را جمع کرد. عشق، عطر و طراوتی است که باید با دیگران تقسیم کرد.


هر چه بیشتر بدست می­آوری، هرچه کمتر می­بخشی، کمتر داری


زیگ زیگلار: محبت، یعنی دوست داشتن مردم، بیش از استحقاق آنها


این دقیقاً کاریه که خدا با ما کرده؟ کدوم از ما می­تونه با جرأت بگه که من لیاقت داشتم که خدا

 من رو دوست داشته باشه؟
 

پس تلاش کنید تلاش........


با امید به اینکه آسمون زندگیتون به رنگ
یکرنگی عشق باشه



| *| نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 10:19 توسط سید حمید سجادی |
*~*~بهتر از تنهایی~*~*

چقدر تنهایی خوب است  میخواهم از همه چیز بگریزم و هیچ چیز و هیچ کس را به اتاقم را ندهم

 حتی ان ستاره قشنگی که برای دیدنم سرک میکشد دستم را دراز میکنم میخواهم از تنهایی جدا

 شوم و در کنار تو تنفس کنم جلوتر میایی و دستم را که از برفهای شمال سیبری سردتر است در

 دستت میگیری صاعقه ای فرود می اید و تنهایی ام اتش میگیرد شعله ور میشوم مانند تنوری در

 یک روستای دور افتاده به تو نزدیک میشوم گرم میشوم تو از تنهایی هزار بار بهتری

 

 رز آبی بهار



| *| نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388 و ساعت 14:24 توسط سید حمید سجادی |
*~*~میمیرم مهر من~*~*

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه دیدار این خونه

فقط  خوابه ، تو که رفتی هوای  خونه تب داره  ،  داره  از درو دیوارش غم

عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ،  بیا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش

حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و  گنجشک  کلاغای

سیاه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابیده  توی  دنیای خاموشی  ،   دیگه  ساعت رو

طاقچه شده کارش فراموشی  ،  شده کارش فراموشی  ،  دیگه  بارون  نمی

باره  اگر چه  ابر سیاه  ،  تو که  نیستی  توی  این خونه ،   دیگه  آشفته

بازاریست  ،  تموم  گل ها  خشکیدن مثل خار بیابون ها ،  دیگه  از

رنگ  و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت

گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو

به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری

گفتم که تو می دونی،سرخاک

تو می میرم ، ولی

تا لحظه مردن

نمی گیرم

دل از

 تو



| *| نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 20:6 توسط سید حمید سجادی |
*~*~تنهایی~*~*

 

sam pic



| *| نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 20:4 توسط سید حمید سجادی |
*~*~عشق دستمال کاغذی به اشک ! ~*~*

 

 

دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره‌ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟

عاشقم !

با من ازدواج می‌کنی؟

اشک گفت:

ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!

تو چقدر ساده‌ای

خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما

تو مچاله می‌شوی

چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی

پس برو و بی‌خیال باش

عاشقی کجاست!

تو فقط

دستمال باش!

دستمال کاغذی، دلش شکست

گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

در تن سفید و نازکش دوید

خونِ درد

آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه‌ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت

چون که در میان قلب خود

دانه‌های اشک کاشت



| *| نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 16:29 توسط سید حمید سجادی |
*~*~چرا رفتی ؟~*~*

چرا رفتی ؟

 

به این سقفهای کوتاه دل بسته ام و به باغهایی که به پلک بر هم زدنی از بهار به زمستان می غلتند.به دلهای معمولی امیدی نیست و به هر پنجره ای نباید دخیل بست . از ان خیابان نمیتوان به تو رسید و از هر درختی نمیتوان وقت امدن پرنده ها را سئوال کرد.من خوب میدانم که هیچ تقویمی نمیتواند بگوید چه وقت بر میگردی؟چگونه بی تو از عشق بگویم و از خاطره هایی که از مهتاب زیباترند؟

بی تو چگونه از رفتن بگویم و از حوضهایی که دریا را به ماهی ها می اموزند ؟این روزهای گرفته و دراز بی تو به پایان نمیرسد و حرفهای من هر غروب نا تمام میماند .

چرا رفتی؟

هنوز میتوانستیم چراغ علاقه را روشن نگه داریم و خنده ای بسیاری را تجربه کنیم .هنوز امیدهای فراوانی در راه بود .

