(¯`•._.•[ تنهایی و بیکسی ]•._.•´¯)

تنهایم به دادم برس

سلام دوستان و بازدید کنندگان عزیز

شرمنده اگه وبلاگم خالیه و هیچ مطلبی نداره ، چون مدیران محترم بلاگفا زحمت کشیدن و همه مطالب وبلاگم رو که در مدت 6 سال جمع آوری کردم رو خواسته یا نا خواسته حذف کردن و دیگه هیچ نمونده از بلاگم .

حالا دیگه حتی ایمیل هم میزنم پاسخگو نیستن

مجبورم بشینم و ساعت ها وقتم رو بزارم و مطالب رو دوباره جمع آوری کنم

انشاء الله این بار با قدرت بیشتر و مطالب بهتر بروز رسانی می کنم . ممنون میشم شما هم بهم سر بزنید و نظر خودتون رو بگین

منتظر نظراتتون هستم

حتما به گروه تنهایی و بیکسی در فیسبوک هم سربزنید خوشحال میشیم

با تشکر


برچسب‌ها: تنهایی و بیکسی, تنهایی, بیکسی, تنهایی و بی کسی, سید حمید سجادی

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1392ساعت0:53توسط تنهایی و بیکسی | |

پسر : ضعیفه ! دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم !

دختر : توباز گفتی ضعیفه ؟

پسر : خب ، منزل بگم چطوره ؟

دختر : وااااای . . . از دست تو !

پسر : باشه ؛ باشه ببخشید ویکتوریا خوبه ؟

دختر : اه . . . اصلاباهات قهرم !

پسر : باشه بابا ، توعزیز منی ، خوب شد ؟ آشتی ؟

دختر : آشتی ، راستی گفتی دلت چی شده بود ؟

پسر : دلم ! آها یه کم می پیچه ! ازدیشب تاحالا !

دختر : واقعا که !

پسر : خب چیه ؟ نمیگم مریضم اصلا ، خوبه ؟

دختر : لوووس !

پسر: ای بابا ، ضعیفه ! این دفعه اگه قهر کنی دیگه نازکش نداری ها !

دختر : بازم گفت این کلمه رو . . . !

پسر : خب تقصرخودته ! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت میکنم ، هی نقطه ضعف میدی دست من !

دختر : من ازدست توچی کارکنم ؟!

پسر: شکرخدا ! دلم هم پیچ میخوره چون تو تب وتاب ملاقات توبودم ، لیلی قرن بیست و یکم من !

دختر : چه دل قشنگی داری تو ! چقدر به سادگی دلت حسودیم میشه !

پسر : صفای وجودت خانوم !

دختر : می دونی ! دلم ، برای پیاده روی هامون ، برای سرک کشیدن تو مغازه های کتاب فروشی ورق زدن کتابها ، برای بوی کاغذ نو برای شونه به شونه ات را رفتن و دیدن نگاه حسرت بار بقیه . . .
آخه هیچ زنی که مردی مثل مرد من نداره !

پسر : می دونم ، می دونم ،دل منم تنگه ، برای دیدن آسمون چشمای تو . . .

برای بستنی شاتوتی هایی که باهم میخوردیم . . .

برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم ومن مردش بودم . . . !

دختر : یادته همیشه میگفتی به من میگفتی “ خاتون ”

پسر : آره ، آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی !

دختر : ولی من که بور بودم !

پسر : باشه ! فرقی نمی کنه !

دختر : آخ چه روزهایی بودن ، چقدردلم هوای دستای مردونه ات رو کرده . . .

وقتی توی دستام گره می خوردن ، مجنون من . . .

پسر : . . .

دختر : چت شد چرا چیزی نمیگی ؟

پسر: …

دختر : نگاه کن ببینم ! منو نگاه کن . . .

پسر: . . .

دختر : الهی من بمیرم ، چشات چرا نمناکه ، فدای تو بشم . . .

پسر : خدا ، نه . . . ( گریه )

دختر : چرا گریه میکنی ؟

پسر : چرا نکنم ، ها ؟

دختر : گریه نکن ، من دوست ندارم مرد گریه کنه ، جلو این همه آدم ، بخند دیگه ، بخند ، زودباش . . .

پسر : وقتی دستاتو کم دارم چطوری بخندم ؟ کی اشکامو کنار بزنه که گریه نکنم . . .

دختر : بخند، و گرنه منم گریه میکنما !

پسر : باشه ، باشه ، تسلیم، گریه نمی کنم ، ولی نمی تونم بخندم

دختر : آفرین ! حالا بگو برای کادو ولنتاین چی خریدی ؟

پسر : توکه میدونی من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد ، ولی امسال برات یه کادو خوب آوردم . . .

