(¯`•._.•[ تنهایی و بیکسی ]•._.•´¯)

تنهایم به دادم برس

سلام دوستان و بازدید کنندگان عزیز

شرمنده اگه وبلاگم خالیه و هیچ مطلبی نداره ، چون مدیران محترم بلاگفا زحمت کشیدن و همه مطالب وبلاگم رو که در مدت 6 سال جمع آوری کردم رو خواسته یا نا خواسته حذف کردن و دیگه هیچ نمونده از بلاگم .

حالا دیگه حتی ایمیل هم میزنم پاسخگو نیستن

مجبورم بشینم و ساعت ها وقتم رو بزارم و مطالب رو دوباره جمع آوری کنم

انشاء الله این بار با قدرت بیشتر و مطالب بهتر بروز رسانی می کنم . ممنون میشم شما هم بهم سر بزنید و نظر خودتون رو بگین

منتظر نظراتتون هستم

حتما به گروه تنهایی و بیکسی در فیسبوک هم سربزنید خوشحال میشیم

با تشکر


برچسب‌ها: تنهایی و بیکسی, تنهایی, بیکسی, تنهایی و بی کسی, سید حمید سجادی

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۲ساعت0:53توسط سید حمید | |

باسلام به تمام دوستان خوبم

به اطلاع می رسونم تاریخ 92/11/29 تولد وبلاگمه واین وبلاگ 7 ساله شد . :)

وقتی فکر می کنم می بینم چه زود 7 سال از اون روزها که معمولا با این کارت های 5 و 10 ساعته تو وب چرخ می زدم گذشته...کم نیست هان...7 سال...

تو همه لحظات زندگیم اینجا یه فرصت بوده، یه مجال، شاید یه فضا برای گفتن از برخی ناگفته ها...

هر چی بود و نبود ما که ولش نکردیم و ادامه دادیم...خوشحالم...از این بابت که هستم و بازديد کنندگانی دارم که چشم و گاهی دلشونو می بندن به این دفتر ناقابل...

خاطراتی که باید از نزدیک لمسش کرده باشین تا متوجه عمقشون بشین...

من دراین 7 سال دوستان زیادی پیداکردم و این دوستان خوبم همیشه به من خیلی لطف دارند ومن رو با پیام هاشون بسیار شرمنده می کنند .

از همه دوستان عزیزی که به این وبلاگ لطف دارن و از سر  لطف گوشه چشمی به اون می کنن سپاسگزارم...

از تیم مدیریت بلاگفا هم ممنونم که زحمت کشیدن و مطالبی که در مدت 7 سال جمع آوری کردم و به راحتی حذف کردن :(


درسته که قلبم کوچیکه اما تمام تون توی قلبم جاگرفتین ونمی تونم حتی یک لحظه فراموشتون کنم

برچسب‌ها: تولد 7 سالگی وبلاگ تنهایی و بیکسی, تنهایی و بیکسی, وبلاگ تنهایی و بیکسی, تولد وبلاگ تنهایی و بیکسی, 7 سالگی وبلاگ تنهایی و بیکسی

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت22:3توسط سید حمید | |

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .

صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .

روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .

مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .

هيچ کس اونو نمی ديد .همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن

همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .

از سکوت خوششون نميومد .

اونم می زد .

غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .

چشمش بسته بود و می زد .

صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .

بدون انتها , وسيع و آروم .

يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .

يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .

تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .

چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت مو ........


برچسب‌ها: دل نوشته عاشق خاموش, عاشق خاموش, عاشق, خاموش

ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ساعت1:22توسط سید حمید | |

امروز دلم گرفته و بسیار غمگینم و دلم از جدایی ترس دارد!با خدای خود ناله کردم تا با لطف خودش

چاره ساز شود!!!!!اه ای خدای من کاش یکی را می فرستادی تا به درد دلم گوش نهد!!امروز به

زجر و خون دلی که مجنون خورد پی میبرم و میگریم!!اری میگریم تا سبک شوم!!امروز ترس همه

وجودم را گرفته ترساز جدا کردن من از کسی که برایش جانم ناقابل است!!!امروز به هزاران کس

حسودی میکنم و با خود میگویم چرا من نیز به جمع آن هزار تن نی پیوندم؟؟آری این لحظه که میگذرد

بر من لحظه تلخی است لحظه ای تلخ تر از زهر!!! کاش معشوقم الان اینجا بود تا باری از غمم بردارد

و به من آرامش دهد!مگر این دلم چه میخواهد ای خدا؟؟تو نیک آگاهی و از موج خون گرفته دلم

آگاهی کمکم کن کمکم کن کمک!!!لحظه اکنون بر من سنگین است و تاب نوشتن ندارم!!دوست

داشتم که اکنون یارم اینجا بود تا سر به شانه اش گذارم و آرام بخوابم فارغ از غم!افسوس که زمانه

دسیسه میکند و هجر میافکند تا عاشق بسوزد!!باز تو را میخوانم ای خدایی که بر همه چیز قادری

بنده ای با درد آمده و درب تو را میکوبد،این بنده خطاکار چونان درب درگاهت بکوبد تا پاسخش

گویی و تا از فضل تو نصیب نگیرد حلقه از دست رها نسازد!!!


