*~*~انتظار ... ~*~* 
....انتظار مي کشيد، انتظاري سخت و کشنده ، هر لحظه پيش خود تصور مي کرد اگر اکنون به او خبر دهندکه... بي قرار شده بود.خيلي بيشتر از آنچه بايد طول کشيده بود . ديگر مطمئن بود که بانو را نخواهد ديد. بلند شد و عازم رفتن. آسمان غمگين بود و بادي مي وزيد. به پل که رسيد، خاطره آن روز برايش زنده شد.
خيلي اتفاقي از آنجا مي گذشت که چشمش به بانو افتاد. روي پل ايستاده بود و مي خواست خودش را به پايين بيندازد. متوجه قصد او شد اما نگذاشت آن اتفاق بيفتد. زير باران خيس شده بود. ساعتها پاي درد دلش نشست. کم کم به هم دل بستند. اين عادت نبود که هرکسي نام آن را عشق مي گذارد.يک عشق واقعي بود. از جبر زمانه بانو بيمار بود. قلب نحيفش هر روز بيشتر او را مي آزرد. او همه تلاشش را براي بانو کرد.
شب گذشته که در بيمارستان بود، آنقدر با بانو اشک ريخته بود که حتي پرستاران هم احساساتي شده بودند. اما خطر عمل بسيار بالا بود. بار ديگر چهره بانو را پيش خود مجسم کرد، آرام به نرده پل نزديک شد از نرده ها گذشت.پيش روي او فقط آب بود و آب بود و آب... باران شروع به باريدن کرد. و او خودرا از آن بالا رها کرد به اميد اينکه به بانو ملحق شود و...
تلفن چند بار زنگ خورد تا اينکه پيغام گير فعال شد: "لطفا پس از شنيدن صداي بوق پيغام خود را بگذاريد!" "الو...الو... خونه نيستيد؟؟؟؟ عمل موفقيت آميز بود.
خطر رفع شد. الو..."
تقدیم به فاطمه خانم رز آبی که همیشه برای بهتر شدن وبلاگ بهم کمک کردن ولی چند وقته به خاطر مریضی شون نمیان وبلاگ و ماهم دیگه ازشون خبری نداریم . لطفا همه برای بهتر شدنشون دعا کنید تا زودتر خوب بشن و دوباره به جمع ما بپیوندند
| *| نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388 و ساعت 12:20 توسط سید حمید سجادی | | *~*~عاشق واقعی~*~* سلام . دلم برات خیلی تنگ شده بود پسرک از
شادی تو پوست خود نمی گنجید... راست میگفت ...خیلی وقت بود که ندیده
بودش..دلش واسش یه ذره شده بود.. تو چشای سیاهش زل زد همون چشمایی که وقتی
۱۶سال بیشتر نداشت باعث شد تا پسرک عاشق شود و با تهدید و داد و هوارو
عربده بالاخره کاری کرد که باهم دوست شدن دخترک نگاهی به ساعتش کرد و میون
حرفای پسرک پرید و گفت: من دیرم شده زودی باید برم خونه... همیشه همین جور
بوده هر وقت دخترک پسرک را میدید زود باید بر میگشت... پسرک معطل نکرد و
کادویی که برای دخترک خریده بود رو با کلی اشتیاق به دخترک داد دخترک بی
تفاوت بسته را گرفت و تشکری خشک و خالی کرد... حتی کنجکاویی نکرد داخل
بسته رو ببیند پسرک خواست سر سخن روباز کند که دخترک گفت : وای دیرم
شد..من دیگه برم خداحافظ... خداحافظی کردند و پسرک در سوک لحظه جدایی ماتم
گرفت و رفتن معشوق را نظاره کرد .... دخترک هراسان و دل نگران بود... در
راه نیم نگاهی به بسته انداخت ...یه خرس عروسکی خوشگل بود.. هوا دیگه داشت
کم کم سرد میشد وسرعت ماشین هاییکه رد میشدند ترس دخترک رو از دیر رسیدن
بیشتر میکرد پسره مثل همیشه ۵ دقیقه تاخیر داشت اما بازم مثل همیشه ریلکس
بود...دخترک سلام کرد و پسر پاسخ گفت دخترک بی درنگ بسته را به پسر داد و
نگاه پر شوقش را به نگاه پسر دوخت. پسر نیم نگاهی به بسته انداخت و گفت:
مرسی... بسته را باز کرد و ناگاه چشمش به نامه ای افتاد که عاشق خوش خیال
دخترک برای او نوشته بود... لبخندی زد و به روی خود نیاورد... چند دقیقه
ای را با هم سپری کردن و باز مثل همیشه خداحافظی و نگاه ملتمس عاشقی که از
لحظه ی وداع بیزار است.. این بار دخترک عاشق بود و پسره معشوق او.. معشوقی
که شاید جسم اون سر قرار با 5 دقیقه تاخیر حاضر شده بود ، اما دلش از لحظه
اول جای دیگه ای بود ........ کمی آن طرف تر صدای جیغ لاستیکی دخترک و پسر
را متوجه نقطه ای در آن طرف کرد.. پسرکی در زیر چرخ های ماشین جان می داد
و آخرین نگاهش دوخته شده به معشوقه ای بود که به او خیانت کرده بود
| *| نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388 و ساعت 18:48 توسط سید حمید سجادی | | *~*~زیباترین قلب~*~* روزی مرد جوانی در میانه ی شهری ایستاد و ادعا کرد زیباترین قلب دنیا را دارد . جمعیت زیادی دور او را گرفته و به قلب سالم و بدون خدشه ی او نگاه می کردند و همه تصدیق می کردند که قلب او براستی زیباترین و بی نقص ترین قلبی است که تا کنون دیده اند. مرد جوان در کمال افتخار و با صدایی بلندتر از جمعیت به تعریف از قلب خود می پرداخت که ناگهان پیرمردی جلوتر از جمعیت آمده خطاب به مرد جوان گفت : « اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست .» سکوتی برقرار شد و مرد جوان به همراه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند ، قلب او با قدرت تمام می تپید ، اما پر از زخم بود . قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آن شده بود ، اما آنها بدرستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد . در بعضی نقاط قلب پیرمرد شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پرنکرده بود . مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا می کند قلب زیباتری دارد ! مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرده خندید و گفت : « سر شوخی داری ؟ قلبت را با قلب من مقایسه کن ! قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است ! » پیرمرد گفت : « درست است ، قلب تو سالم به نظر میرسد . اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نخواهم کرد ... تو نخواهی دانست که هر زخمی یادگار مهر کسی است که من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام ، گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه ی بخشیده شده ، قرار داده ام . اما چون این دو عین هم نبوده اند ، گوشه هایی دندانه دندانه بر قلبم دارم ، آنها برایم بسیار عزیزند ، چرا که یادآور عشقی زیبا هستند . بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ا م اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند ! اینها همین شیارهای عمیق هستند . گرچه دردآورند اما ، باز یاد آور یک دلدادگیه من اند و من همه در این امیدم که آنها روزی باز گردند و این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند . پس حال می بینی که زیبایی واقعی چیست ... ! » مرد جوان چند لحظه بی هیچ سخنی اورا نظاره کرد ، در حالیکه اشک از گونه هایش سرازیر بود ، سمت پیرمرد رفته از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستانی لرزان ، به پیرمرد تقدیم کرد . پیرمرد آنرا گرفت و در قلبش جای داد و او نیز بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان قرار داد . مرد جوان به قلبش نگریست ، سالم نبود ، اما او و جمعیت همگی اذعان داشتند که از همیشه زیباتر بود . | *| نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 و ساعت 13:42 توسط سید حمید سجادی | | *~*~عمیق ترین درد زندگی مردن نیست~*~*
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