چرا رفتی؟

هنوز تمامم قصه هایمان را برای هم نگفته بودیم باید عصرها در پیاده روهای زندگی قدم میزدیم و از شاخه های تخیل میوه ارزو میچیدیم هنوز میتوانستیم روبروی هم بر سفره مهربانی بنشینیم.

چگونه اشکهای مرا از یاد بردی؟ به اتاق افسرده که سراغ تو را میگیرند چه بگویم و هر وقت دلم میگرد با که حرف بزنم؟

چرا رفتی؟

چرا پلهای دوستی را شکستی؟ بی تو بشقابهای اندوه را چگونه بشویم و چگونه اتاق تنهایی را جارو کنم ؟

همیشه این گونه بوده است کسی را که خیلی دوست داری زود از دست میدهی پیش از انکه خوب نگاهش کنی مثل پرندهای زیبا بال میگیرد و دور میشود  فکر میکردی میتوانی تا اخرین روزی که زمین به دور خود میچرخد و خورشید از پشت کوه ها سرک میکشد در کنارش باشی هنوز بعضی حرفهایت را به او نگفته بودی و هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی که میبنی دیگر نیست

 

مسافرم

یادت هست همیشه میگفتی از من خداحافظی نکن بگو: فعلا. اما عزیزم من همیشه میگفتم خدا نگهدار چون از خدا بزرگتر کسی را ندیدم تا تو رو به او بسپارم الان هم برایم یقین شده که تو برای همیشه رفتی .پس با اشکهایم بدرقه ات میکنم و میگویم خدا نگهدارت.

 رز آبی

 



| *| نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 و ساعت 16:41 توسط سید حمید سجادی |
*~*~مداد رنگی ... ~*~*

 

color pen

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي

گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده

 بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک

وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر

 نشد.



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 و ساعت 21:21 توسط سید حمید سجادی |
*~*~آدما ... ~*~*

 

آدما از جنس برگند

                 گاهي سبزند

 گاهي پائيزن و زردند

                زمستون ديده نميشن

تابستون سايبون سبزند

 آدما خيلي قشنگن

 حيف كه هر لحظه يه رنگند

 

 رز آبی 



| *| نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 و ساعت 9:55 توسط سید حمید سجادی |
*~*~بهار من ~*~*

آری

 

اغاز دوست داشتن است

 

گرچه

 

پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیئندیشم

 

که همین دوست داشتن زیباست (فروغ )

رز آبی 

 

 



| *| نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388 و ساعت 14:19 توسط سید حمید سجادی |
*~*~آن روزها...~*~*

آن روزها گذشتند، روزهاي پياپي شور و زندگي.

روزهايي كه بوي اميد مي‌داد.

لحظه‌هايي كه مرا تا اوج خوشبختي مي‌رساند.

آنجا كه به ابرها دست مي‌كشيدم وبا تلالؤ خورشيد زندگي مي‌كردم

وثانيه‌هايي كه درياي نيلوفر قلبم قد مي‌كشيد و مي‌پيچيد و به بغض ابرها مي‌رسيد.

اما...

حالا من مانده‌ام و دلتنگي. من مانده‌ام و دنيايي حرف نگفته

حالا من هستم و خستگي از ركود لحظه هاي كبود خاطره،

انگار گم شده ام در هجوم سكوتي تلخ.

انگار از ذهن زمان پاك شده‌ام و در سياهي سمج روزهاي بي پايان گم.

كاش مي‌توانستم از ديار غريبانه دلتنگي هجرت كنم.

كاش توان اين را داشتم كه تا مرز روياي سبز با هم بودن پرواز كنم و در آغوش مهرباني‌ها جاني تازه بيابم.

اما زندگي عوض نمي‌شود.

روي لحظه ها پا مي‌گذارد و مي‌گذرد.


قابل توجه دوستان بی معرفت که میان تو وبلاگو نظر نمیدن:

یه نظر کوچولو بدین که چیزی نمیشه

همش ۱ دقیقه کار داره

منتظرم



| *| نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت 10:33 توسط سید حمید سجادی |
*~*~پیام مدیر~*~*

اینم متن های عاشقانه که دوستان عزیز واسه ما فرستادن همونطور که گفته بودم ارسال کنید واسه ما تا منم واستون با نام خودتون بزارم

تمامی متنها و عکس ها در ادامه مطلب هستش حتما یه سربزنید و بخونید پشیمون نمیشید



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387 و ساعت 20:4 توسط سید حمید سجادی |
*~*~تولد وبلاگم مبارک~*~*