برچسب‌ها: دل نوشته امروز غم الودم, دل نوشته, غم, غم الودم, نوشته امروز غم الودم

+نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ساعت1:14توسط سید حمید | |

ساعت 3 شب بود صداي تلفن آمدپسري را از خواب بيدار كرد پشت خط مادرش بود وپسر با عصبانيت گفت:

چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي.مادر گفت 25 ساله قبل در همين ساعت مرا از خواب بيدار كردي؟

فقط خواستم بگويم تولدت مبارك

پسر از اينكه دل مادرش را شكسته تا صبح خوابش نبردصبح سراغ مادرش رقت وقتي وارد خانه شدمادرش را پشت ميز تلفن

با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود

برچسب‌ها: عاشق واقعی مادر, مادر, دل مادر, شکستن دل مادر, شمع نيمه سوخته

+نوشته شده در جمعه پنجم مهر ۱۳۹۲ساعت17:8توسط سید حمید | |

عشـق یعنـی هـمون سـلام اول

عـشق یعنـی مـایه قـوت قـلـب

عشق یعنی انفجار احساسات

عشق یعنی کم کردن فاصله ها

عشق یعنی کلید یک رابطه ی محکم

عشق یعنی در موفقیت هم شریک بودن

عشق یعنی کاری کنی که راحت پیدات کنه

عشق یعنی مثل اشراف زاده ها باهاش رفتار کنی

عشق یعنی کسی رو داشته باشی که ازت محافظت کنه

عشق یعنی وقتی باهاش قرار داری به خودت برسی

عشق یعنی یک عالمه حرف رو با یه اشاره گفتن

عشق یعنی هولش بدی تو یک مسیر درست

عشق یعنی یه بازی که تمومی نداره

عشق یعنی من وتو ما میشویم

عشق یعنی حرفشو باور کنی

عشق یـعنی جادوش کنی

      عشق یـعنی عشق


برچسب‌ها: عاشق واقعی, عشق, قـوت قـلـب, جادو, من وتو

+نوشته شده در جمعه پنجم مهر ۱۳۹۲ساعت17:4توسط سید حمید | |

سلام . دلم برات خیلی تنگ شده بود پسرک از شادی تو پوست خود نمی گنجید...
راست میگفت ...خیلی وقت بود که ندیده بودش..دلش واسش یه ذره شده بود.. تو چشای سیاهش زل زد همون چشمایی که وقتی ۱۶سال بیشتر نداشت باعث شد تا پسرک عاشق شود و با تهدید و داد و هوارو عربده بالاخره کاری کرد که باهم دوست شدن دخترک نگاهی به ساعتش کرد و میون حرفای پسرک پرید و گفت: من دیرم شده زودی باید برم خونه...
همیشه همین جور بوده هر وقت دخترک پسرک را میدید زود باید بر میگشت...
 پسرک معطل نکرد و کادویی که برای دخترک خریده بود رو با کلی اشتیاق به دخترک داد دخترک بی تفاوت بسته را گرفت و تشکری خشک و خالی کرد... حتی کنجکاویی نکرد داخل بسته رو ببیند پسرک خواست سر سخن روباز کند که دخترک گفت : وای دیرم شد..من دیگه برم خداحافظ...
خداحافظی کردند و پسرک در سوک لحظه جدایی ماتم گرفت و رفتن معشوق را نظاره کرد .... دخترک هراسان و دل نگران بود... در راه نیم نگاهی به بسته انداخت ...یه خرس عروسکی خوشگل بود.. هوا دیگه داشت کم کم سرد میشد وسرعت ماشین هاییکه رد میشدند ترس دخترک رو از دیر رسیدن بیشتر میکرد پسره مثل همیشه ۵ دقیقه تاخیر داشت اما بازم مثل همیشه ریلکس بود...
دخترک سلام کرد و پسر پاسخ گفت دخترک بی درنگ بسته را به پسر داد و نگاه پر شوقش را به نگاه پسر دوخت.
پسر نیم نگاهی به بسته انداخت و گفت: مرسی... بسته را باز کرد و ناگاه چشمش به نامه ای افتاد که عاشق خوش خیال دخترک برای او نوشته بود... لبخندی زد و به روی خود نیاورد... چند دقیقه ای را با هم سپری کردن و باز مثل همیشه خداحافظی و نگاه ملتمس عاشقی که از لحظه ی وداع بیزار است..
این بار دخترک عاشق بود و پسره معشوق او.. معشوقی که شاید جسم اون سر قرار با 5 دقیقه تاخیر حاضر شده بود ، اما دلش از لحظه اول جای دیگه ای بود ........
 کمی آن طرف تر صدای جیغ لاستیکی دخترک و پسر را متوجه نقطه ای در آن طرف کرد..
پسرکی در زیر چرخ های ماشین جان می داد و آخرین نگاهش دوخته شده به معشوقه ای بود که به او خیانت کرده بود


برچسب‌ها: عاشق واقعی, جان می داد, خیانت, تاخیر

+نوشته شده در دوشنبه یکم مهر ۱۳۹۲ساعت21:40توسط سید حمید | |

دوست دارم که... یه اتاقی باشه گرمه گرم...روشنه روشن... تو باشی منم باشم... کف اتاق سنگ باشه... سنگ سفید...تو منو بغلم کنی که نترسم... که سردم نشه... که نلرزم...اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار... پاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم... با پاهات منو محکم گرفتی...دو تا دستتم دورم حلقه کردی...بهت میگم چشماتو می بندی؟...میگی اره و بعد چشماتو می بندی...!بهت میگم برام قصه میگی؟...تو گوشم میگی اره...
بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن...