بلکه نداشتن کسی است که
الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی.
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

بلکه گذاشتن سدی در برابر
رودیست که از چشمانت جاری است.
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه پنهان کردن قلبی است
که به اسفناک ترین حالت شکسته است.
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن شانه های محکمی
است که بتوانی به آن تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی.
 عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان
زندگی است که مجبوری آخرش را با جدایی به سرانجام برسانی.
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

بلکه نداشتن یک همراه واقعیست
که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد. 
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

بلکه به دست فراموشی
سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

بلکه یخ بستن وجود آدم ها و
بستن چشم هاست ! | *| نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 12:37 توسط سید حمید سجادی | | *~*~عاشقانه 1~*~*
سلام دوستان عزیز
از امروز می خوام واستون عکس های عاشقانه که می دونم همتون دوست دارین بزارم فقط اگه میخوان زود به زود ازاین عکسها بزارم نظر یادتون نره
اینم از سری اول این عکسها

برای دیدن بقیه عکس ها به ادامه مطلب برو
برچسب ها : لب ، بوس ، ماچ ، کیس ، kiss ، عاشقانه ، آغوش ، بغل کردن ادامه مطلب | *| نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 و ساعت 18:3 توسط سید حمید سجادی | | *~*~به نام خداوندی عشق(لطفا عاشقان نخونند) اگه عاشق نیستی حتما بخون ~*~* شب عروسيه، آخره شبه ، خيلي سر و صدا هست. ميگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چي منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسيمه پشت در راه ميره داره از نگراني و ناراحتي ديوونه مي شه. مامان باباي دختره پشت در داد ميزنند: مريم ، دخترم ، در را باز کن. مريم جان سالمي ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمياره با هر مصيبتي شده در رو مي شکنه ميرند تو. مريم ناز مامان بابا مثل يه عروسک زيبا کف اتاق خوابيده. لباس قشنگ عروسيش با خون يکي شده ، ولي رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به اين صحنه نگاه مي کنند. کنار دست مريم يه کاغذ هست، يه کاغذي که با خون يکي شده. باباي مريم ميره جلو هنوزم چيزي را که ميبينه باور نمي کنه، با دستايي لرزان کاغذ را بر ميداره، بازش مي کنه و مي خونه :
سلام عزيزم. دارم برات نامه مي نويسم. آخرين نامه ي زندگيمو. آخه اينجا آخر خط زندگيمه. کاش منو تو لباس عروسي مي ديدي. مگه نه اينکه هميشه آرزوت همين بود؟! علي جان دارم ميرم. دارم ميرم که بدوني تا آخرش رو حرفام ايستادم. مي بيني علي بازم تونستم باهات حرف بزنم. ديدي بهت گفتم باز هم با هم حرف مي زنيم. ولي کاش منم حرفاي تو را مي شنيدم. دارم ميرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردي، يادته؟! گفتم يا تو يا مرگ، تو هم گفتي ، يادته؟! علي تو اينجا نيستي، من تو لباس عروسم ولي تو کجايي؟! داماد قلبم تويي، چرا کنارم نمياي؟! کاش بودي مي ديدي مريمت چطوري داره لباس عروسيشو با خون رگش رنگ مي کنه. کاش بودي و مي ديدي مريمت تا آخرش رو حرفاش موند. علي مريمت داره ميره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سياهي ميرند، حالا که همه بدنم داره مي لرزه ، همه زندگيم مثل يه سريال از جلوي چشمام ميگذره. روزي که نگاهم تو نگاهت گره خورد، يادته؟! روزي که دلامون لرزيد، يادته؟! روزاي خوب عاشقيمون، يادته؟! نقشه هاي آيندمون، يادته؟! علي من يادمه، يادمه چطور بزرگترهامون، همونهايي که همه زندگيشون بوديم پا روي قلب هردومون گذاشتند. يادمه روزي که بابات از خونه پرتت کرد بيرون که اگه دوستش داري تنها برو سراغش.