با عرض سلام خدمت تمامی دوستان و بازدیدکنندگان عزیز

تولد ۲ سالگی وبلاگم مبارک

ببخشین ۲ روز دیر تر آپ کردم و تولد گرفتم ولی مهم اینه که گرفتم پس حالا همگی بفرما

کیک تولد

من از شما کادو نمی خوام فقط هرکدوم حتما نظر بدین و با نظرات زیباتون من رو خوشحال کنید

پس منتظر نظرات زیباتون هستم عزیزان

از تمامی دوستانی که در طی این دو سال به وبلاگ تنهایی و بیکسی سر زدند و نظر دادند تشکر ویژه دارم

 

 



| *| نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387 و ساعت 18:54 توسط سید حمید سجادی |
*~*~مترسک~*~*

هنوز هم خیال کن

مترسک باغ توام

matarsakk

خوش باش و در خیال خود

دیگران را هم خام کن...

 بگو که با من می دوی

بگو که با من می پری

بگو که در تنهاییت دست مرا گرفته ای...

بگو که چشمانم اشک تو را می ریزند

بگو که شبها صدایم بهمت می ریزد

... 

بگو بگو... فریاد کن!

اینجا کلاغ بسیار است!



| *| نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 و ساعت 12:18 توسط سید حمید سجادی |
*~*~مرگ ... ~*~*

مرگ ...

            پاییز مزرعه . . .

          زردی گندم زار . . .

          مترسک می دانست تا او باشد ٬

          کلاغ ها از گرسنگی می میرند . . .

          فردایش مترسک خود را کشته بود   . . .



| *| نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 و ساعت 12:15 توسط سید حمید سجادی |
*~*~پیام مدیر~*~*

سلام دوستان عزیز

سه هفته دیگه تولد ۲ سالگی وبلاگم هست (۲۷ بهمن ماه) به همین دلیل هرکس از حالا تا سه هفته دیگه متن یا شعر عاشقانه یا عکسی داره واسه من به ایمیلم بفرسته یا در قسمت نظرات وبلاگ بنویسه تا با اسم خودش در وبلاگ بزارم هر کس هم می خواد متن یا شعر یا عکسشو تقدیم به فرد خاصی کنه حتما اسم فرد مورد نظرشو بنویسه .

توجه : حتما اسم خودتون و اسم فرد مورد نظرتون رو بنویسید و اگر کسی هم مایل بود میتونه بگه ایمیلش رو هم بزارم.

پس از حالا تا ۲۷ بهمن ماه منتظر نظرات و ایمیل های شما دوستان و بازدیدکنندگان عزیز هستم.

 

با تشکر

مدیریت وبلاگ تنهایی و بیکسی

سید حمید سجادی



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 و ساعت 19:40 توسط سید حمید سجادی |
*~*~عشق واقعی~*~*

 

آموختم که عشق واقعی در طول زمان ومکان از دل بیرون نمی رود ،

اگر کسی می تواند عشقش را کنار بگذارد، بداند که هوسی بیش نبوده است ،

عشق واقعی شعله ای است که هرگز خاموش نمی شود



| *| نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت 21:10 توسط سید حمید سجادی |
*~*~آی خدا دلم واست تنگ شده........~*~*

 

توی خلوت پر از هم همه ام ، چه صدایی به صدام نمی رسه، اگه می تونی منو دعا بکن ، من که دستم به خدا نمیرسه، آسمونا ارزونی پرنده ها جای آسمونا یه قفس بده ، همه ی دار  ندارم رو بگیر هرچی بودمو دوباره پس بده. بازم هیچ راهی به مقصد نرسید من هزار و یک شبه معطلم ، تا ته جاده ی دنیا رفتمو بازم انگار سر جای اولم. چرا دنیا باتمام وسعتش مرحمی برای زخم من نداشت ، پای هر چی که دویدم آخرش حسرت داشتنشو رو دلم گذاشت. سر روی شونه های روزگار، بعد این فاصله حق حق می کنم دارم از ثانیه ها سیر میشم ، دارم از دوری تو دق می کنم، پشت خنده های مصنوعی من دل به این بغض گلو شکن بده ، روزگار سردمو ورق بزن دست مهربونتو به من بده. گم شدم توی شبی که خودمم شبی که حتی یه فانوس نداره منو با خودت ببر به روشنی آخه هیچکی مثل تو منو دوست نداره. لک زده دلم واسه یه هم زبون شیشه ی دل همه سنگ شده می دونی دلیل گریه هام چیه ؟

آی خــدا دلــم واســت تــنــگ شــده........