یه عالمه قصه ی طولانی و بلند که هیچ وقت تموم  نمی شن... میدونی؟می خوام رگمو بزنم...رگ خودمو...مچ دست چپمو...یه حرکت سریع...یه ضربه ی عمیق...بلدی که ولی تو نمی دونی می خوام رگمو بزنم...تو چشماتو بستی...نمی دونی من تیغ رو از جیبم در میارم...نمی بینی که سریع می برم... نمی بینی که خون فوران می زنه...رو سنگای سفید...نمی بینی که دستم می سوزه و لبم رو گاز میگیرم که نگم اخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی...
تو داری قصه میگی...من شلوارک پامه...دستمو می ذارم رو زانوم...خون میاد از رو دستم میریزه رو زانوم...و از زانوم می ریزه رو سنگا...قشنگه مسیر حرکتش...!قشنگه رنگ قرمزش...حیف که چشمات بسته ست و نمی تونی منو ببینی...تو بغلم کردی...می بینی که سرد شدم...محکمتر بغلم می کنی که گرم بشم...می بینی نامنظم نفس می کشم...تو دلت میگی اخی دوباره نفسش گرفت...می بینی هر چی محکمتر بغلم می کنی سردتر میشم... میبینی که دیگه نفس نمی کشم...چشماتو باز می کنی...

میبینی من مردم... می دونی؟من می ترسیدم خودمو بکشم!..از سرد شدن... از تنهایی... از خون دیدن... وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم... مردن خوب بود اروم اروم... گریه نکن دیگه ... من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم دلم می گیره ها... بعدش تو همونجوری وسط گریه هات بخندی... گریه نکن دیگه خب؟... دلم میشکنه... دل روح نازکه... نشکنش...  


برچسب‌ها: خودکشی, اتاق گرم, قصه طولانی, رگمو بزنم, رنگ قرمز

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۲ساعت17:32توسط سید حمید | |

شب را دوست دارم!

چون ديگر رهگذري از كوچه پس كو چه هاي شهرم نمي گذرد تا سر گرداني مرا ببيند

چون انتها را نمي بينم تا براي رسيدن به آن اشتياقي نداشته باشم

شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دور اشك هاي يخ زده ام را در گوشه چشمان بي فروغم نمي بيند

شب را دوست دارم : چرا كه اولين بار تو را در شب يافتم از شب مي ترسم : تو را در شب از دست دادم