يادمه روزي که بابام خوابوند زير گوشت که ديگه حق نداري اسمشو بياري. يادته اون روز چقدر گريه کردم، تو اشکامو پاک کردي و گفتي گريه مي کني چشمات قشنگتر مي شه! مي گفتي که من بخندم. علي حالا بيا ببين چشمام به اندازه کافي قشنگ شده يا بازم گريه کنم. هنوز يادمه روزي که بابات فرستادت شهر غريب که چشمات تو چشماي من نيافته ولي نمي دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزي که بابام ما را از شهر و ديار آواره کرد چون من دل به عشقي داده بودم که دستاش خالي بود که واسه آينده ام پول نداشت ولي نمي دونست آرزوهاي من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل مي کنم. هنوزم رو حرفم هستم يا تو يا مرگ. پامو از اين اتاق بزارم بيرون ديگه مال تو نيستم ديگه تو را ندارم. نمي تونم ببينم بجاي دستاي گرم تو ، دستاي يخ زده ي غريبه ايي تو دستام باشه. همين جا تمومش مي کنم. واسه مردن ديگه از بابام اجازه نمي خوام. واي علي کاش بودي مي ديدي رنگ قرمز خون با رنگ سفيد لباس عروس چقدر بهم ميان! عزيزم ديگه ناي نوشتن ندارم. دلم برات خيلي تنگ شده. مي خوام ببينمت. دستم مي لرزه. طرح چشمات پيشه رومه. دستمو بگير. منم باهات ميام ....
پدر مريم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالاي سر جنازه ي دختر قشنگش ايستاده و گريه مي کنه. سرشو بر گردوند که به جمعيت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکي تو سرش شده که توي چهار چوب در يه قامت آشنا مي بينه. آره پدر علي بود، اونم يه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک يکي شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهي که خيلي حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتي که فرياد دردهاشون بود. پدر علي هم اومده بود نامه ي پسرشو برسونه بدست مريم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولي دير رسيده بود. حالا همه چيز تمام شده بود و کتاب عشق علي و مريم بسته شده. حالا ديگه دو تا قلب نادم و پشيمون دو پدر مونده و اشکاي سرد دو مادر و يه دل داغ ديده از يه داماد نگون بخت! مابقي هر چي مونده گذر زمانه و آينده و باز هم اشتباهاتي که فرصتي واسه جبران پيدا نمي کنند.
 | *| نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 و ساعت 19:50 توسط سید حمید سجادی | | *~*~سوال~*~* یکی از دوستام یه اس ام اس داد بهم با این موضوع که :
اگه مرگت نزدیک باشه و خدا فقط اجازه یک تلفن بهت بده به کی زنگ می زنی ؟
نمی دونستم چی جوابش بدم واسه همین اینجا گذاشتم تا ببینم شما دوستان عزیز چی می گین .
لطفا جواب رو در قسمت نظرات بنویسید تا منم با نام خودتون (اگه دوست داشتین ) تو وبلاگ بنویسم .
منتظر نظرات شما دوستان عزیز هستم | *| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 17:49 توسط سید حمید سجادی | | *~*~پیام مدیر~*~* مبعث پیامبر (ص) را خدمت شما عزیزان تبریک عرض میکنم
 | *| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 12:43 توسط سید حمید سجادی | | *~*~عشق ... ~*~* در روزگارهاي قديم جزيره اي دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگي مي
کردند: شادي،
غم، دانش
عشق و باقي
احساسات . روزي به همه آنها اعلام شد که جزيره در حال غرق شدن است.
بنابراين هر يک
شروع به تعمير قايقهايشان
کردند.
اما عشق تصميم گرفت که تا لحظه آخر در جزيره بماند. زمانيکه ديگر چيزس از
جزيره روي
آب نمانده بود عشق تصميم گرفت
تا براي نجات خود از ديگران کمک بخواهد. در همين زمان او از ثروت با کشتي
يا شکوهش
در حال گذشتن از آنجا بود کمک
خواست.
"ثروت، مرا هم با خود مي بري؟"
ثروت جواب داد:
"نه نمي توانم. مفدار زيادي طلا و نقره در اين قايق هست. من هيچ جايي براي تو
ندارم."
عشق تصميم گرفت که از غرور که با قايقي زيبا در حال رد شدن از جزيره بود
کمک بخواهد.
"غرور لطفاً به من کمک کن."
"نمي توانم عشق. تو خيس شده اي و ممکن است قايقم را خراب کني."
پس عشق از غم که در همان نزديکي بود درخواست کمک کرد.
"غم لطفاً مرا با خود ببر."
"آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم مي خواهد تنها باشم."
شادي هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالي بود که اصلاً متوجه
عشق نشد.
ناگهان صدايي شنيد:
" بيا اينجا عشق. من تو را با خود مي برم."
صداي يک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتي فراموش کرد اسم ناجي
خود را
بپرسد. هنگاميکه به خشکي رسيدند
ناجي به راه خود رفت.
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجي خود مديون است از دانش که او هم
از عشق
بزرگتر بود پرسيد:
" چه کسي به من کمک کرد؟"
دانش جواب داد: "او زمان بود."
"زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟"
دانش لبخندي زد و با دانايي جواب داد که:
"چون تنها زمان بزرگي عشق را درک مي کند."

| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 و ساعت 14:18 توسط سید حمید سجادی | | *~*~اینو ببین ~*~*
گروه طبس موزیک
ما برای شما برنامه های ویژه ای داریم
هدف از ا یجاد گروه طبس موزیک
دیگر زمان آن رسیده است که شاد باشیم و لذت شیرین دنیای مجازی ( اینترنت ) را رایگان در گروه اینترنتی طبس موزیک بچشید . طبس موزیک برای برطرف نمودن نيازهاي اينترنتي ، همراه با در نظر گرفتن علايق و سلايق شما ايرانيان عزيز بوده و اين اطمينان را به شما خواهيم داد كه بهترين و جذاب ترين گروه ايراني مي باشد . شما میتوانید درخواست های خود را به گروه ارسال و از ا یمیل های ارسال شده توسط گروه لذت ببرید.
برای مشاهده و لینک ثبت نام و راهنمای ثبت نام اینجا کلیک کنید
لینک کمکی
برای ثبت نام فقط یک دقیقه زمان نیاز دارد
پس همین الان ثبت نام کنید تا شما هم به جمع ما بپیوندید | *| نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388 و ساعت 12:10 توسط سید حمید سجادی | | *~*~عشق بی قید و شرط~*~*

روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم
درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر میخواهی میتوانی تمام سیبهای درخت را
چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول بدست آوری .
آن وقت پسر تمام سیبهای درخت را چید و برای فروش برد. هنگامی که پسر بزرگ شد، تمام
پولهایش را خرج کرد و به نزد درخت بازگشت و گفت میخواهم یک خانه بسازم ولی پول کافی
ندارم که چوب تهیه کنم .
درخت گفت: شاخههای درخت را قطع کن. آنها را ببر و خانهای بساز.
و آن پسر تمام شاخههای درخت را قطع کرد.. آنوقت درخت شاد و خوشحال بود. پسر بعد از
چند سال، بدبختتر از همیشه برگشت و گفت: میدانی؟ من از همسر و خانهام خسته شدهام و
میخواهم از آنها دور شوم، اما وسیلهای برای مسافرت ندارم .
درخت گفت: مرا از ریشه قطع کن و میان مرا خالی کن و روی آب بینداز و برو.
پسر آن درخت را از ریشه قطع کرد و به مسافرت رفت. اما درخت هنوز خوشحال بود.......
شما چی دوستان؟آیا حاضرید دوستانتان را شاد کنید؟ آیا حاضرید برای شاد کردن دیگران بها
بپردازید؟ آیا پرداخت این بها حد و مرزی دارد؟
مسیح فرمود: بهترین دوست کسی است که جان خود را فدا کند.
آیا شما حاضرید به خاطر خوشبختی و شادی کسی حتی جان خود را فدا کنید.. منظورم این
نیست که باید این کار رو بکنید. منظور از این پرسش فقط یک چیز بود، آیا کسی را بی قید و
شرط دوست دارید؟ چند نفر؟ برای به دست آوردن آنها چی کار کردید ؟ شده که با انجام کاری
انها را خوشحال کنید ؟
عیب جامعه این است که همه میخواهند فرد مهمی باشد ولی هیچکس نمیخواهد انسان مفیدی
باشد.
درختان میوه خود را نمیخورند،
ابرها باران را نمیبلعند،
رودها آب خود را نمیخورند،
چیزی که برگان دارند، همیشه به نفع دیگران است.
اوشو: همه آنچه که جمع کردم برباد رفت و همه آنچه که بخشیدم، مال من ماند. آنچه که بخشیدم
هنوز با من است و آنچه که جمع کردم از دست رفت .
در واقع انسان جز آنچه که با دیگران تقسیم میکند، چیزی ندارد. عشق، پول و مال نیست که
بتوان آن را جمع کرد. عشق، عطر و طراوتی است که باید با دیگران تقسیم کرد .
هر چه بیشتر بدست میآوری، هرچه کمتر میبخشی، کمتر داری
زیگ زیگلار: محبت، یعنی دوست داشتن مردم، بیش از استحقاق آنها
این دقیقاً کاریه که خدا با ما کرده؟ کدوم از ما میتونه با جرأت بگه که من لیاقت داشتم که خدا
من رو دوست داشته باشه؟
پس تلاش کنید تلاش........
با امید به اینکه آسمون زندگیتون به رنگ یکرنگی عشق باشه | *| نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 10:19 توسط سید حمید سجادی | | *~*~بهتر از تنهایی~*~* چقدر تنهایی خوب است میخواهم از همه چیز بگریزم و هیچ چیز و هیچ کس را به اتاقم را ندهم
حتی ان ستاره قشنگی که برای دیدنم سرک میکشد دستم را دراز میکنم میخواهم از تنهایی جدا
شوم و در کنار تو تنفس کنم جلوتر میایی و دستم را که از برفهای شمال سیبری سردتر است در
دستت میگیری صاعقه ای فرود می اید و تنهایی ام اتش میگیرد شعله ور میشوم مانند تنوری در
یک روستای دور افتاده به تو نزدیک میشوم گرم میشوم تو از تنهایی هزار بار بهتری
