(¯`•._.•[ تنهایی و بیکسی ]•._.•´¯)

تنهایم به دادم برس

سلام دوستان و بازدید کنندگان عزیز

شرمنده اگه وبلاگم خالیه و هیچ مطلبی نداره ، چون مدیران محترم بلاگفا زحمت کشیدن و همه مطالب وبلاگم رو که در مدت 6 سال جمع آوری کردم رو خواسته یا نا خواسته حذف کردن و دیگه هیچ نمونده از بلاگم .

حالا دیگه حتی ایمیل هم میزنم پاسخگو نیستن

مجبورم بشینم و ساعت ها وقتم رو بزارم و مطالب رو دوباره جمع آوری کنم

انشاء الله این بار با قدرت بیشتر و مطالب بهتر بروز رسانی می کنم . ممنون میشم شما هم بهم سر بزنید و نظر خودتون رو بگین

منتظر نظراتتون هستم

حتما به گروه تنهایی و بیکسی در فیسبوک هم سربزنید خوشحال میشیم

با تشکر


برچسب‌ها: تنهایی و بیکسی, تنهایی, بیکسی, تنهایی و بی کسی, سید حمید سجادی

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1392ساعت0:53توسط تنهایی و بیکسی | |

خنده ام میگیرد

وقتی پس از مدت ها بی خبری

میگویی دلم برایت تنگ است

یا مرا به بازی گرفته ای

یا معنی وا ژه هایت را خوب نمیدانی

دلتنگی ارزانی خودت

همه صدای فریادم را شنیدند

توصدای سکوتم را بشنو


برچسب‌ها: دلتنگی, دلم برایت تنگ است, بازی گرفته, ارزانی خودت, فریاد

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت17:40توسط تنهایی و بیکسی | |

دلگیرم

از دنیآ و روزگآرش

از بی کسی هآ و سکوت هآ!

این منم که اینگونه خسته ام

منی که همیشه خوب بودم و خندآن

منی که خنده هآیم مثآلی بود به مثآل ضرب المثل!

نمی توآنی بفهمی و البته عجیب هم نیست برآیم!

چون “تـو”، “من” نیستی!

پس لطفا قضآوتم نکن…


برچسب‌ها: دلگیرم, عجیب, بی کسی ها, خسته, ضرب المثل

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت17:38توسط تنهایی و بیکسی | |

دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس  گاه تو خواهم شد »

***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست

***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت:
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي


برچسب‌ها: چشم ها, بی وفا, خاطرات, نابينا, دلداده

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم تیر 1393ساعت13:47توسط تنهایی و بیکسی | |

خوابیده بودم؛

در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور کردم.

به هر روزی که نگاه می کردم، در کنارش دو جفت جای پا بود. یکی مال من و یکی مال خدا.

جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را می دیدم. خاطرات خوب، خاطرات بد، زیباییها، لبخندها، شیرینیها، مصیبت ها، … همه و همه را می دیدم؛

اما دیدم در کنار بعضی برگها فقط یک جفت جای پا است. نگاه کردم، همه سخت ترین روزهای زندگی ام بودند. روزهایی همراه با تلخی ها، ترس ها، درد ها، بیچارگی ها.

با ناراحتی به خدا گفتم: «روز اول تو به من قول دادی که هیچ گاه مرا تنها نمی گذاری. هیچ وقت مرا به حال خود رها نمی کنی و من با این اعتماد پذیرفتم که زندگی کنم. چگونه، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنج ها، مصیبت ها و دردمندی ها تنها رها کنی؟ چگونه؟»

خداوند مهربانانه مرا نگاه کرد . لبخندی زد و گفت: « فرزندم! من به تو قول دادم که همراهت خواهم بود. در شب و روز، در تلخی و شادی، در گرفتاری و خوشبختی. من به قول خود وفا کردم، هرگز تو را تنها نگذاشتم، هرگز تو را رها نکردم، حتی برای لحظه ای!

آن جای پا که در آن روزهای سخت می بینی ، جای پای من است ، وقتی که تو را به دوش کشیده بودم


برچسب‌ها: ردپای خدا, من و خدا, خاطرات, ﺭﻫﺎ, قول دادم

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم تیر 1393ساعت12:48توسط تنهایی و بیکسی | |

میترسم از بعضی آدم ها
ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ  ،
ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻧدﻓﺮﺩﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﺗﻮﺿﯿﺤﯽ ﺭﻫﺎﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺎﯼ ﺩﺭﺩ ﺩﻟﺖ ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﻨﺪ ، ﻓﺮﺩﺍ ﺑﯿﺮﺣﻤﺎﻧﻪ ﻗﻀﺎﻭﺗﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ !
ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻟﺒﺨﻨﺪﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ، ﻓﺮﺩﺍ ﺧﺸﻢ ﻭ ﻗﻬﺮ و نامهربانیﺷﺎﻥ را ! ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻗﺪﺭﺷﻨﺎﺱ ﻣﺤﺒﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ ، ﻓﺮﺩﺍ ﻃﻠﺒﮑﺎﺭ ﻣﺤﺒﺘﺖ !
ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﺮﺵ ﻣﯽ ﺑﺮﻧﺪ ، ﻓﺮﺩﺍ ﺳﺨﺖ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻨﺖ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ !


برچسب‌ها: میترسم, دوستت دارند, عرش, ﺭﻫﺎ, محبت

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم تیر 1393ساعت12:40توسط تنهایی و بیکسی | |

نگران شب هایم نباش . . .
تنها نیستم !
بالشم. . .
هق هق سکوتم. . .
قرص هایم . . .
پاکت سیگارم . . .
لرزش دستانم . . .
همه هستن، تنها نیستم . . . !


برچسب‌ها: نگرانم نباش, داستان کوتاه عاشقانه تلخ, عاشقانه تلخ, هق هق سکوتم, پاکت سیگار

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم تیر 1393ساعت12:36توسط تنهایی و بیکسی | |

ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻏﻢ ﺍﻧﮕﯿﺰ ﻧﯿﺴﺖ !
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
ﻧﺎﻡ ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﺖ
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ
ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﻏﻤﮕﯿﻨﯽ
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺑﯽ ﮐﺎﺑﻮﺱ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ !
ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ !
ﺳﺮﺩﺕ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﺮﻑ
ﺭﻭﯼ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻫﺎﯾﺖ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
ﺟﻬﻨﻤﯽ ﻧﺎﻣﺘﻌﺎﺭﻑ ﺍﺳﺖ
ﺟﻬﻨﻤﯽ ﺑﺎ ﺁﺗﺶ ﺳﺮﺩ
ﻣﯿﺎﻥ ﺷﻌﻠﻪ ﻫﺎ ﺍﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﯾﺦ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ !
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻫﻮﻝ ﺁﻭﺭ ﺍﺳﺖ
ﭘﺮ ﺍﺯ ﻇﻠﻤﺖ ﻭ ﻧﺎ ﺷﻨﺎﺧﺘﮕﯽ
ﻣﺜﻞ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﻣﺘﺮﻭﮎ ﺩﺭ ﺣﺎﺷﯿﻪ ﺟﻨﮕﻞ
ﻋﺒﻮﺭ ﻧﺴﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﻻﺑﻼﯼ ﻋﻠﻒ ﻫﺎ
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﺕ ﮐﻨﺪ .
ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻭ ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﭘﻨﺎﻩ ﻣﯽ ﺑﺮﯼ
ﭘﺨﺶ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ
ﺩﺭ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ
ﺑﻪ ﺟﺎﻫﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﺭﻭﯼ ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﺮﻭﯼ
ﺑﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﺳﻼﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ....
ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻣﻦ !
ﺑﯿﺎ ﺩﺳﺖ ﻣﺮﺍ ﺑﮕﯿﺮ ﻭ ﻣﺮﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﮑﺶ !
ﺍﺯ ﮐﺎﻓﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺩ ﻭ ﻧﯿﺸﺨﻨﺪ
ﺍﺯ ﮔﻠﻮﯼ ﺷﺐ ﻫﺎ
ﺍﺯ ﮔﻞ ﻭ ﻻﯼ ﺭﻭﺯﻫﺎ
ﻣﻦ ﭘﺮﺍﮐﻨﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ
ﺑﯿﺎ ﻣﺮﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﻦ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ
ﺑﯿﺎ ﻣﺮﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﻦ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ !
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺩﺭﻧﮓ ﺩﺭ ﺳﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﺁﺩﻡ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﭘﯿﺮﯼ ﺳﺖ
ﺧﻤﯿﺪﻥ ﺗﮏ ﺩﺭﺧﺖ ﺍﺳﺖ
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺗﺠﺴﻢ ﺭﺍﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﺴﺪﻭﺩ ﺍﺳﺖ
ﺑﯿﭽﺎﺭﮔﯽ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺍﺳﺖ
ﺩﺭ ﯾﮏ ﻗﺪﻣﯽ ﻣﺮﮒ ﻭ ﺗﺮﻥ .
ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻣﻦ !
ﻣﻦ ﺗﻨﻬﺎﯾﻢ ﺑﯽ ﺗﻮ
ﻫﯿﭻ ﮐﺎﺭﯼ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﮑﻨﻢ
ﺩﯾﮕﺮ ﺷﻌﺮ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ
ﻭﺍﯾﻦ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺗﻠﺦ ﺍﺳﺖ
ﺗﻠﺦ ﻣﺜﻞ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﻮﺍﺯﻧﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ

ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺑﺮﯾﺪﻩ ﺑﻪ ﭘﯿﺎﻧﻮ ﻣﯽ ﻧﮕﺮﺩ


برچسب‌ها: ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ, ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ, ﺧﺴﺘﻪ ﻭ غمگین, آتش سرد, نسیم

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت23:50توسط تنهایی و بیکسی | |

وقتى كه می گى دیگه برا همیشه فراموشش كردى
و هیچ احتیاجى بهش ندارى
و تمام فحش هاى دنیا رو نصیبش می كنى !
درست زمانیه كه :
بیشتر از همیشه دلت براش تنگ شده

برچسب‌ها: بیشتر از همیشه, فحش, دنیا, دلت براش تنگ شده, دلتنگی

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت23:44توسط تنهایی و بیکسی | |

یه دختر و پسر که زمانی همدیگرو با تمام وجود دوست داشتن بعد از پایان ملاقاتشون با هم سوار یه ماشین شدن و آروم کنار هم نشستن …

دختر میخواست چیزی رو به پسر بگه ولی روش نمیشد !

پسر هم کاغذی رو آماده کرده بود که چیزی رو که نمیتونست به دختر بگه توش نوشته بود ؛

پسر وقتی دید داره به مقصد نزدیک میشه کاغذ رو به دختر داد ، دختر هم از این فرصت استفاده کرد و حرفشو به پسر گفت که شاید بعد از پایان حرفش پسر از ماشین پیاده بشه و دیگه اونو نبینه …

دختر قبل از این که نامه ی پسرو بخونه به اون گفت که دیگه از اون خسته شده ، دیگه عشقش رو نسبت به اون از دست داده و الان پسری پیدا شده که بهتر از اونه …

پسر در حالی که بغض تو گلوش بود و اشک توی چشماش جمع شده بود با ناراحتی از ماشین پیاده شد که در همین حال ماشینی به پسر زد و پسر درجا مرد …

دختر که با تمام وجود در حال گریه بود یاد کاغذی افتاد که پسر بهش داده بود ، وقتی کاغذ رو باز کرد پسر نوشته بود :

“ اگه یه روز ترکم کنی میمیرم … ”


برچسب‌ها: دختر و پسر, میمیرم, ترکم کنی, تصادف, اشک توی چشماش

+نوشته شده در سه شنبه دهم تیر 1393ساعت15:45توسط تنهایی و بیکسی | |

به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری
و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی
چون زمانی که از دستش بدی
مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی
اون دیگر صدایت را نخواهد شنید


برچسب‌ها: دوستت دارم, دوست, زندگی, زمان, صدایت

+نوشته شده در سه شنبه دهم تیر 1393ساعت15:8توسط تنهایی و بیکسی | |

عشق................

 عشق نمی پرسه اهل کجايی،

  فقط مي گه تو قلب من زندگی می کنی.

 عشق نمی پرسه چرادورهستی فقط مي گه

هميشه بامن هستی.

  عشق نمی پرسه که دوستم داری فقط مي

گه:دوستت  دارم....


برچسب‌ها: دوستت دارم, عشق, اهل کجايی, بامن هستی, نمی پرسه

+نوشته شده در شنبه هفتم تیر 1393ساعت12:57توسط تنهایی و بیکسی | |

اوایل حالش خوب بود ؛

نمیدونم چرا یهو زد به سرش.حالش اصلا طبیعی نبود .همش بهم نگاه میکرد و میخندید.

به خودم گفتم : عجب غلطی کردم قبول کردم ها....

اما دیگه برای این حرفا دیر شده بود. باید تا برگشتن اونا از عروسی پیشش میموندم.

خوب یه جورائی اونا هم حق داشتن که اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن یهو میزد به سرش و دیوونه میشد ممکن بود همه چیزو به هم بریزه وکلی آبرو ریزی میشد.

اونشب برای اینکه آرومش کنم سعی کردم بیشتر بش نزدیک بشم وباش صحبت کنم.

بعضی وقتا خوب بود ولی گاهی دوباره به هم میریخت.

یه بار بی مقدمه گفت : توهم از اون قرصها داری؟

قبل از اینکه چیزی بگم گفت : وقتی از اونا میخورم حالم خیلی خوب میشه . انگار دارم رو ابرا راه میرم....

روی ابرا کسی بهم نمیگه دیوونه...!

بعد با بغض پرسید تو هم فکر میکنی من دیوونه ام؟؟؟ ...

اما اون از من دیوونه تره .

بعد بلند خندید وگفت : آخه به من میگفت دوستت دارم . اما با یکی دیگه عروسی کرد و بعد آروم گفت :

امشبم عروسیشه....