از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين

با آفتاب قهرم چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟



برچسب‌ها: شب, اشك هاي يخ زده, شب را دوست دارم, از شب مي ترسم, عشق هاي دروغين

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۲ساعت17:24توسط سید حمید | |

پسر حلقه اش را در آورد و روی پیشخوان گذاشت ، دختر نیم نگاهی به او کرد و سرش را پائین انداخت ، پیر مرد طلافروش حلقه را روی ترازوی کوچکش انداخت ، نیم نگاهی به هر دوی آنان کرد ، حلقه را از روی ترازو برداشت و مشغول محاسبه قیمت شد ، پسر رویش را به سمت دختر برگرداند و با اشاره سر چیزی به او گفت ، شاید فقط آن دختر میفهمید معنی این اشاره چیست ، او هم حلقه اش را درآورد و روی پیشخوان گذاشت ، پیرمرد اینبار نگاهی تعجب آمیز به هر دوی آنان کرد و حلقه دختر را هم برداشت ، در حالی که مشغول محاسبه قیمت حلقه ها بود ، از بالای عینگ بزرگش آندو را ورانداز میکرد ، دختر سرش را پائین انداخته بود و پسر به نقطه نامعلومی خیره شده بود ، هیچکدام چیزی نمیگفتند انگار هر دو در دنیای دیگری سیر میکردند ، پیرمرد ترجیح داد چیزی نگوید ، دسته اسکناسی را از زیر پیشخوان در آورد و مشغول شمارش شد ، همینطور که داشت اسکناسها را میشمرد از شیشه جلوی پیشخوان چشمش به دستان آندو افتاد ، آنچنان دستان یکدیگر را میفشردند که انگار میترسیدند باد بیاید و دیگری را با خود ببرد ، پیرمرد دسته اسکناس را روی پیشخوان گذاشت و گفت : آقا راضی باشین .پسر دسته اسکناس را برداشت و شروع به شمردن کرد ، هنوز چند تای آن را نشمرده بود که دسته اسکناس را داخل جیبش گذاشت و از پیرمرد تشکر کرد ، نگاهی به دختر کرد و هر دو به طرف درب مغازه رفتند ، پسر مانند عقابی که بال میگشاید تا فرزندانش را از باد و طوفان در امان دارد ، دستش را به دور شانه دختر انداخت ، نگاه معنی داری به او کرد و آهسته او را به خود فشرد ، دختر دستمالی از جیبش در آورد و بطرف صورتش برد وهر دو از مغازه خارج شدند .پیرمرد طلافروش با ناباوری این صحنه را تماشا میکرد ، در تمام سالیان دور و دراز زندگیش بسیار دیده بود جوانانی را که با دنیائی امید و آرزو برای خرید حلقه نامزدی میامدند و با چه ذوق و شوقی بعد ازخرید حلقه از او تشکر میکردند و دست در دست هم ، لبخند زنان از آن مغازه خارج میشدند و میرفتند تا نوبت دیگری برسد . بسیار هم دیده بود کسانی را که حلقه هایشان را برای فروش میاوردند و آنرا مانند موجود مزاحمی روی پیشخوان میاندازند تا از شرش خلاص شوند اما هرگز ندیده بود اینچنین عاشقانه به سراغش بیایند و وقتی حلقه هایشان را بر روی پیشخوان میگذارند ، بغض گلویشان را بفشارد .پیرمرد دلش طاقت نیاورد ، حلقه ها را برداشت و به شتاب از مغازه خارج شد ، چند قدم آنطرفتر دختر و پسر را دید که آهسته و بدون هیچ شتابی ، انگار سنگینترین وزنه های دنیا را به پاهایشان بسته اند ، به طرف انتهای خیابان میروند ، بدنبالشان دوید و دستش را بر روی شانه پسرگذاشت ، پسر بسوی پیرمرد برگشت و گفت : بله بفرمائید ،پیرمرد با لحنی آرام و دلنشین گفت : پسرم حلقه را که نمیفروشند و سپس حلقه ها را که در دستان پر چین و چروکش بود بسوی او دراز کرد و گفت : این حلقه بهترین یادگار شماست ، پولش هم پیش شما بماند ، هر وقت داشتید بدهید ، اصلا" این شیرینی عروسیتان .پسر نگاهی به دختر کرد و با صدای بغض آلودی به پیرمرد گفت : اگر میذاشتن عروسی کنیم ، حلقه هامون رو نمیفروختیم .

دختر دیگر طاقت نیاورد ، بغض امانش را بریده بود ، بازوی پسر را گرفت و با فشار محکمی بطرف خود کشید و گفت : بیا بریم عزیزم .

پیرمرد هاج و واج کنار خیابان ایستاده بود و دور شدن آن دو نفر را نگاه میکرد ، دستمال کوچکی را از جبیش درآورد ، عینکش را برداشت و آهسته قطره اشکی را که از گوشه چشمش سرازیر شده بود پاک کرد

برچسب‌ها: عشق واقعی, پیشخوان, حلقه ازدواج, آغـوش, روزهای عاشقی

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ساعت16:22توسط سید حمید | |

روي تخته سنگي نوشته شده بود:
اگر جواني عاشق شده باشد چه کند؟
من هم زير آن نوشتم بايد صبر کند.
بار دوم از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود :
اگر صبر نداشته باشد چه کند؟
من هم با بي حوصلگي نوشتم:
بميرد بهتر است.

براي بار سوم از آنجا عبور ميکردم.انتظار داشتم زير نوشته ي من نوشته اي باشد،اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم

برچسب‌ها: عشق, جوان عاشق, صبر, بي حوصلگي, مرگ

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ساعت15:57توسط سید حمید | |

حرف دلم بود که نوشتم

در نور عشق و مهتاب

نوشتم و خواندند

این همه با هم نشستن ها

متن هایی شد که

حالا در دستان تواست

دوستشان دارم

که ساده و زیبا متولد شده اند


برچسب‌ها: حرف دل, حرف دلم, نور عشق و مهتاب, با هم نشستن, دستان تو

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ساعت15:39توسط سید حمید | |

برسنگ قبر من بنويسيد خسته بود

 اهل زمين نبود نمازش شكسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود

تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود

چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت

عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر پشت دري

كه باز نمي شد نشسته بود


برچسب‌ها: انسان, سنگ قبر من, اهل زمين, تبر و تيشه, عمر

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ساعت15:35توسط سید حمید | |

او  که  رسید  نغمه  دل  ما   را   نواخت

دلم لرزیدو با نگاههای او همراهی  گشت

تازه یافته  بودم ، یک همدم ،  یک همراز

اما مدتی است که نگاهایش با من غریبه است

وسنگینی گامهایشرا حس می کنم

کوبیده  می شود  بر روح و  جانم

شاید نغمه دل  او  هم نواخته شده

شاید با نگاه دیگری همراز گشته

و   یا    رفیق   نیمه    راه    شده

اما همچنان در حسرت آن نگاهها لحظه شماری  میکنم

هر  چند  اقتدارم   بر باد رفت   و   از   درون   سوختم

برچسب‌ها: او, یک همدم, همراهی, نگاه, غریبه

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ساعت15:31توسط سید حمید | |

اسمشو از موبایلت پاك می کنی...