دختر : چی ؟ زودباش بگو ، آب از لب و لوچه ام آویزون شد . . .

پسر : . . .

دختر : دوباره ساکت شدی ؟

پسر : برات کادو ( هق هق گریه ) ، برات یه دسته گل گلایل ! یه شیشه گلاب و یه بغض طولانی آوردم . . . !

تک عروس گورستان !

پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره . . .

اینجا کناره خانه ی ابدیت مینشینم و فاتحه میخونم . . .

نه ، اشک و فاتحه

نه ، اشک و فاتحه و دلتنگی

امان ، خاتون من ! توخیلی وقته که . . .

آرام بخواب بای کوچ کرده ی من . . .

دیگر نگران قرصهای نخورده ام ، لباس اتو نکشیده ام و صورت پف کرده از بی خوابیم نباش . . . !

نگران خیره شدن مردم به اشک های من هم نباش !

بعد از تو دیگه مرد نیستم اگر بخندم . . .

اما ، تو آرام بخواب


برچسب‌ها: دختر و پسر عاشق, متن عاشقانه, عاشقانه, عاشقی

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم بهمن 1393ساعت10:27توسط تنهایی و بیکسی | |

یک روز پسری با دختری آشنا میشه که از هر لحاظ دختر به پسر برتری داشت ولی چندین سال از پسر بزرگتر بود. دختر اونو بعنوان یه دوست خوب انتخاب میکنه و بعد از مدتی پسر عاشق دخترمیشه ولی هیچ وقت جرات نکرد که به اون ابراز احساسات کنه و بهش حقیقت رو بگه.

یه روز دختر از دوست پسرش می پرسه که عشق واقعی رو برام معنی کن و پسرخوشحال میشه و فکر میکنه که دختر هم به اون علاقه مند شده و براش حدود نیم ساعت توضیح میده.

 

دختر به دوستش میگه: من دنبال یه عشق پاک می گردم یه عشق واقعی! کمکم میکنی پیداش کنم؟ تا بحال هر چی دنبالش گشتم سراب دیدم و همه عشقها دروغ و واهی بود.

پسر بهش قول میده تو این راه کمکش کنه.

هر روز محبت و عشق پسر به دختر بیشتر میشد ولی دختر بی اعتنا می گذشت و هر چی دختر می گفت پسر چند برابرش رو اجرا می کرد تا دختر متوجه عشق اون بشه.

تا اینکه یه روز که با هم زیر بارون تو خیابون قدم میزدند دختر به پسر میگه: میدونی عشق واقعی وجود نداره؟

پسر می پرسه چطور و دختر میگه: عشق واقعی اونه که واسه معشوقش جونش رو هم بده و پسر گفت: ببین ، به اطرافت با دقت نگاه کن! مطمئن باش پیداش میکنی و باید اول قلبت رو مثل آینه کنی.

دختر خندید و گفت: ای بابا این حرفا برا تو قصه هاست واقعیت نداره. بعد دختر خواست که با هم به رستوران برن و چیزی بخورن پسر قبول کرد و در حالیکه از خیابون عبور می کردند یه ماشین با سرعت تمام به اونها نزدیک شد انگار ترمزش بریده بود و نمی تونست بایسته و پسر که این صحنه رو میبینه دختر رو به اونطرف هول میده و خودش با ماشین برخورد میکنه و نقش زمین میشه دختر برمیگرده و سر پسر روکه غرق خون بود تو دستاش میگیره و بی اختیار فریاد میکشه عشقم مرد!

آره اون تازه متوجه شده بود که اون پسر قربانی عشق دختر شده ولی حیف که دیگه دیر شده بود.
دختر بعد این اتفاق دیگه هیچ وقت دنبال عشق نرفت و سالهای سال بر لبانش لبخند واقعی نقش نبست.


برچسب‌ها: پسر عاشق, متن عاشقانه, عشق واقعی, عشق پاک, عشقم

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم بهمن 1393ساعت10:22توسط تنهایی و بیکسی | |

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
می سوختم .
همه تنم می سوخت .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
وقتی لخت جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم .
با شیطنت نگام می کرد .
پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .
لباش همیشه شیرین بود .
مثل عسل …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام.

 

احساس شما بعد از خواندن این داستان من چیست ؟
در قسمت نظرات منتظر حرف های قلب و دلتون هستم


برچسب‌ها: عشق واقعی, متن عاشقانه, عشق من, عاشقی, من و عشقم

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم دی 1393ساعت9:46توسط تنهایی و بیکسی | |

این روزها دلم اصرار دارد فریاد بزند . . .