برچسب‌ها: عاشق خاموش, عروسی, داستان کوتاه عاشقانه, داستان عاشقانه, میگفت دوستت دارم

+نوشته شده در شنبه هفتم تیر 1393ساعت12:46توسط تنهایی و بیکسی | |

برای خودت زندگی کن
کسی‌ که ترا دوست داشته باشـــــــــــــد
با تو میمانــــــــــــــد
برای داشتنت می‌جنگــــــــــــــــد
اما اگر دوست نداشته باشــــــــــــــــــــد
به هر بهانه‌‌ای میـــــــــــــــــــرود


برچسب‌ها: زندگی, دوست, می‌جنگد, بهانه‌‌, داشتنت

+نوشته شده در شنبه هفتم تیر 1393ساعت12:35توسط تنهایی و بیکسی | |

پسرک رو به مزار دختر ایستاد، برایش از دلتنگیش گفت، از آغوشی که این روزها خیلی هوایش را کرده...
از شوخی های دلنشینش، از چشمان مهربانش، از حرف های نگفته اش، از یک دنیا بغضش... برایش کادو گرفته بود آمده بود تا لبخندش را ببیند!
هق هق گریه هایش به آسمان بلند شده بود...
پسر:
برات… کادو… برات یه دسته گل گلایل!… یه شیشه گلاب… و یه بغض طولانی آوردم…!
تک عروس گورستان!
پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره…!
اینجا کنار خانه ی ابدیت می نشینم و فاتحه میخوانم…
نه اشک و فاتحه... اشک و فاتحه و دلتنگی
امان… دنیای من! تو خیلی وقته که…
آرام بخواب فرشته کوچ کرده ی من…
دیگر نگران قرصهای نخورده ام… لباس اتو نکشیده ام…. و صورت پف کرده از بی خوابیم نباش…!
نگران خیره شدن مردم به اشک های من هم نباش..!
بعد از تودیگر مرد نیستم اگر بخندم…

اما… تـو آرام بخواب…


برچسب‌ها: پسرک, مزار دختر, عروس گورستان, فرشته, صورت پف کرده

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم تیر 1393ساعت13:50توسط تنهایی و بیکسی | |

هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دار
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود
مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه نمی داد تا سرش را بلند کند
می فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی , با همه نگاه های آدم های دیگرفرق می کند
ترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد
همانطور مثل هر روز , طبق یک عادت مداوم تکراری , با چشم هایی رو به پایین , مسیر هر روزه ش را, در امتداد مقصد هر روزه , ادامه داد .
در ذهنش زندگی شبیه آدامس بی مزه ای شده بود که طبق اجبار , فقط باید می جویدش
تکرار , تکرار و تکرار
سنگینی نگاه تا وقتی که در خونه را بست , تعقیبش کرد
پشتش رابه در چسباند و در سکوت آشنای حیاط خانه , به صدای بلند تپیدن قلبش گوش داد
برایش عجیب بود , عجیب و دلچسب
***
از عشق می نوشت و به عشق فکر می کرد
ولی هیچوقت نه عاشق شده بود و نه معشوق
در ذهن خیالپردازش , عشق شبیه به مرد جوانی بود
مرد جوانی با گیسوان مشکی مجعد و پریشان و صورتی دلپذیر و رنگ پریده
پنجره رو به کوچه اتاقش را باز کرد
انتهای کوچه , همان درخت کاج قدیمی , همان دیوار کاه گلی , همان تیر چوبی چراغ برق بود و … دوباره نگاه کرد
تمام آن چیزها بود و یک غریبه
***
مرد غریبه در انتهای کوچه قدم می زد و گهگاه نگاهی به پنجره باز اتاق او می انداخت
صدای قلبش را بلند تر از قبل شنید ,
احساس کرد صدای قلبش با صدای قدم زدنهای مرد گره خورده
پنجره رابست و آرام در حالیکه پشتش به دیوار کشیده می شد روی زمین نشست
زانوانش را در بغل گرفت و به حرارتی که زیر پوستش می دوید , دلسپرد

 

 

براي خواند متن كامل به ادامه مطلب مراجعه كنيد


برچسب‌ها: درد عاشقی, داستان عاشقانه, داستان عاشقانه کوتاه, داستان عاشق, عاشقانه

ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393ساعت14:53توسط تنهایی و بیکسی | |

امروز دلم گرفته و بسیار غمگینم و دلم از جدایی ترس دارد!با خدای خود ناله کردم تا با لطف خودش چاره ساز شود!!!!!

اه ای خدای من کاش یکی را می فرستادی تا به درد دلم گوش نهد!!

امروز به زجر و خون دلی که مجنون خورد پی میبرم و میگریم!!اری میگریم تا سبک شوم!!امروز ترس همه وجودم را گرفته ترس از جدا کردن من از کسی که برایش جانم ناقابل است!!!