مسیجاش دیلیت می شه...

به دوستات میگی حق ندارین جلوم اسمشو بیارین

به خودت تلقین میکنی که فراموشش کردی

اما...

با جای خالیش تو قلبت چیكار می كنی؟؟

با این همه تشابه اسمی چیكار می كنی ؟؟

با اهنگایی كه باهاش گوش میكردی چیكار می كنی؟؟

وقتی غذایی كه دوس داره رو می خوری و یادش میفتی چیكار می كنی؟؟..

وقتی ازت سراغشو می گیرن چیكار می كنی ؟؟

وقتی تیكه كلامشو می شنوی چیكار می كنی؟؟؟

برچسب‌ها: انسان, تنهایی, شادی, آغـوش, روزهای عاشقی

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت12:14توسط سید حمید | |

بـایـد ڪسـے را پـیـدا ڪـنـم

ڪــہ دوسـتـم داشـتـہ بـاشـد (!)

آنـقـدر ڪـہ یـڪـے از ایـن شـب هـاے لـعـنـتـے

آغـوشـش را بـرای مـن و یـڪ دنـیـا خـسـتـگـے اَم بـگـشـایـد…

هـیـچ نـگـویـد!

هـیـچ نـپـرسـد…

فـقـط مـرا در آغـوش بـگـیـرد…

بـعـد هـمـانـجـا بـمـیـرم (!!!!!!)

تـا نـبـیـنـم روزهـاے آیـنـده را ×

روزهـایـے ڪـہ دروغ مـیـگـویـد ×

روزهـایـے ڪـہ دیـگـر دوسـتـم نـدارد ×

روزهـایـے ڪـہ دیـگـر مـرا در آغـوش نـمـیـگـیـرد ×

روزهـایـے ڪـہ عـاشـق دیـگـرے مـیـشـود ….


برچسب‌ها: انسان, تنهایی, شادی, آغـوش, روزهای عاشقی

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۲ساعت11:11توسط سید حمید | |

تو را بی دلیل دوست دارم*
نه ادعای عاشقی کردی*
نه کلمات را به بازی گرفتی*
ولی عجیب رخنه کردی میان هوای شعرهایم*
با تو بارانی ام*همان دور بمان*نزدیک که بیایی *
قواعد بازی آدمها مسومت میکند
*بگذار بی دلیل دوستت داشته باشم*
و بنویسم *تا بی خبر بخوانی مرا

برچسب‌ها: دوستت دارم, عاشقی, شعره, قواعد بازی, بارانی

+نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۲ساعت17:36توسط سید حمید | |

هر چه انسان تر باشيم زخمها عميق تر خواهند بود.

هر چه بيشتر دوست بداريم بيشتر غصه خواهيم داشت .

بيشتر فراق خواهيم کشيد و تنهایی هايمان بيشتر خواهد شد...

شادی ها لحظه اي و گذرا هستند شايد خاطرات بعضی از آنها تا ابد در ياد بماند ،
اما رنجها داستانش فرق ميکند تا عمقِ وجود آدم رخنه ميکند و ما هر روز با آنها زندگی مي کنيم...انگار که اين خاصيت انسان بودن است..!!

برچسب‌ها: انسان, تنهایی, شادی, زخم عمیق, خاطرات

+نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۲ساعت17:27توسط سید حمید | |


حال این روزهای من ،

خلاصه میشود در یک کلمه...

"خستــــــــــــــــــــــــه"

خسته ام از دنیای که آدمهایش ماسک عاشقی بصورت دارن...

خسته ام از جایی که برای دیگران نفس میکشم...

دلم یک عالمه آرامش میخواهد...................


برچسب‌ها: انتظار, خسته, خسته از عشق, خسته تنها, خسته از جدایی

+نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد ۱۳۹۲ساعت16:44توسط سید حمید | |

خوشبختی یعنی یک بالکن .....
دوتا صندلی و یک تو.....
خوشبختی یعنی زنگ های غیر منتظره....
جمله های عجیب و دوست داشتن غریب....
یعنی وقتی باران بباره و هوا سرد باشه، دلت دیگه بهانه نگیره، تنگ نشه، غمگین نشه......
یعنی عکسهای دو نفره....
یعنی آرامش ، آرزو های کوچک و بزرگ ، هدفهای بلند ، آینده ای شیرین.....

و خوشبختی یعنی داشتنِ
یک تو !!!!!!


برچسب‌ها: فقط تو, بخاطر تو, باران, بارون, منو تو زیر بارون

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۲ساعت17:34توسط سید حمید | |

چه مخدری بود در بودنت؛
که این همه نبودنت را درد می کشم ...!