 



| *| نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت 21:8 توسط سید حمید سجادی |
*~*~هاله ی ماتم ~*~*

جــــهان را از چـــه رو مـاتم گــرفــته     زمیـــن و آســـمان را غـم گرفته

        چــنان مــــاتم به گیتی سایه افکند     که گـــویی نیّـــر اعـــظم گرفــته

             مـــگر مـــــاه محـــرم شـــد هـــویدا     که مـــه را هـــاله ی ماتم گرفته

                  جـــــبین قـــدســیان را از مــــلالــت     خطـــوط درهـــم و برهــم گرفته

             بــرون کــن خـاتم شـادی ز انگشت     کزیـــن مـــاتم دل خـــاتم گـرفته

        چــه باک از زخم پیـکان عاشقی را     که از معشوق خود مرهم گرفته

حــسین بــــن عـــلی فــرزند زهــرا     که نــور چــهره اش عالم گرفتــه

        چـو شــــیر شـــرزه پرچمدار اسلام     پــی نهــضت به کف پرچم گرفته

             بـــه اشـــــک دیـــده گــلهای نــبوت     غـــــبار ز روی هــــــم گرفتـــــــه

                  نـــه تــــنها دامـــن خـــرگاه عـصمت     کـــه آتـــش دامـــن عالــم گرفته

             حــــجاب از پـــر بر آن خرگاه؛ جبریل     به پیـــش چشــم نامحرم گرفته

        فـــغان کـز خیمه ها برخاست دودی     که اشــک از دوده ی آدم گرفـته

زهی خاک صفا بخشی که فردوس    صــــفا زآن وادی خـــــرم گــــرفته

        زهــــی آب گـــوارائـــی که رونـــــق     زآب چـــشمه ی زمـــزم گــــرفته

             دلــم در کـــنج تـــنهایی شـب و روز     غمــش را مونس و همدم گرفته

                  رســـا دســـت از تـــو شاها برندارد     که دامـــان تـــرا محـــکم گـــرفته

عاشورا



| *| نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387 و ساعت 14:0 توسط سید حمید سجادی |
*~*~بلبل~*~*

بلبل نیستم که به هر شاخه ای غوغا کنمشمع هستم و جان را فدای جانت می کنم
روزگاری است که من طالب رخساره توامفکر من باش که در این شهر گرفتاره توام
 گفته بودی که طبیب دل بیماره منی     پس طبیب دل من باش که بیمار توام



| *| نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387 و ساعت 10:18 توسط سید حمید سجادی |
*~*~~*~*

سلام دوستان عزیز

من اومدم

یکی جلو منو

بــــــــــــــــــگـــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــره

 

از این به بعد هر هفته وبلاگ آپ میشه با متن ها و عکسهای عاشقانه زیبا پس منتظرم باشید

 

با تشکر

مدیریت وبلاگت تنهایی و بیکسی



| *| نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387 و ساعت 10:16 توسط سید حمید سجادی |
*~*~خسته~*~*

خسته شدم میخواهم در آغوش گرمت آرام گیرم

خسته شدم بس که از سرما لرزیدم بس که این کوره راه

 ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندند

خسته شدم بس که تنها دویدم .اشک گونه هایم را پاک کن و بر

پیشانیم بوسه بزن ... میخواهم با تو گریه کنم...خسته شدم بس که

تنها گریه کردم..میخواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم وشانه

هایت راببوسم ...خسته شدم بس که تنها ایستادم خوب من



| *| نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387 و ساعت 18:38 توسط سید حمید سجادی |
*~*~بزرگ ترین قلب~*~*