امروز به هزاران کس حسودی میکنم و با خود میگویم چرا من نیز به جمع آن هزار تن نی پیوندم؟؟

آری این لحظه که میگذرد بر من لحظه تلخی است لحظه ای تلخ تر از زهر!!! کاش معشوقم الان اینجا بود تا باری از غمم بردارد و به من آرامش دهد!مگر این دلم چه میخواهد ای خدا؟؟

تو نیک آگاهی و از موج خون گرفته دلم آگاهی کمکم کن کمکم کن کمک!!!

لحظه اکنون بر من سنگین است و تاب نوشتن ندارم!!

دوست داشتم که اکنون یارم اینجا بود تا سر به شانه اش گذارم و آرام بخوابم فارغ از غم!افسوس که زمانه دسیسه میکند و هجر میافکند تا عاشق بسوزد!!

باز تو را میخوانم ای خدایی که بر همه چیز قادری بنده ای با درد آمده و درب تو را میکوبد،این بنده خطاکار چونان درب درگاهت بکوبد تا پاسخش گویی و تا از فضل تو نصیب نگیرد حلقه از دست رها نسازد!!!


برچسب‌ها: دل نوشته امروز غم الودم, دل نوشته, غم الود, غم, دل نوشته غم الودم

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393ساعت13:40توسط تنهایی و بیکسی | |

چقدر دلم می خواست یه شب منو تو تنها میشدیم

 انقدر کوچیک بود دنیا که منو تو توش جا می شدیم

 مجنون یه شب جراتشو میداد امانت دست تو

اون وقت ما تا اخر عمر راهی صحرا میشدیم

اگر ما اونجوری بودیم نیاز به قایقی نبود

 اروم سوار موجایه بلند دریا میشدیم 

 همه میگن که اسمون خم شده زیربارعشق

 اون چیزی نیست!

ما واسه هم خم میشدیم ....تا میشدیم

 اگر یکی دلش نخواد پاییز تموم شه وبره

 تا ته دنیا واسه اون شب شب یلدا میشدیم

 چقدر دلم می خواست همه حرفامون رو بخونن

 مثال عاشقا واسه تموم دنیا میشدیم

 چقدر دلم می خواست دیگه من وتو در میون نبود

همدیگرومی بوسیدیم وتا ابد ما میشدیم

 تقویم های ما اگر امروز رو خیلی دوست نداشت

 چشمامونو می بستیمو فردا سحر پا میشدیم

 چقدر دلم می خواست دلت پیشه یکی دیگه نبود

 حتی اگه یه مدتی تنهای تنها می شدیم

 باشه برو نداشتن حوصله رو بهانه کن

 ما هموناییم که پیش ادما رسوا می شدیم

 تجربه ی اومدنت یه درده مثله رفتنت 

کاش واسه هم معجزه ی روزمبادا می شدیم

 بزار اینو اخره سری یدونه ارزو کنم

کاشکه باهم عاشق هم فقط 

 تورویامیشدیم .........


برچسب‌ها: رویا, تنهایی و بیکسی, مجنون, عشق واقعي, عاشقا

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت14:3توسط تنهایی و بیکسی | |

کنار خیابون ایستاده بود

 

تنها ، بدون چتر ،

اشاره کرد مستقیم ...

جلوی پاش ترمز کردم ،

در عقب رو باز کرد و نشست ،

آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،

- ممنون

- خواهش می کنم ...

حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم

خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ...

 

لطفا برای خواندن بقیه داستان به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید


برچسب‌ها: ترس, نابودگر عشق, نبض, عشق واقعي, عاشقانه

ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم خرداد 1393ساعت19:6توسط تنهایی و بیکسی | |

راه دنیا.....

انتظار مي کشيد، انتظاري سخت و کشنده ، هر لحظه پيش خود تصور مي کرد اگر اکنون به او خبر دهندکه...
بي قرار شده بود.خيلي بيشتر از آنچه بايد طول کشيده بود . ديگر مطمئن بود که بانو را نخواهد ديد.
بلند شد و عازم رفتن.
آسمان غمگين بود و بادي مي وزيد.
به پل که رسيد، خاطره آن روز برايش زنده شد.


خيلي اتفاقي از آنجا مي گذشت که چشمش به بانو افتاد.
روي پل ايستاده بود و مي خواست خودش را به پايين بيندازد.
متوجه قصد او شد اما نگذاشت آن اتفاق بيفتد.
زير باران خيس شده بود.
ساعتها پاي درد دلش نشست. کم کم به هم دل بستند.
اين عادت نبود که هرکسي نام آن را عشق مي گذارد.يک عشق واقعي بود.
از جبر زمانه بانو بيمار بود. قلب نحيفش هر روز بيشتر او را مي آزرد.
او همه تلاشش را براي بانو کرد.


شب گذشته که در بيمارستان بود، آنقدر با بانو اشک ريخته بود که حتي پرستاران هم احساساتي شده بودند.
اما خطر عمل بسيار بالا بود.
بار ديگر چهره بانو را پيش خود مجسم کرد، آرام به نرده پل نزديک شد
از نرده ها گذشت.پيش روي او فقط آب بود و آب بود و آب...
باران شروع به باريدن کرد.
و او خودرا از آن بالا رها کرد به اميد اينکه به بانو ملحق شود
و...