رز آبی بهار  | *| نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388 و ساعت 14:24 توسط سید حمید سجادی | | *~*~میمیرم مهر من~*~* امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه دیدار این خونه
فقط خوابه ، تو که رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو دیوارش غم
عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ، بیا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش
حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و گنجشک کلاغای
سیاه پوشن ، چراغ خونه خوابیده توی دنیای خاموشی ، دیگه ساعت رو
طاقچه شده کارش فراموشی ، شده کارش فراموشی ، دیگه بارون نمی
باره اگر چه ابر سیاه ، تو که نیستی توی این خونه ، دیگه آشفته
بازاریست ، تموم گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ، دیگه از
رنگ و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت
گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو
به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری
گفتم که تو می دونی،سرخاک
تو می میرم ، ولی
تا لحظه مردن
نمی گیرم
دل از
تو | *| نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 20:6 توسط سید حمید سجادی | | *~*~عشق دستمال کاغذی به اشک ! ~*~*
دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطرهات طلاست
یک کم از طلای خود حراج میکنی؟
عاشقم !
با من ازدواج میکنی؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!
تو چقدر سادهای
خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله میشوی
چرک میشوی و تکهای زباله میشوی
پس برو و بیخیال باش
عاشقی کجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال کاغذی، دلش شکست
گوشهای کنار جعبهاش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکهای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمالهای کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود
دانههای اشک کاشت | *| نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 16:29 توسط سید حمید سجادی | | *~*~چرا رفتی ؟~*~* چرا رفتی ؟
به این سقفهای کوتاه دل بسته ام و به باغهایی که به پلک بر هم زدنی از بهار به زمستان می غلتند.به دلهای معمولی امیدی نیست و به هر پنجره ای نباید دخیل بست . از ان خیابان نمیتوان به تو رسید و از هر درختی نمیتوان وقت امدن پرنده ها را سئوال کرد.من خوب میدانم که هیچ تقویمی نمیتواند بگوید چه وقت بر میگردی؟چگونه بی تو از عشق بگویم و از خاطره هایی که از مهتاب زیباترند؟
بی تو چگونه از رفتن بگویم و از حوضهایی که دریا را به ماهی ها می اموزند ؟این روزهای گرفته و دراز بی تو به پایان نمیرسد و حرفهای من هر غروب نا تمام میماند .
چرا رفتی؟
هنوز میتوانستیم چراغ علاقه را روشن نگه داریم و خنده ای بسیاری را تجربه کنیم .هنوز امیدهای فراوانی در راه بود .
چرا رفتی؟
هنوز تمامم قصه هایمان را برای هم نگفته بودیم باید عصرها در پیاده روهای زندگی قدم میزدیم و از شاخه های تخیل میوه ارزو میچیدیم هنوز میتوانستیم روبروی هم بر سفره مهربانی بنشینیم.
چگونه اشکهای مرا از یاد بردی؟ به اتاق افسرده که سراغ تو را میگیرند چه بگویم و هر وقت دلم میگرد با که حرف بزنم؟
چرا رفتی؟
چرا پلهای دوستی را شکستی؟ بی تو بشقابهای اندوه را چگونه بشویم و چگونه اتاق تنهایی را جارو کنم ؟
همیشه این گونه بوده است کسی را که خیلی دوست داری زود از دست میدهی پیش از انکه خوب نگاهش کنی مثل پرندهای زیبا بال میگیرد و دور میشود فکر میکردی میتوانی تا اخرین روزی که زمین به دور خود میچرخد و خورشید از پشت کوه ها سرک میکشد در کنارش باشی هنوز بعضی حرفهایت را به او نگفته بودی و هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی که میبنی دیگر نیست
مسافرم
یادت هست همیشه میگفتی از من خداحافظی نکن بگو: فعلا. اما عزیزم من همیشه میگفتم خدا نگهدار چون از خدا بزرگتر کسی را ندیدم تا تو رو به او بسپارم الان هم برایم یقین شده که تو برای همیشه رفتی .پس با اشکهایم بدرقه ات میکنم و میگویم خدا نگهدارت.
رز آبی 
| *| نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 و ساعت 16:41 توسط سید حمید سجادی | | *~*~مداد رنگی ... ~*~*