برچسب‌ها: خودکشی, مرگ عشق, نبودنت, مرگ و خودکشی, داستان عاشقانه

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۲ساعت17:29توسط سید حمید | |

ﻟﺒﺎﺱ ... ﺷﻠﻮﺍﺭ .... ﺳﺖ ...
ﺍﺩﮐﻠﻦ ﺧﺎﺻﯽ ﮎ ﺑﻮﯼ ﺗﻠﺨﺶ ﺑﺎ ﺳﯿﮕﺎﺭ
ﻗﺎﻃﯽ ﺷﺪﻩ ...
ﭼﺎﯾﯽ ... ﻗﻬﻮﻩ ... ﻥﺳﮑﺎﻓﻪ ...
ﺳﺎﻋﺖ 12 ﺷﺐ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺑﺎ ﻣﺎﺷﯿﻦ ...
ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻓﻘﻂ نوعی خاص ....
ﺑﻌﻀﯽ ﺷﺒﺎ ﺳﺎﻋﺖ 10 ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻗﺪﻡ ﺯﺩﻥ ﻭ ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﮐﺸﯿﺪﻥ ...
ﻫﻤﺶ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻥ ...
ﯾﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪِ ﺧﺴﺘﻪ ...
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ... ﮔﻮﺷﻪ ﮔﯿﺮ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ...
پﺸﺖ ﭼﺮﺍﻍ ﻗﺮﻣﺰ ﻭ ﺧﺮﯾﺪﻥ ﻓﺎﻝ ...
ﻣﮑﺎﻟﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻠﻔﻨﯽ ﺩﺭ ﺣﺪ 1 ﺩﻗﯿﻘﻪ ...
ﺳﺮ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﯿﺘﻔﺎﻭﺕ ... ﺭﯾﻠﮑﺲ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻭ ﻋﺠﻠﻪ ...
ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻭ ﺩﺭﻭﻍ ﯾﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﯾﻪ ﻧﮕﺎﻩ پر ﺣﺮﻑ ...
ﺷﺒﺎ ﺑﯿﺪﺍﺭ ... ﺭﻭﺯﺍ ﺧﻮﺍﺏ ...
ﺻﺒﻮﻧﻪ ﻭ ﻧﻬﺎﺭ ﯾﮑﯽ ... ﺍﻣﺎ ﺷﺎﻡ ﺗﮑﯽ ...
ﻫﻤﻪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ (ﻓﻨﺪﮎ ... ﻣﻮﺑﺎﯾﻞ ... ﺳﺎﻋﺖ . ..
ﻋﻄﺮ ... ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ... ﻭ )....
ﻃﻌﻢ ﺗﻠخ ﺧﯿﺎﻧﺖ ...
ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯿﻪ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺣﺪ ...
ﺑﯿﺨﯿﺎﻟﯽ ...
ﻧﺸﻨﯿﺪﻥ ﺻﺪﺍﯼ ﺁﺩﻣﺎﯼ ﺩﻭﺭﻭﺑﺮﺕ ..
ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺁﻫﻨﮕﺎﯼ ﻗﺪﯾﻤﯽ ...
ﺑﻐﻞ ﮐﺮﺩﻥِ ﺑﺎﻟﺶ ...
ﺑﺪﻭﻥ ﺧﻨﺪﻩ ... ﺑﺪﻭﻥ ﮔﺮﯾﻪ ...
ﺁﺩﻣﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﯽ ﻭﺍﺳﺸﻮﻥ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺲ ...
ﺍﯾﻦ ﺁﺩﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﻗﺸﻨﮓ ﻭ ﺟﺬﺍﺑﻦ ...
ﺍﮔﻪ ﺯﯾﺎﺩ ﺟﻠﻮ ﺍﯾﻦ ﺁﺩﻣﺎ ﺑﺨﻨﺪﯼ ﻫﻮﺱ ﺧﻨﺪﻩ ﻣﯿﮑﻨﻦ ﺍﻣﺎ ﺟﺎﺵ ﺑﻐﺾ ﻣﯿﮑﻨﻦ ...
ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭ ﺁﺩﻣﺎ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺷﺪ .!...
ﺍﯾﻦ ﺍﺩﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﺷﻮﻥ ﻳﻪ ﻓﻨﺪﮐﻪ ...
ﻧﻪ
ﺗﻮ ....


برچسب‌ها: انتظار, تنهایی, تنهایی عشق, فندک, سیگار تنهایی

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۲ساعت17:25توسط سید حمید | |

بس که نوشتمت میان شعرهام

بی آن که اسفند بچرخانم دور واژه ها،

تو را خودم چشم زدم

می دانم...


برچسب‌ها: چشم, چشم زدم, عشق من, مرگ شعر, داستان عاشقانه من

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۲ساعت17:21توسط سید حمید | |

وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به اومی‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم.به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که ازحرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانیشود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید،تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم.او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه برسر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جوابقانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و ۳۰% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که۱۰ سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم. صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و ...دم.