تلفن چند بار زنگ خورد تا اينکه پيغام گير فعال شد:
"لطفا پس از شنيدن صداي بوق پيغام خود را بگذاريد!"
"الو...الو...
خونه نيستيد؟؟؟؟
عمل موفقيت آميز بود.

خطر رفع شد.
الو..."


برچسب‌ها: انتظار, درد دل, عشق واقعي, بيمارستان, عمل

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم اردیبهشت 1393ساعت12:38توسط تنهایی و بیکسی | |

نهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست.....

تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی نیست.....

تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم.....

تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست.....

تنهایی را دوست دارم زیرا...............

در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد.


برچسب‌ها: تنهایی را دوست دارم, تنهایی, تنهایی و بیکسی, تنهایی و بی کسی, بی کسی

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم اردیبهشت 1393ساعت12:35توسط تنهایی و بیکسی | |

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم

تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم

تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با

خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این

بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر

چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند

قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!

دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در  قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم

چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم

عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)


برچسب‌ها: اهدا قلب, داستان عاشقانه, داستان عاشقانه کوتاه, داستان عاشقانه من, گريه

+نوشته شده در جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393ساعت15:35توسط تنهایی و بیکسی | |

معلم گفت : عشق چیست؟ 

هيچکس جوابي نداد همه ي کلاس يکباره ساکت شد همه به هم ديگه نگاه مي کردند ناگهان لنا يکي از بچه هاي

کلاس آروم سرشو انداخت پايين در حالي که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسي حرف نزده 

بود بغل دستيش نيوشا موضوع رو ازش پرسيد .بغض لنا ترکيد و شروع کرد به گريه کردن معلم اونو ديد و...
گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چيه؟

لنا با چشماي قرمز پف کرده و با صداي گرفته گفت:عشق؟

دوباره يه نيشخند زدو گفت:عشق... ببينم خانوم معلم شما تابحال کسي رو ديدي که بهت بگه عشق چيه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولي الان دارم از تو مي پرسم

لنا گفت:بچه ها بذاريد يه داستاني رو از عشق براتون تعريف کنم تا عشق رو درک کنيد نه معني شفاهي شو حفظ کنيد
و ادامه داد:من شخصي رو دوست داشتم و دارم از وقتي که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتي که

نفهميدم از من متنفره بجز اون شخص ديگه اي رو توي دلم راه ندم براي يه دختر بچه خيلي سخته که به يه چنين

عهدي عمل کنه. گريه هاي شبانه  و دور از چشم بقيه به طوريکه بالشم خيس مي شد اما دوسش داشتم بيشتر از

هر چيز و هر کسي حاضر بودم هر کاري براش بکنم هر کاري...

من تا مدتي پيش نمي دونستم که اونم منو دوست داره ولي يه مدت پيش فهميدم اون حتي قبل ازينکه من عاشقش

بشم عاشقم بوده چه روزاي عشنگي بود  sms بازي هاي شبانه صحبت هاي يواشکي ما باهم خيلي خوب بوديم

عاشق هم ديگه بوديم از ته قلب همديگرو دوست داشتيم و هر کاري براي هم مي کرديم من چند بار دستشو

گرفتم يعني اون دست منو گرفت خيلي گرم بودن عشق يعني توي سردترين هوا با گرمي وجود يکي گرم بشي

عشق يعني حاضر باشي همه چيزتو به خاطرش از دست بدي عشق يعني از هر چيزو هز کسي به خاطرش

بگذري اون زمان خانواده هاي ما زياد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که ديگه طاقت ندارم و به پدرم

موضوع رو گفت پدرم ازين موضوع خيلي ناراحت شد فکر نمي کرد توي اين مدت بين ما يه چنين احساسي

پديد بياد ولي اومده بود پدرم مي خواست عشق منو بزنه ولي من طاقت نداشتم نمي تونستم ببينم پدرم عشق منو

مي زنه رفتم جلوي دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش مي کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم

که برو اون گفت لنا نه من نمي تونم بذارم که بجاي من تورو بزنه من با يه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم

و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق يعني حاضر باشي هر سختي رو

بخاطر راححتيش تحمل کني.بعد از اين موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بوديم که کسي رو توي

زندگيمون راه نديم اون رفت و ازون به بعد هيچکس ازش خبري نداشت اون فقط يه نامه برام فرستاد که توش

نوشته شده بود: لناي عزيز هميشه دوست داشتم و دارم من تا آخرين ثانيه ي عمر به عهدم وفا مي کنم منتظرت

مي مونم شايد ما توي اين دنيا بهم نرسيم ولي بدون عاشقا تو اون دنيا بهم مي رسن پس من زودتر مي رمو

اونجا منتظرت مي مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش.   