دخترک با دقت تمام داشت بزرگترین قلب ممکن را با یک چوب روی ماسه ها ترسیم میکرد. شاید فکر میکرد که هر چه این قلب را بزرگتر درست کند یعنی اینکه بیشتر دوستش دارد!بعد از اینکه قلب ماسه ای اش کامل شد سعی کرد با دستهایش گوشه هایش را صیقل دهد تا صاف صاف بشود شاید میخواست موقعی که دریا آن را با خودش می برد این قلب ماسه ای جایی گیر نکند!از زاویه های مختلف به آن نگاه کرد شاید می خواست اینطوری آن را خوب خوب بشناسد و مطمئن بشود همان چیزی شده که دلش میخواست!به قلب ماسه ای اش لبخندی زد و از روی شیطنت هم یک چشمک به قلب ماسه ای هدیه داد . دلش نیامد که یک تیر ماسه ای را به یک قلب ماسه ای شلیک کند!برای همین هم خیلی آرام چوبی را که در دستش بود مثل یک پیکان گذاشت روی قلب ماسه ای.حالا دیگر کامل شده بود و فقط نیاز به مواظبت داشت . نشست پیش قلب ماسه ای و با دستش آن را نوازش کرد و در سکوت به قلب ماسه ای قول داد که همیشه مواظبش باشد.برای اینکه باد قلبش را ندزدد با دستهایش یک دیوار شنی دور قلبش درست کرد.دلش می خواست پیش قلب ماسه ای اش بماند ولی وقت رفتن بود  . نگاهی به قلب ماسه ای کرد و رفت.چند قدمی دور نشده بود که دوباره برگشت و به قلب ماسه ای قول داد که زود برمی گردد و بقیه راه را دوید.فردا صبح دخترک در راه برای قلب ماسه ای گلی چید و رفت به دیدنش. وقتی به قلب ماسه ای رسید آرام همانجا نشست و گلها را پرپر کرد و بر روی قلب ماسه ای ریخت.

قلب ماسه ای با عبور چرخ یک ماشین شکسته شده بود.



| *| نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت 17:15 توسط سید حمید سجادی |
*~*~لطفا همه بخونید~*~*

سلام دوستان و بازدیدکنندگان عزیز

تازگی ها خیلی بیمعرفت شدین این همه متن و عکس زیبا  میزارم ولی هیچکس یه نظر نمیده

به نظر شما اگه وبلاگ زشتیه بگین که درشو تخته کنم من این وبلاگ رو به امید شما ساختم حالا شماها حتی حاظر نیستین یه نظر بدین مگه یه نظر دادن چقدر کار داره ؟

اگه نظر ندین دیگه آپش نمیکنم آخه دیگه به چه امیدی آپش بکنم ؟

پس منتظر نظراتتون هستم

با تشکر

مدیریت وبلاگ تنهایی و بیکسی



| *| نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 و ساعت 11:55 توسط سید حمید سجادی |
*~*~نامه ~*~*



| *| نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387 و ساعت 13:25 توسط سید حمید سجادی |
*~*~عشق~*~*


اگـه قرار باشه ظرف 24 ساعت دنيـا به پايان برسه

 

 تموم خطهاي تلفن ، تالارهاي گفتگو و اي ميل ها

 

 اشغال ميشه .پـر ميشه از :

 

 از اينكه رنجوندمت پشيمونم منــو ببخش...

 

   تـو رو عاشقـانـه مي پرستــم ...

 

مراقب خودت باش...

 

اما بين اين همه پيام يكي از همه تكون دهنده تره

 

 هميشـه عاشقت بـودم ولـي هيچوقت بهت نگفتــم

 

 پس عشــق و محبت را تقـديـم آنكـه دوستش داريم كنيم

 

شايــد فــردايــي نبـاشـد

 

 



| *| نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت 23:48 توسط سید حمید سجادی |
*~*~مادرم با تو خواهم بود تا همیشه~*~*

 

                   

         

       میلاد با سعادت بزرگ بانوی عالم بر همه ی مادران و بانوان عالم مبارک باد

    

                          

روزی که به برکه ی عشق رسيدم، رودخانه شدم و خروشيدم!

روزی که زير باران عشق دل را به تو سپردم، دريا شدم

 و آن روز که عشق را به جان يافتم، به اقيانوسها پيوستم!

تا يک روز تو آمدی

و من در وسعت زيبايی خداييت غرق شدم.

و جان را به خاکپای تو سپردم و تن را به خدمتت؛

و گرچه هيچ نداشتم،

دل را به تو دادم، همه چيز ديروزم را به همه چيز فرداهايم!

و امروز در ساحل برکه ی فراتر از اقيانوس تو

دريای وجودم را به اميد امواج لطفت

به دست نسيم محبتت می سپارم،

و دل را برای هميشه

خاکپای قدوم مقدست می کنم

تا روی سياهم را در پناه قلب سرخ عاشقم بپوشانم

و از تو راه و رسم عشق بياموزم

و با تو تا بيکران ها سفر خواهم کرد.