اما . . .

من جلوی دهانش را میگیرم

وقتی میدانم کسی تمایلی به شنیدن صدایش ندارد!!!!

این روزها من . . .

خدای سکوت شده ام

خفقان گرفته ام تا آرامش اهالی دنیا خط خطی نشود . . .!!!

آرزوی خیلی ها بودم اما اسیر قدر نشناسی یک نفر شدم . . .!!!!!!!!!!!!

برچسب‌ها: حرف دل, متن عاشقانه, عاشقانه, عاشقی

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393ساعت9:10توسط تنهایی و بیکسی | |

http://up.98ia.com/images/zc8x5dnnswtpm2pc5e2.jpg

 

لمس کن کلماتی ر اکه برایت می نویسم ...


تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ... تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ... لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ... که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد ...

لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است ... لمس کن لحظه هایم را ... تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم، لمس کن این با تو نبودنها را.


برچسب‌ها: متن های عاشقانه, متن های احساسی, جای خالی, عاشق بی جان, asheghebijan

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393ساعت8:52توسط تنهایی و بیکسی | |

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت
زیر باران غزلی خواند، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است، غم دل یا سم
آنقدر غرق جنون بود که پرپر شد و رفت
روز میلاد، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه دیدار برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسید
عاقبت روی تن ابر شناور شد  و رفت
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
پسری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت


برچسب‌ها: شعر سنگ قبرم, شعر سنگ قبر, سنگ قبر, قبر تنهایی, قبر عاشق

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت12:46توسط تنهایی و بیکسی | |

 نه بی قرارم می کنی
 نه بی خیالت می شوم
شبیه کسی هستی
که دوست دارم
گاهی عاشقش شوم
سایه ای مردد
که کوچه های دم غروب را
برای عبور انتخاب می کند
بی آن که نگران آفتاب باشد
همان بهتر که
خاطره ای نداشته باشیم
فقط بگذار گاهی
به همان چیزی فکر کنم
که تو هم به آن فکر می کنی! 


برچسب‌ها: گاهی عاشقت می شوم, داستانک عاشق, عاشق, تنها در خانه

+نوشته شده در سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت13:54توسط تنهایی و بیکسی | |

 دختر، از دوستت دارم گفتنهاي هر شب پسره خسته شده بود ...

يک شب وقتي اس ام اس آمد بدون آن که آنرا بازکند موبايل را گذاشت زير بالشش و خوابيد !

صبح مادرِ پسره به دختره زنگ زد گفت : پــــســــــرم مـــــــــرده ...

دختره شوکه شد و چشم پر از اشک بلافاصله سراغ اس ام اس شب گذشته رفت ...

پـــســــــره نــوشــتـــه بـــــــود:

تصادف کردم با مشکل خودم را رساندم دم درخانه تان لطفا بياپائين ميخوام براي آخرين بار ببينمت ...

« خـــــيــــلـــــي خــــيـــــلــــــــي دوســــتـــتـــــدارم »

برچسب‌ها: خیلی دوست دارم, داستانک عاشقانه, عاشقانه ها, دوست دارم

+نوشته شده در سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت13:35توسط تنهایی و بیکسی | |

ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺒﺮﻣﺘـــــ ﯾﻪ ﺟـــﺎﯼ ﺷﻠـــﻮﻍ , ﺧﯿﻠـــﯽ ﺷﻠـــﻮﻍ ,ﻭﺍﯾﺴﺘـــﻢ ﺍﻭﻥ ﻭﺳــﻂ ﻧﮕﺎﺗـــــ ﮐﻨـــﻢ!
ﺑﮕـــﻢ ﺍﯾﻨـــﺎﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨـــﯽ؟
ﺑﮕـــﯽ ﺁﺭﻩ!...
ﺑﮕـــﻢ ﺗــﻮ ﻫﯿﺎﻫـــﻮﯼ ﻫــﻤﻪ ﺍﯾـــﻦﺁﺩﻣـــﺎ , ﺑـــﺎﺯﻡ ﻣـــﻦ ﭼﺸﻤـــﺎﻡ ﻓﻘـــﻂ ﺩﻧﺒـــﺎﻝﺗــﻮ ﻣﯿﮕـــﺮﺩﻩ , ﺩﻟــــﻢ ﺑـــﺮﺍﯼ ﺗـــﻮ ﺗﻨﮕــــ ﻣﯿﺸـــﻪ...
ﺻــــﺪﺍﻫﺎﺷـــﻮﻥﻭ ﻣـــﯽ ﺷﻨـــﻮﯼ؟
ﺑﮕـــﯽ ﺁﺭﻩ!
ﺑﮕـــﻢ ﺗــﻮ ﺍﻭﺝ ﻫﻤﯿـــﻦ ﺻﺪﺍﻫـــﺎ ﺩﻟــــﻢﺩﻧـــﺒﺎﻝ ﺻــﺪﺍﯼ ﺗــﻮ ﻣﯿﮕـــﺮﺩﻩ...
ﺑﮕـــﻢ ﺣـــﺎﻻ ﭼﺸﻤﺎﺗــــﻮ ﺑﺒﻨـــﺪ ,ﺑﮕـــﻮ ﭼـــﻪ ﺣﺴـــﯽ ﺩﺍﺭﯼ!
ﺑﮕـــﯽ ﺍﻧﮕـــﺎﺭ ﮔــــﻢ ﺷــﺪﻡ ﺑﯿـــﻦ ﯾــﻪ ﻋﺎﻟﻤـــﻪ ﻏﺮﯾـــﺒﻪ ,ﺑﮕـــﻢ ﺍﮔـــﻪ ﻧﺒﺎﺷـــﯽ ﮔــﻢ ﻣﯿﺸـــﻢﺑﯿــﻦ ﯾــﻪ ﺩﻧﯿـــﺎ ﻏﺮﯾـــﺒﻪ


برچسب‌ها: عاشقی, متن عاشقانه, عاشقانه, دردلهای عاشقانه

+نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت10:57توسط تنهایی و بیکسی | |

بگذار بگویم :
آخر فهمیدم چه ربطی بهم داریم !
که پشت این همه فاصله تا این حد به من نزدیکی ..
” تو ادامه ی وجود منی “
دل من با تو آرام گرفت
این نوشته های گاه و بی گاه
قلب من است برای تشکر از تو
که تمام کج خلقی هایم را تحمل کردی
صبورانه همه ی بهانه گیری هایم را هضم کردی
و آخر هم با همان زنگ صدای همیشگی …
تسکینم دادی
من نمی دانم چه شد یا از کجا پیدا شدی !
فقط خوب کردی ادامه ی وجود من شدی
 . . . خوب کردی !   


برچسب‌ها: متن دلتنگی, متن عاشقانه باموضوع دلتنگی, دلتنگترازهمیشه, متن عاشقانه

+نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت10:48توسط تنهایی و بیکسی | |

بــــعـضــی وقــتـا آدم  
عــجیـبــــ دلــش میــخـواد
 یــکـی بــهــش گیـــر بـــده!
 ازش بــپــرســه کــجـایــی؟؟
کــجــا میــری؟؟؟
کــی میـــای؟؟؟
 زود بـــرو خــونــه !
رســیـدی زنـگــــ بـــزن !!
هـــوا ســـرده لــبـاس گـــرم
بـپـــوش !!
 تـــا دیـــر وقــتــــ
 بـــیـدار نــمـــون !!
 حـــتـی بــاهاتــــ قهــرکـــنـه ...
بــاهــاش قــهــر کــنــی...
 نـــازت رو بــکـشـــه!!
 نـــصـفــه شــبـی
 بـهـتــــ اســـ امــــ اســـ بـــده...
بـــدونــی تــو بــی خــوابیــاشـــم
 بــه یــادتـــه...
بـــایـد یـــکـــی بـــاشــه !! 
نـــگـرانـتــــ بـــاشـــه !!
 بـــایــد یـــکــی بـــاشــه !!
 بـهـتــــ بــگـــه...
  مــواظـبــــ خـــودت بــاش...
  آدم هـــی مـــیخــواد بــه
 روی خـــودش نـــیــاره...
 هــی بـگـــه هــمیــنـجـــوری
 خــیـلــیـــم خـــوبــه !!
 ولــی یـــه وقتـــایی دیـگــه...
 نـــمیـــشــه، دیـــگــه ...
 نــمیــتـونـــه!!
 بـــعـضـــی وقـــتــا آدم حـس
 میــکنــه مــیخــواد یـــه
  حـــرفـایـی رو بـــشـنـــوه...
یــــه حـــسـایــی رو
 تـــجــربــه کــنـــه!!
بعضـی وقــتــا
 ادم دلـــش مــیـــخــاد
واســه یــکــی مــهــم بــاشــه ...
 ادمــــــــــــه دیــگــه
تـوحـصــارسیـــنــش دلـــــــــــــه


برچسب‌ها: متن عاشقانه, متن عشقولانه, متن احساسی, متن احساسی ع اشقانه

+نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت10:41توسط تنهایی و بیکسی | |

چند وقتیست همه دلگیرند از من.....