دوستدار تو

لنا که صورتش از اشک خيس بود نگاهي به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان مي کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گريه مي کرد گفت:آره دخترم مي توني بشيني

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گريه مي کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر

لنا اومدن دنبال لنا براي مراسم ختم يکي از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسي ؟

ناظم جواب داد: نمي دونم يه پسر جوان

دستهاي لنا شروع کرد به لرزيدن پاهاش ديگه توان ايستادن نداشت ناگهان روي زمين افتادو ديگه هم بلند نشد


آره لناي قصه ي ما رفته بود رفته بود پيش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توي اون دنيا بهم رسيدن...

لنا هميشه اين شعرو تکرار مي کرد

خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟          خواهان کسي باش که خواهان تو باشد

خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟          آغاز کسي باش که پايان تو باشد


برچسب‌ها: عشق چیست, عاشقش شدم, متنفر, اشک, گريه

+نوشته شده در جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393ساعت15:33توسط تنهایی و بیکسی | |

و اما اون روز...


نميدونم بالاخره کی نوبت من ميشه؟!...نميدونم چند تا ديگه از نفسهام باقی مونده...نميدونم چند روز ديگه وقت دارم...نميدونم چند بار ديگه فرصت دارم که اين وبلاگو آپديت کنم...

نميدونم تا اون روز ، مرگِ چند تا عزيزو ميبينم...نميدونم به چه علتی ميميرم...نميدونم ديره يا زود...نميدونم اون روز دلم ميخواد بازم زندگی کنم يا مرگو با دل و جون میپذيرم...نميدونم بعد از اينکه فرصتم تموم شد چی به سرم مياد...نميدونم عاقبتم چی ميشه...نميدونم زندگی بدون اين جسم چه جوريه...نميدونم تو دنيايی که آدما ديگه همو دوست ندارن چطوری ميشه زندگی کرد...نميدونم کِی به جای «اونا (مرده ها) » ميگم «ما» !...

نميدونم واسه چی دارم زندگی ميکنم و واسه چی بايد يه روز جواب کارايی که تو زندگی کردمو پس بدم...نميدونم حکمتش چيه...ولی اينو ميدونم که اون روز بالاخره مياد...روزی که من ديگه نيستم...روزی که بايد برای هميشه برم تو يکی از همون قبرای کوچيکی که هميشه از عمق زيادشون ميترسم...روزی که بايد توی همون قبر ، تنها بمونم و زير خروارها خاک ، مرگ رو تجربه کنم...روزی که سخت ترين روزه برام...روزی که ديگه برای من روز نيست...روزِ بعد از نبودنم...

نميدونم چند نفر از مرگم ناراحت ميشن...نميدونم چند نفر زود به نبودنم عادت ميکنن...نميدونم برای چند نفر مرگ و زندگيم فرقی نميکنه...


ولی ميدونم که اونا خيلی زود به نبودنم عادت ميکنن...عادت ميکنن که هر از گاهی برام يه فاتحه بخونن و بعضی وقتا هم بگن «آخی ، يادش بخير...خدا بيامرزدش»...و شايد هم عادت کنن که ديگه حتی به يادم هم نباشن...


خيلی سخته...حتی فکر کردن به اينها هم خيلی سخته...

ولی اون روز بالاخره ميرسه...آره...بالاخره ميرسه...و من چه سخت ، بايد اين روزو به تنهايی تحمل کنم...همون طور که همه همين کارو ميکنن...اينجاست که ميگن بالاتر از سياهی رنگی نيست...وقتی که مرده باشی ، ديگه حتی اگه خيلی هم سختی بکشی ، اميد به مردن نداری که حداقل از سختی نجات پيدا کنی...


خيلی وحشتناکه...


يه وحشت که برای همه هست ولی هرکسی بايد تنهايی اونو تجربه کنه...! و همه ش هم به همين زندگی بستگی داره...که چطور آدمی بوده باشيم...شايد به خاطر خوب بودنمون ، يه کم از وحشتمون کم بشه....



ما نميتونيم آرزو کنيم که نَميريم...ولی ميتونيم دعا کنيم و بخوايم و تلاش کنيم که خوب باشيم و مرگ خوبی داشته باشيم...


برچسب‌ها: و اما اون روز, مرگ, خونه خدا, مردن, تنهایی مردن

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت13:41توسط تنهایی و بیکسی | |

فاصله دختر تا پير مرد يک نفر بود ؛ روي نيمکتي چوبي ؛ روبه روي يک آب نماي سنگي .

پيرمرد از دختر پرسيد :

-غمگيني؟

-نه .

-مطمئني ؟

-نه .

-چرا گريه مي کني ؟

- دوستام منو دوست ندارن .