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي
گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده
بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک
وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر
نشد. | *| نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 و ساعت 21:21 توسط سید حمید سجادی | | *~*~آدما ... ~*~*
آدما از جنس برگند
گاهي سبزند
گاهي پائيزن و زردند
زمستون ديده نميشن
تابستون سايبون سبزند
آدما خيلي قشنگن
حيف كه هر لحظه يه رنگند
رز آبی  | *| نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 و ساعت 9:55 توسط سید حمید سجادی | | *~*~بهار من ~*~*
آری
اغاز دوست داشتن است
گرچه
پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیئندیشم
که همین دوست داشتن زیباست (فروغ )
رز آبی 
| *| نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388 و ساعت 14:19 توسط سید حمید سجادی | | *~*~آن روزها...~*~*
آن روزها گذشتند، روزهاي پياپي شور و زندگي.
روزهايي كه بوي اميد ميداد.
لحظههايي كه مرا تا اوج خوشبختي ميرساند.
آنجا كه به ابرها دست ميكشيدم وبا تلالؤ خورشيد زندگي ميكردم
وثانيههايي كه درياي نيلوفر قلبم قد ميكشيد و ميپيچيد و به بغض ابرها ميرسيد.
اما...
حالا من ماندهام و دلتنگي. من ماندهام و دنيايي حرف نگفته
حالا من هستم و خستگي از ركود لحظه هاي كبود خاطره،
انگار گم شده ام در هجوم سكوتي تلخ.
انگار از ذهن زمان پاك شدهام و در سياهي سمج روزهاي بي پايان گم.
كاش ميتوانستم از ديار غريبانه دلتنگي هجرت كنم.
كاش توان اين را داشتم كه تا مرز روياي سبز با هم بودن پرواز كنم و در آغوش مهربانيها جاني تازه بيابم.
اما زندگي عوض نميشود.
روي لحظه ها پا ميگذارد و ميگذرد.
قابل توجه دوستان بی معرفت که میان تو وبلاگو نظر نمیدن:
یه نظر کوچولو بدین که چیزی نمیشه
همش ۱ دقیقه کار داره
منتظرم | *| نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت 10:33 توسط سید حمید سجادی | | *~*~پیام مدیر~*~* اینم متن های عاشقانه که دوستان عزیز واسه ما فرستادن همونطور که گفته بودم ارسال کنید واسه ما تا منم واستون با نام خودتون بزارم
تمامی متنها و عکس ها در ادامه مطلب هستش حتما یه سربزنید و بخونید پشیمون نمیشید
 ادامه مطلب | *| نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387 و ساعت 20:4 توسط سید حمید سجادی | | *~*~تولد وبلاگم مبارک~*~*
با عرض سلام خدمت تمامی دوستان و بازدیدکنندگان عزیز
   