دلیل می خواهند....

مدرک می خواهند برای غمگین بودنم....

برای ناامید بودنم....برای تلخ شدنم.......

نگران نباشید....من نه غمگین شده ام...

نه ناامید....نه تلخ.......

فقط مدتیست به دنبالشان می گردم.....

مدتیست گم شده اند....

صبرم....تحملم......امیدهایم.....انگیزه ام......

نمیدانم کدام صفحه ی قصه ی سرگذشتم جا گذاشتمشان.......


برچسب‌ها: چند وقتیست, صبر, تحملم, امید, غمگین

+نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت10:9توسط تنهایی و بیکسی | |

خنده ام میگیرد

وقتی پس از مدت ها بی خبری

میگویی دلم برایت تنگ است

یا مرا به بازی گرفته ای

یا معنی وا ژه هایت را خوب نمیدانی

دلتنگی ارزانی خودت

همه صدای فریادم را شنیدند

توصدای سکوتم را بشنو


برچسب‌ها: دلتنگی, دلم برایت تنگ است, بازی گرفته, ارزانی خودت, فریاد

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت17:40توسط تنهایی و بیکسی | |

دلگیرم

از دنیآ و روزگآرش

از بی کسی هآ و سکوت هآ!

این منم که اینگونه خسته ام

منی که همیشه خوب بودم و خندآن

منی که خنده هآیم مثآلی بود به مثآل ضرب المثل!

نمی توآنی بفهمی و البته عجیب هم نیست برآیم!

چون “تـو”، “من” نیستی!

پس لطفا قضآوتم نکن…


برچسب‌ها: دلگیرم, عجیب, بی کسی ها, خسته, ضرب المثل

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت17:38توسط تنهایی و بیکسی | |

دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس  گاه تو خواهم شد »

***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست

***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت:
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي


برچسب‌ها: چشم ها, بی وفا, خاطرات, نابينا, دلداده

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم تیر 1393ساعت13:47توسط تنهایی و بیکسی | |

خوابیده بودم؛

در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور کردم.

به هر روزی که نگاه می کردم، در کنارش دو جفت جای پا بود. یکی مال من و یکی مال خدا.

جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را می دیدم. خاطرات خوب، خاطرات بد، زیباییها، لبخندها، شیرینیها، مصیبت ها، … همه و همه را می دیدم؛

اما دیدم در کنار بعضی برگها فقط یک جفت جای پا است. نگاه کردم، همه سخت ترین روزهای زندگی ام بودند. روزهایی همراه با تلخی ها، ترس ها، درد ها، بیچارگی ها.

با ناراحتی به خدا گفتم: «روز اول تو به من قول دادی که هیچ گاه مرا تنها نمی گذاری. هیچ وقت مرا به حال خود رها نمی کنی و من با این اعتماد پذیرفتم که زندگی کنم. چگونه، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنج ها، مصیبت ها و دردمندی ها تنها رها کنی؟ چگونه؟»

خداوند مهربانانه مرا نگاه کرد . لبخندی زد و گفت: « فرزندم! من به تو قول دادم که همراهت خواهم بود. در شب و روز، در تلخی و شادی، در گرفتاری و خوشبختی. من به قول خود وفا کردم، هرگز تو را تنها نگذاشتم، هرگز تو را رها نکردم، حتی برای لحظه ای!

آن جای پا که در آن روزهای سخت می بینی ، جای پای من است ، وقتی که تو را به دوش کشیده بودم


برچسب‌ها: ردپای خدا, من و خدا, خاطرات, ﺭﻫﺎ, قول دادم

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم تیر 1393ساعت12:48توسط تنهایی و بیکسی | |

میترسم از بعضی آدم ها
ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ  ،
ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻧدﻓﺮﺩﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﺗﻮﺿﯿﺤﯽ ﺭﻫﺎﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺎﯼ ﺩﺭﺩ ﺩﻟﺖ ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﻨﺪ ، ﻓﺮﺩﺍ ﺑﯿﺮﺣﻤﺎﻧﻪ ﻗﻀﺎﻭﺗﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ !
ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻟﺒﺨﻨﺪﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ، ﻓﺮﺩﺍ ﺧﺸﻢ ﻭ ﻗﻬﺮ و نامهربانیﺷﺎﻥ را ! ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻗﺪﺭﺷﻨﺎﺱ ﻣﺤﺒﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ ، ﻓﺮﺩﺍ ﻃﻠﺒﮑﺎﺭ ﻣﺤﺒﺘﺖ !
ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﺮﺵ ﻣﯽ ﺑﺮﻧﺪ ، ﻓﺮﺩﺍ ﺳﺨﺖ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻨﺖ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ !


برچسب‌ها: میترسم, دوستت دارند, عرش, ﺭﻫﺎ, محبت

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم تیر 1393ساعت12:40توسط تنهایی و بیکسی | |

نگران شب هایم نباش . . .
تنها نیستم !
بالشم. . .
هق هق سکوتم. . .
قرص هایم . . .
پاکت سیگارم . . .
لرزش دستانم . . .
همه هستن، تنها نیستم . . . !


برچسب‌ها: نگرانم نباش, داستان کوتاه عاشقانه تلخ, عاشقانه تلخ, هق هق سکوتم, پاکت سیگار

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم تیر 1393ساعت12:36توسط تنهایی و بیکسی | |

ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻏﻢ ﺍﻧﮕﯿﺰ ﻧﯿﺴﺖ !
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
ﻧﺎﻡ ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﺖ
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ
ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﻏﻤﮕﯿﻨﯽ
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺑﯽ ﮐﺎﺑﻮﺱ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ !
ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ !
ﺳﺮﺩﺕ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﺮﻑ
ﺭﻭﯼ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻫﺎﯾﺖ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
ﺟﻬﻨﻤﯽ ﻧﺎﻣﺘﻌﺎﺭﻑ ﺍﺳﺖ
ﺟﻬﻨﻤﯽ ﺑﺎ ﺁﺗﺶ ﺳﺮﺩ
ﻣﯿﺎﻥ ﺷﻌﻠﻪ ﻫﺎ ﺍﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﯾﺦ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ !
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻫﻮﻝ ﺁﻭﺭ ﺍﺳﺖ
ﭘﺮ ﺍﺯ ﻇﻠﻤﺖ ﻭ ﻧﺎ ﺷﻨﺎﺧﺘﮕﯽ
ﻣﺜﻞ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﻣﺘﺮﻭﮎ ﺩﺭ ﺣﺎﺷﯿﻪ ﺟﻨﮕﻞ
ﻋﺒﻮﺭ ﻧﺴﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﻻﺑﻼﯼ ﻋﻠﻒ ﻫﺎ
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﺕ ﮐﻨﺪ .
ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻭ ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﭘﻨﺎﻩ ﻣﯽ ﺑﺮﯼ
ﭘﺨﺶ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ
ﺩﺭ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ
ﺑﻪ ﺟﺎﻫﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﺭﻭﯼ ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﺮﻭﯼ
ﺑﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﺳﻼﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ....
ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻣﻦ !
ﺑﯿﺎ ﺩﺳﺖ ﻣﺮﺍ ﺑﮕﯿﺮ ﻭ ﻣﺮﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﮑﺶ !
ﺍﺯ ﮐﺎﻓﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺩ ﻭ ﻧﯿﺸﺨﻨﺪ
ﺍﺯ ﮔﻠﻮﯼ ﺷﺐ ﻫﺎ
ﺍﺯ ﮔﻞ ﻭ ﻻﯼ ﺭﻭﺯﻫﺎ
ﻣﻦ ﭘﺮﺍﮐﻨﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ
ﺑﯿﺎ ﻣﺮﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﻦ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ
ﺑﯿﺎ ﻣﺮﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﻦ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ !
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺩﺭﻧﮓ ﺩﺭ ﺳﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﺁﺩﻡ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﭘﯿﺮﯼ ﺳﺖ
ﺧﻤﯿﺪﻥ ﺗﮏ ﺩﺭﺧﺖ ﺍﺳﺖ
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺗﺠﺴﻢ ﺭﺍﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﺴﺪﻭﺩ ﺍﺳﺖ
ﺑﯿﭽﺎﺭﮔﯽ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺍﺳﺖ
ﺩﺭ ﯾﮏ ﻗﺪﻣﯽ ﻣﺮﮒ ﻭ ﺗﺮﻥ .
ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻣﻦ !
ﻣﻦ ﺗﻨﻬﺎﯾﻢ ﺑﯽ ﺗﻮ
ﻫﯿﭻ ﮐﺎﺭﯼ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﮑﻨﻢ
ﺩﯾﮕﺮ ﺷﻌﺮ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ
ﻭﺍﯾﻦ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺗﻠﺦ ﺍﺳﺖ
ﺗﻠﺦ ﻣﺜﻞ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﻮﺍﺯﻧﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ

ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺑﺮﯾﺪﻩ ﺑﻪ ﭘﯿﺎﻧﻮ ﻣﯽ ﻧﮕﺮﺩ


برچسب‌ها: ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ, ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ, ﺧﺴﺘﻪ ﻭ غمگین, آتش سرد, نسیم

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت23:50توسط تنهایی و بیکسی | |

وقتى كه می گى دیگه برا همیشه فراموشش كردى
و هیچ احتیاجى بهش ندارى
و تمام فحش هاى دنیا رو نصیبش می كنى !
درست زمانیه كه :
بیشتر از همیشه دلت براش تنگ شده

برچسب‌ها: بیشتر از همیشه, فحش, دنیا, دلت براش تنگ شده, دلتنگی

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت23:44توسط تنهایی و بیکسی | |

یه دختر و پسر که زمانی همدیگرو با تمام وجود دوست داشتن بعد از پایان ملاقاتشون با هم سوار یه ماشین شدن و آروم کنار هم نشستن …

دختر میخواست چیزی رو به پسر بگه ولی روش نمیشد !

پسر هم کاغذی رو آماده کرده بود که چیزی رو که نمیتونست به دختر بگه توش نوشته بود ؛

پسر وقتی دید داره به مقصد نزدیک میشه کاغذ رو به دختر داد ، دختر هم از این فرصت استفاده کرد و حرفشو به پسر گفت که شاید بعد از پایان حرفش پسر از ماشین پیاده بشه و دیگه اونو نبینه …

دختر قبل از این که نامه ی پسرو بخونه به اون گفت که دیگه از اون خسته شده ، دیگه عشقش رو نسبت به اون از دست داده و الان پسری پیدا شده که بهتر از اونه …

پسر در حالی که بغض تو گلوش بود و اشک توی چشماش جمع شده بود با ناراحتی از ماشین پیاده شد که در همین حال ماشینی به پسر زد و پسر درجا مرد …

دختر که با تمام وجود در حال گریه بود یاد کاغذی افتاد که پسر بهش داده بود ، وقتی کاغذ رو باز کرد پسر نوشته بود :

“ اگه یه روز ترکم کنی میمیرم … ”


برچسب‌ها: دختر و پسر, میمیرم, ترکم کنی, تصادف, اشک توی چشماش

+نوشته شده در سه شنبه دهم تیر 1393ساعت15:45توسط تنهایی و بیکسی | |

به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری
و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی
چون زمانی که از دستش بدی
مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی
اون دیگر صدایت را نخواهد شنید


برچسب‌ها: دوستت دارم, دوست, زندگی, زمان, صدایت

+نوشته شده در سه شنبه دهم تیر 1393ساعت15:8توسط تنهایی و بیکسی | |

عشق................

 عشق نمی پرسه اهل کجايی،

  فقط مي گه تو قلب من زندگی می کنی.

 عشق نمی پرسه چرادورهستی فقط مي گه

هميشه بامن هستی.

  عشق نمی پرسه که دوستم داری فقط مي

گه:دوستت  دارم....


برچسب‌ها: دوستت دارم, عشق, اهل کجايی, بامن هستی, نمی پرسه

+نوشته شده در شنبه هفتم تیر 1393ساعت12:57توسط تنهایی و بیکسی | |

اوایل حالش خوب بود ؛

نمیدونم چرا یهو زد به سرش.حالش اصلا طبیعی نبود .همش بهم نگاه میکرد و میخندید.

به خودم گفتم : عجب غلطی کردم قبول کردم ها....

اما دیگه برای این حرفا دیر شده بود. باید تا برگشتن اونا از عروسی پیشش میموندم.

خوب یه جورائی اونا هم حق داشتن که اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن یهو میزد به سرش و دیوونه میشد ممکن بود همه چیزو به هم بریزه وکلی آبرو ریزی میشد.

اونشب برای اینکه آرومش کنم سعی کردم بیشتر بش نزدیک بشم وباش صحبت کنم.

بعضی وقتا خوب بود ولی گاهی دوباره به هم میریخت.

یه بار بی مقدمه گفت : توهم از اون قرصها داری؟

قبل از اینکه چیزی بگم گفت : وقتی از اونا میخورم حالم خیلی خوب میشه . انگار دارم رو ابرا راه میرم....

روی ابرا کسی بهم نمیگه دیوونه...!

بعد با بغض پرسید تو هم فکر میکنی من دیوونه ام؟؟؟ ...