برچسب‌ها: انتظار, مرگ عشق, عشق من, مرگ همسرم, طلاق

ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر ۱۳۹۲ساعت15:2توسط سید حمید | |

خیلی همدیگرو دوس داشتیم انقدری دوس داشتیم که برا همدیگه

جون میدادیم من که دیگه انقدر عاشقش شده بودم که حاظر بودم برا

بدست آوردن علی جلو خانوادمم وایستم اونم هم همین طور بود

داستان منو علی از اون جایی شروع میشه که من داشتم با دوستم نگار تو خیابون راه میرفتم یه پسره مزاحم میشه تو اون موقع علی اون جا بوده و من و نگار و میبینه و میره با پسره دعوا میکنه و پسره هم چاقو در میاره و پهلوی علی زخمی میشه یادمه اون موقع چقدر ترسیده بودم و گریه میکردم همون موقع من و نگار و علی به بیمارستان میریم و پرستار و دکترا دورش جمع میشن و.... اون لحظه وقتی علی داشت دعوا میکرد علی رو که دیدم تنم لرزید دست و پاهام شل شد تو بیمارستان بودیم من تقریبا هرروز به عیادتش میرفتم ولی موقع هایی که خانودش دورش نبودن از اون موقع بیشتر عاشقش شدم و با هم صمیمی شدیم ولی فکر

میکردم علی توجهی نمیکنه درصورتی که علی بدتر از من بود من بدجور میخواستمش ولی نمیتونستم باهاش حرف بزنم تا اینکه یه روز علی شمارشو بهم داد و گفت منتظر تماستم شماره رو گرفتم و خوش حال اومدم خونه بعد از دو روز بهش زنگ زدم
اون دو روز اندازه 200 سال بود ولی نمیتونستم زودتر زنگ بزنم زنگ زدم خودش بود کلی باهم حرف زدیم آخ که چه صدای قشنگی داشت صداشو که میشنیدم دلم میخواست بمیرم براش قربونش برم من و علی باهم دوست شده بودیم روز به روز به هم وابسته تر اگه یه روز نمیدیدمش عین برج زهرمار میشدم و دنیا برام مثل جهنم بود چند ماه گذشت دوستم نگار خیلی بهم حسودی میکرد چون دوست پسر خودش خیلی آدم مزخرفی بود برا همین نگار بین من و علی خیلی اختلاف می انداخت ولی بازم عشق ما کم نشد من 23 سالم شد و علی 25.
گفت که میخواد بیاد خواستگاریم ولی من میدونستم بابام نمیذاره.

ولی بازم به زور با التماس های علی اومدن خواستگاری علی وضعش بد نبود شغل خوبی داشت و طوری بود که بتونه یه خانواده رو بچرخونه ولی بابام گفت نه!!!!!!!

از اون به بعدمن همش گریه میکردم و به بابام التماس میکردم که بذاره ولی اون گوشش نمیشنید انگار کر بود. موضوع ما ادامه داشت که علی برای کارش مجبور شد بره فرانسه ولی گفت که برمیگرده به خدا خودش گفت خودم با دوتا گوشام شنیدم ولی علی... علی بهم گفت میاد ولی هواپیماشون تو راه برگشت سقوط میکنه و....
ولی من میدونم برمیگرده خودش بهم قول داده بود با گوشای خودم شنیدم پس برمیگرده. علی من منتظرت میمونم علی دوست دارم علی هرچه قدرم طول بکشه من پای عشقمون وایمیسدم اگه حتی کل عمرمم طول بکشه...

علی قولت یادت نره یه نفر چشم به راهته زودی برگرد. نمیدونم چرا منو خانوادم آوردن اینجا اخه این جا مال دیوانه هاس!!!!!!!!!

ولی من دیوونه نیستم باور کنید برمیگرده خودش بهم قول داده مگه نه علی میناتو گذاشتن پیش چندتادیوونه ای خداااااااااااااااااا مگه عشق دیوونه بازیه دارم میمیرم پس کی میای منو از این جا ببری یادته بهم میگفتی یه روزی میرسه که تو برا همیشه برا من میشی پس اون روز کی میرسه زودی بیا مینات منتظره!!!!!!!


برچسب‌ها: انتظار, مرگ عشق, عشق من, مرگ علی, داستان عاشقانه من و علی

+نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر ۱۳۹۲ساعت14:40توسط سید حمید | |

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .

اونم دیوونه بود ….
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫

چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود .
وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
می سوختم .
همه تنم می سوخت .

دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …

وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
وقتی لخت جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم .
با شیطنت نگام می کرد .
پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود .

مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …

وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .
لباش همیشه شیرین بود .
مثل عسل …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫

هنوزم اشک توی چشام جمع می شه


برچسب‌ها: بهار, عشق, بهار من, مرگ بهار, داستان عاشقانه من و بهار

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۲ساعت19:48توسط سید حمید | |

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه : سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم ...