 تولد ۲ سالگی وبلاگم مبارک  
  
ببخشین ۲ روز دیر تر آپ کردم و تولد گرفتم ولی مهم اینه که گرفتم پس حالا همگی بفرما
کیک تولد
من از شما کادو نمی خوام فقط هرکدوم حتما نظر بدین و با نظرات زیباتون من رو خوشحال کنید
پس منتظر نظرات زیباتون هستم عزیزان

از تمامی دوستانی که در طی این دو سال به وبلاگ تنهایی و بیکسی سر زدند و نظر دادند تشکر ویژه دارم
  
 

| *| نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387 و ساعت 18:54 توسط سید حمید سجادی | | *~*~مترسک~*~* هنوز هم خیال کن
مترسک باغ توام

خوش باش و در خیال خود
دیگران را هم خام کن...
بگو که با من می دوی
بگو که با من می پری
بگو که در تنهاییت دست مرا گرفته ای...
بگو که چشمانم اشک تو را می ریزند
بگو که شبها صدایم بهمت می ریزد
...
بگو بگو... فریاد کن!
اینجا کلاغ بسیار است! | *| نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 و ساعت 12:18 توسط سید حمید سجادی | | *~*~مرگ ... ~*~* مرگ ...
پاییز مزرعه . . .
زردی گندم زار . . .
مترسک می دانست تا او باشد ٬
کلاغ ها از گرسنگی می میرند . . .
فردایش مترسک خود را کشته بود . . .

| *| نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 و ساعت 12:15 توسط سید حمید سجادی | | *~*~پیام مدیر~*~* سلام دوستان عزیز
سه هفته دیگه تولد ۲ سالگی وبلاگم هست (۲۷ بهمن ماه) به همین دلیل هرکس از حالا تا سه هفته دیگه متن یا شعر عاشقانه یا عکسی داره واسه من به ایمیلم بفرسته یا در قسمت نظرات وبلاگ بنویسه تا با اسم خودش در وبلاگ بزارم هر کس هم می خواد متن یا شعر یا عکسشو تقدیم به فرد خاصی کنه حتما اسم فرد مورد نظرشو بنویسه .
توجه : حتما اسم خودتون و اسم فرد مورد نظرتون رو بنویسید و اگر کسی هم مایل بود میتونه بگه ایمیلش رو هم بزارم.
پس از حالا تا ۲۷ بهمن ماه منتظر نظرات و ایمیل های شما دوستان و بازدیدکنندگان عزیز هستم.
با تشکر
مدیریت وبلاگ تنهایی و بیکسی
سید حمید سجادی | *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 و ساعت 19:40 توسط سید حمید سجادی | | *~*~عشق واقعی~*~*

آموختم که عشق واقعی در طول زمان ومکان از دل بیرون نمی رود ،
اگر کسی می تواند عشقش را کنار بگذارد، بداند که هوسی بیش نبوده است ،
عشق واقعی شعله ای است که هرگز خاموش نمی شود
 | *| نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت 21:10 توسط سید حمید سجادی | | *~*~آی خدا دلم واست تنگ شده........~*~*