 با تو خواهم بود

تا هميشه

 

 مادرم روزت مبارک



| *| نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 و ساعت 14:3 توسط سید حمید سجادی |
*~*~عشق ابدی~*~*

سلام دوستان عزیز

من این مطلب رو تو یه سایت دیدم وقتی خوندم خیلی ناراحت شدم و حالم گرفته شد منم واسه شما اینجا میزارم تا شما هم بخونید و نظرتون رو بگین

وقتي عشق , مرگ را شكست ميدهد

كيتي كرك پاتريك، كه در سن بيست و يك سالگي از سرطان رنج مي برد و به همين دليل در بيمارستان بستري و تحت مداوا بود تصميم مي‌گيرد تا شادترين روز عمرش را جشن بگيرد. كيتي بر روي ويلچر و در حالي كه مجبور بود از اكسيژن استفاده كند با نامزد ?? ساله اش، نيك جشن عروسي را برگزار مي كند. كيتي پنج روز پس از اين مراسم درگذشت
.

تصاويري از يک عشق ابدي

تصاويري از يک عشق ابدي

تصاويري از يک عشق ابدي

تصاويري از يک عشق ابدي

تصاويري از يک عشق ابدي


| *| نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387 و ساعت 23:22 توسط سید حمید سجادی |
*~*~غذای روح~*~*


فردی از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خدا پذیرفت.

او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه،

ناامید و در عذاب بودند. هرکدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید ولی دسته ی قاشق ها بلندتر از

بازوی آن ها بود، بطوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند!

عذاب آن ها وحشتناک بود. آنگاه خداوند گفت: اکنون بهشت را به تو نشان می دهم.

او به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شد. دیگ غذا، جمعی از مردم، همان قاشقهای دسته بلند.

ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند.

آن مرد گفت: نمی فهمم؟ چرا مردم در اینجا شادند در حالیکه در اتاق دیگر بدبخت هستند، باآنکه همه

چیزشان یکسان است؟

خداوند تبسمی کرد و گفت: خیلی ساده است، در اینجا آن ها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند.

هر کس با قاشقش غذا در دهان دیگری می گذارد، چون ایمان دارد کسی هست در دهانش غذایی بگذارد.



| *| نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 و ساعت 14:29 توسط سید حمید سجادی |
*~*~عشق~*~*

راه رسيدن به عشق حضور در لحظه است 

زيرا عشق تنها در زمان حال ممكن است. 

عشق ورزيدن در گذشته و آينده ممكن نيست.

بسياري از آدم ها يا در گذشته و يا در آينده زندگي مي كنند

طبيعتآ عشق شان نيز در گذشته و يا آينده است كه چنين عملي غير ممكن است.  

اگر خواستي از عشق فرار كني، در زمان گذشته و يا در زمان آينده زندگي كن 

ولي اگر خواستي رودخانه عشق را در درونت جاري سازي

در زمان حال زندگي كن ، زيرا عشق فقط در زمان حال ممكن است...

زياده از حد فكر نكن زيرا فكر هم هميشه به گذشته يا آينده مربوط مي شود

و انرژي تو به جاي اينكه به قوه احساس معطوف شود

منحرف شده و صرف فكر كردن مي گردد

و تمام انرژي هاي تو را تخليه مي كند

در چنين وضعيتي عشق نمي تواند وجود داشته باشد...



| *| نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 و ساعت 0:38 توسط سید حمید سجادی |
*~*~بنام آنكه هستي از اوست~*~*

سلام بر دوستي ونفرين بر جدايي،چه خوش است هنگامي كه انسان به دوستي دست مي يابد و خيال ميكندكه هرگز او را از دست نمي دهد،و دوست را به مشابه طبيعت زيبايي اين جهان مي داند و او رابه همانند گلهاي بهاري فرا ميخواند و آنقدر به او علاقمند ميشودكه اگر ساعاتي كنار او نباشد احساس تنهايي و حقارت مي نمايد،هميشه دوست داشتم دوستان را براي تصادف و جدايي نداشته باشم و آنها را ابدي بدانم ولي هرگز باورم نميشد كه اين فرضيه روزي به قانون محكم و ابدي مبدل شود كه گفته اند:((دوستي يك تصادف است و جدايي يك قانون)) آري قانوني جبري و غير قابل تحمل.



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت 19:35 توسط سید حمید سجادی |