برچسب‌ها: عشق, مرگ عاشق, داستان جدایی عاشق, داستان مرگ عاشق, زندگی بی عشق

ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۲ساعت2:3توسط سید حمید | |

اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد. آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…” یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، “میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام.” همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، “چرا این کار رو می کنی؟” پسر پاسخ داد، “وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.” همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره…
بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش. مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند….هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می کنه. بعد از چهل سال، مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت، ” عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم— قهوه نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم… حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است… اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم. اشک هاش کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید، ” مزه قهوه نمکی چیست؟ اون جواب داد “شیرینه”

برچسب‌ها: داستان ۲ عاشق, داستان عاشقی, بیکسی, داستان کوتاه عاشقانه, داستان عاشقانه

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۲ساعت1:44توسط سید حمید | |

شب هنگام بود وخانه تاريک .و شايد تنها روشن کننده ي اتاق فروغ ماه بود.از پشت پنجره ي اتاقم به آسمون نگاه مي کردم.ستاره ها بهم چشمک مي زدند گويي او هم ميان اونها بود.چشماني که ازلحظه ي ديدار منو شيقته ي خودش کرده بود.چشمهايي که هزاران حس ناگفته داشت.هنوز زيبايي چشمان خمارش رو که با شيفتگي نگاهم مي کرد رو به ياد دارم.بهار بود و بارون مي باريد.با دلي پر از خونه بيرون زدم.دلم براي ديدنش پر مي کشيد.به اولين تاکسي که جلوي پام ترمز کرد سوار شدم.از شانس بد من خيابون ها ترافيک بود.توي دلم هزار تا فحش مي دادم.اون الان منتظرم بود.طاقت تنهايي رو نداشت.چشم به راهم بود.روي تخت سرد و يخ بيمارستان منتظرم بود.جايي که توي چند ماه اخير هم من و هم خودش متنفر شده بوديم.دلم داشت مي ترکيد.داشتم خفه ...


برچسب‌ها: تنهایی و بیکسی, تنهایی, بیکسی, داستان کوتاه عاشقانه, داستان عاشقانه

ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۲ساعت1:34توسط سید حمید | |

یکی بود یکی نبود....

یه پسر بود که زندگی ساده و معمولی داشت .

اصلا نمیدونست عشق چیه عاشق به کی میگن تا حالا هم هیچکس رو بیشتر از خودش دوست نداشته بود وهر کی رو هم میدید که داره به خاطر عشقش گریه میکنه بهش می خندید . هرکی که میومد بهش میگفت من یکی رو دوست دارم بهش میگفت : دوست داشتن و عاشقی مال تو کتاب ها و فیلم هاست .......

روزها گذشت وگذشت ......


تااینکه یه شب سرد وزمستانی توی یه خیابان خلوت وتاریک داشت واسه خودش راه میرفت که یه دختری اومد و از کنارش رد شد .

پسر قصه ما وقتی که دختره رو دید دلش ریخت وحالش یه جوری شد انگار که این دختر رو یه عمر میشناخته حالش خراب شد .اومد بره دنبال دختره ولی نتونست مونده بود سر دو راهی تا اینکه دختره ازش دور شد و رفت و اون هم همینجوری واسه خودش با اون حال خراب راه افتاد تو خیابون اینقد رفت و رفت ورفت تا اینکه به خودش اومد دید که رو زمین پر از برفه رفتش تو خونه و اون شب خوابش نبرد همش به دختره فکر میکرد بعضی موقع ها هم یه نم اشکی تو چشماش جمع میشد چند روز از اون ماجرا گذشت وپسره همون جوری بود تا اینکه باز دوباره دختره رو دید دوباره دلش یه دفعه ریخت ولی این دفعه رفت دنبال دختره و شروع کرد باهاش راه افتادن و حرف زدن توی یه شب سرد همین جور راه میرفتن وپسره فقط حرف میزد.


دختره هیچی نمیگفت تا اینکه رسیدن به یه جایی که دختره باید از پسره جدا میشد .


بالاخره دختر حرف زد وخداحافظی کرد . پسره برای اولین بار توی عمرش به دختره گفت : دوست دارم.

دختره هم یه خنده کوچیک کرد ورفت.

پسره نفهمید که معنی اون خنده چی بود ولی پیش خودش فکر میکرد که حتما دختره خوشش اومد.

اون شب دیگه حال پسره خراب نبود .

چند روز گذشت تا اینکه دختره به پسره جواب داد وتقاضای دوستی پسر رو قبول کرد. پسره اونشب از خوشحالش نمیدونست چیکار کنه. از فردای اونروز بیرون رفتن پسره ودختره با هم شروع شد . اولش هر جفتشون خیلی خوشحال بودن که با هم میرن بیرون وقتی که میرفتن بیرون فکر هیچ چیز جز خودشون فکر نمیکردن . توی اون یه ساعتی که با هم بیرون بودن اندازه یه عمر بهشون خوش میگذشت . پسره هر کاری میکرد که دختره یه لبخند بزنه . همینجوری چند وقت با هم بودن پسره اصلا نمیفهمید که روزهایش چجوری میگذره اگه یه پسره دختره رو نمیدید اون روزش شب نمیشد . اگه یه روز صداشو رو نمیشنید اون روز دلش میگرفت و گریه میکرد یه چند وقتی گذشت با هم دیگه خیلی خوب و راحت شده بودن تا اینکه روزهای بد رسید روزگار نتونست خوشی پسره رو ببینه....


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۲ساعت1:15توسط سید حمید | |