توی خلوت پر از هم همه ام ، چه صدایی به صدام نمی رسه، اگه می تونی منو دعا بکن ، من که دستم به خدا نمیرسه، آسمونا ارزونی پرنده ها جای آسمونا یه قفس بده ، همه ی دار ندارم رو بگیر هرچی بودمو دوباره پس بده. بازم هیچ راهی به مقصد نرسید من هزار و یک شبه معطلم ، تا ته جاده ی دنیا رفتمو بازم انگار سر جای اولم. چرا دنیا باتمام وسعتش مرحمی برای زخم من نداشت ، پای هر چی که دویدم آخرش حسرت داشتنشو رو دلم گذاشت. سر روی شونه های روزگار، بعد این فاصله حق حق می کنم دارم از ثانیه ها سیر میشم ، دارم از دوری تو دق می کنم، پشت خنده های مصنوعی من دل به این بغض گلو شکن بده ، روزگار سردمو ورق بزن دست مهربونتو به من بده. گم شدم توی شبی که خودمم شبی که حتی یه فانوس نداره منو با خودت ببر به روشنی آخه هیچکی مثل تو منو دوست نداره. لک زده دلم واسه یه هم زبون شیشه ی دل همه سنگ شده می دونی دلیل گریه هام چیه ؟
آی خــدا دلــم واســت تــنــگ شــده........
| *| نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت 21:8 توسط سید حمید سجادی | | *~*~هاله ی ماتم ~*~*
جــــهان را از چـــه رو مـاتم گــرفــته زمیـــن و آســـمان را غـم گرفته
چــنان مــــاتم به گیتی سایه افکند که گـــویی نیّـــر اعـــظم گرفــته
مـــگر مـــــاه محـــرم شـــد هـــویدا که مـــه را هـــاله ی ماتم گرفته
جـــــبین قـــدســیان را از مــــلالــت خطـــوط درهـــم و برهــم گرفته
بــرون کــن خـاتم شـادی ز انگشت کزیـــن مـــاتم دل خـــاتم گـرفته
چــه باک از زخم پیـکان عاشقی را که از معشوق خود مرهم گرفته
حــسین بــــن عـــلی فــرزند زهــرا که نــور چــهره اش عالم گرفتــه
چـو شــــیر شـــرزه پرچمدار اسلام پــی نهــضت به کف پرچم گرفته
بـــه اشـــــک دیـــده گــلهای نــبوت غـــــبار ز روی هــــــم گرفتـــــــه
نـــه تــــنها دامـــن خـــرگاه عـصمت کـــه آتـــش دامـــن عالــم گرفته
حــــجاب از پـــر بر آن خرگاه؛ جبریل به پیـــش چشــم نامحرم گرفته
فـــغان کـز خیمه ها برخاست دودی که اشــک از دوده ی آدم گرفـته
زهی خاک صفا بخشی که فردوس صــــفا زآن وادی خـــــرم گــــرفته
زهــــی آب گـــوارائـــی که رونـــــق زآب چـــشمه ی زمـــزم گــــرفته
دلــم در کـــنج تـــنهایی شـب و روز غمــش را مونس و همدم گرفته
رســـا دســـت از تـــو شاها برندارد که دامـــان تـــرا محـــکم گـــرفته

| *| نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387 و ساعت 14:0 توسط سید حمید سجادی | | *~*~بلبل~*~* | *| نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387 و ساعت 10:18 توسط سید حمید سجادی | | *~*~~*~* سلام دوستان عزیز
من اومدم
یکی جلو منو
بــــــــــــــــــگـــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــره
از این به بعد هر هفته وبلاگ آپ میشه با متن ها و عکسهای عاشقانه زیبا پس منتظرم باشید
با تشکر
مدیریت وبلاگت تنهایی و بیکسی | *| نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387 و ساعت 10:16 توسط سید حمید سجادی | | *~*~خسته~*~* خسته شدم میخواهم در آغوش گرمت آرام گیرم
خسته شدم بس که از سرما لرزیدم بس که این کوره راه
ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندند
خسته شدم بس که تنها دویدم .اشک گونه هایم را پاک کن و بر
پیشانیم بوسه بزن ... میخواهم با تو گریه کنم...خسته شدم بس که
تنها گریه کردم..میخواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم وشانه
هایت راببوسم ...خسته شدم بس که تنها ایستادم خوب من
 | *| نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387 و ساعت 18:38 توسط سید حمید سجادی | | |