-چرا ؟


-جون قشنگ نيستم .

-قبلا اينو به تو گفتن ؟

-نه .

-ولي تو قشنگ ترين دختري هستي که من تا حالا ديدم .

-راست مي گي ؟

-از ته قلبم آره

دخترک بلند شد پيرمرد را بوسيد و به طرف دوستاش دويد ؛ شاد شاد.

چند دقيقه بعد پير مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کيفش را باز کرد ؛ عصاي سفيدش را بيرون آورد و رفت !!!


برچسب‌ها: دخترک, تنهایی, پيرمرد, غمگين, اشک ها

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت13:33توسط تنهایی و بیکسی | |

خاك عاشقی می داند، گریه می كند، رنج می كشد


و صبر می كند، سر به آستان مرگ می گذارد، بر شانه هایش گریه می كند


اما نمی میرد، خاك عاشقی صبور است، بر برگ های پاییز بوسه می زند


تقدیر جهان را عوض می كند، جوانه ها را بیدار، و درخت ها را خواب می كند


اما خود، هرگز نمی خوابد، خاك عاشقی صبور است، كه سال ها و سال ها


برای آسمان صبر می كند،و من، همانم، كه از خاك آمده ام


چون خاك عاشقم، و چون خاك، روزی، صبوری را هم خواهم آموخت...


برچسب‌ها: خاك عاشقی, صبر, شانه ها, تقدیر, صبوری

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت13:28توسط تنهایی و بیکسی | |

http://cache.virtualtourist.com/771397-Window_from_room_to_back_garden-London.jpg


چند روزی که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم…

چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.

یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد.


برچسب‌ها: داستان عاشقانه عشق در بیمارستان, داستان عاشقانه کوتاه, داستان عاشقانه زیبا, عاشقانه, عشق در بیمارستان

+نوشته شده در شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت11:20توسط تنهایی و بیکسی | |

یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..


تو باشی منم باشم..

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید..

تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم
..

اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم..

با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..

بهت می گم چشماتو می بندی؟

میگی اره بعد چشماتو می بندی
...

بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟

می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..

یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..

می دونی؟

می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..

یه ضربه عمیق..بلدی که؟

ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نمیدونی

من تیغ رو از جیبم در میارم..نمی بینی که سریع می برم..نمی بینی

خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی بینی که دستم می سوزه

و لبم رو گاز می گیرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی..

تو داری قصه می گی
..

من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم میریزه

رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش..

حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..

تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..

می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت
.

می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..

می بینی دیگه نفس نمی کشم..

چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..

می دونی ؟ من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهایی مردن..

از خون دیدن..وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..

مردن خوب بود ارومه اروم...

گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم

خوشگل شدیاااا

بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی
..

گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟


برچسب‌ها: من و تو, خودکشی, خودکشی عاشق, بغل, مردن

+نوشته شده در جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت14:31توسط تنهایی و بیکسی | |

داستان عاشقانه و غم انگیز  قرار!


نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان.

می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از

وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.

طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.

گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد.

بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده

به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.

صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم.

برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو

گذشتم. هنوز داشت پُشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام

می‌کرد.

آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ‌م بِش بود. کلید انداختَ‌م در را باز کنم،

بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق - ترمزی شدید و فریاد - ناله‌ای

کوتاه ریخت تو گوش‌هام - تو جانم.

تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود

و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و

خون، راه کشیده بود می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.

ترس‌خورده - هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.

مبهوت.

گیج.

مَنگ.

هاج و واج نِگاش کردم.

توو دستِ چپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو

آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَ‌ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم

چهار و چهل و پنج دقیقه!

گیجْ - درب و داغانْ نِگا ساعتِ راننده‌ی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!!


برچسب‌ها: قرار, خدا, وقت قرار, عشق, داستان عاشقانه

+نوشته شده در جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت14:26توسط تنهایی و بیکسی | |

پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي

كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم

مي زد و آن را تحسين مي كرد

پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟ ".

پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است".

پ......سر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري،

بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..."

البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي

كاش او هم يك همچو برادري داشت.

اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."

پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با ماشين يه

گشتي بزنيم؟""اوه بله، دوست دارم."

تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟".

پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان

دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است.

اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد.".

پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و

تيـز بر نمي گشت.

او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني

نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :..

" اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش

عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده.

يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد . اونوقت مي توني براي خودت

بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح

مي دم، ببيني."

پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در

صندلي جلوئي ماشين نشاند.

برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي

فراموش ناشدني شدند


برچسب‌ها: پسرک, عیدی, خونه خدا, خدا هست, بغض

+نوشته شده در یکشنبه دهم فروردین 1393ساعت1:55توسط تنهایی و بیکسی | |