اما اون از من دیوونه تره .

بعد بلند خندید وگفت : آخه به من میگفت دوستت دارم . اما با یکی دیگه عروسی کرد و بعد آروم گفت :

امشبم عروسیشه....


برچسب‌ها: عاشق خاموش, عروسی, داستان کوتاه عاشقانه, داستان عاشقانه, میگفت دوستت دارم

+نوشته شده در شنبه هفتم تیر 1393ساعت12:46توسط تنهایی و بیکسی | |

برای خودت زندگی کن
کسی‌ که ترا دوست داشته باشـــــــــــــد
با تو میمانــــــــــــــد
برای داشتنت می‌جنگــــــــــــــــد
اما اگر دوست نداشته باشــــــــــــــــــــد
به هر بهانه‌‌ای میـــــــــــــــــــرود


برچسب‌ها: زندگی, دوست, می‌جنگد, بهانه‌‌, داشتنت

+نوشته شده در شنبه هفتم تیر 1393ساعت12:35توسط تنهایی و بیکسی | |

پسرک رو به مزار دختر ایستاد، برایش از دلتنگیش گفت، از آغوشی که این روزها خیلی هوایش را کرده...
از شوخی های دلنشینش، از چشمان مهربانش، از حرف های نگفته اش، از یک دنیا بغضش... برایش کادو گرفته بود آمده بود تا لبخندش را ببیند!
هق هق گریه هایش به آسمان بلند شده بود...
پسر:
برات… کادو… برات یه دسته گل گلایل!… یه شیشه گلاب… و یه بغض طولانی آوردم…!
تک عروس گورستان!
پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره…!
اینجا کنار خانه ی ابدیت می نشینم و فاتحه میخوانم…
نه اشک و فاتحه... اشک و فاتحه و دلتنگی
امان… دنیای من! تو خیلی وقته که…
آرام بخواب فرشته کوچ کرده ی من…
دیگر نگران قرصهای نخورده ام… لباس اتو نکشیده ام…. و صورت پف کرده از بی خوابیم نباش…!
نگران خیره شدن مردم به اشک های من هم نباش..!
بعد از تودیگر مرد نیستم اگر بخندم…

اما… تـو آرام بخواب…


برچسب‌ها: پسرک, مزار دختر, عروس گورستان, فرشته, صورت پف کرده

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم تیر 1393ساعت13:50توسط تنهایی و بیکسی | |

هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دار
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود
مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه نمی داد تا سرش را بلند کند
می فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی , با همه نگاه های آدم های دیگرفرق می کند
ترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد
همانطور مثل هر روز , طبق یک عادت مداوم تکراری , با چشم هایی رو به پایین , مسیر هر روزه ش را, در امتداد مقصد هر روزه , ادامه داد .
در ذهنش زندگی شبیه آدامس بی مزه ای شده بود که طبق اجبار , فقط باید می جویدش
تکرار , تکرار و تکرار
سنگینی نگاه تا وقتی که در خونه را بست , تعقیبش کرد
پشتش رابه در چسباند و در سکوت آشنای حیاط خانه , به صدای بلند تپیدن قلبش گوش داد
برایش عجیب بود , عجیب و دلچسب
***
از عشق می نوشت و به عشق فکر می کرد
ولی هیچوقت نه عاشق شده بود و نه معشوق
در ذهن خیالپردازش , عشق شبیه به مرد جوانی بود
مرد جوانی با گیسوان مشکی مجعد و پریشان و صورتی دلپذیر و رنگ پریده
پنجره رو به کوچه اتاقش را باز کرد
انتهای کوچه , همان درخت کاج قدیمی , همان دیوار کاه گلی , همان تیر چوبی چراغ برق بود و … دوباره نگاه کرد
تمام آن چیزها بود و یک غریبه
***
مرد غریبه در انتهای کوچه قدم می زد و گهگاه نگاهی به پنجره باز اتاق او می انداخت
صدای قلبش را بلند تر از قبل شنید ,
احساس کرد صدای قلبش با صدای قدم زدنهای مرد گره خورده
پنجره رابست و آرام در حالیکه پشتش به دیوار کشیده می شد روی زمین نشست
زانوانش را در بغل گرفت و به حرارتی که زیر پوستش می دوید , دلسپرد

 

 

براي خواند متن كامل به ادامه مطلب مراجعه كنيد


برچسب‌ها: درد عاشقی, داستان عاشقانه, داستان عاشقانه کوتاه, داستان عاشق, عاشقانه

ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393ساعت14:53توسط تنهایی و بیکسی | |

امروز دلم گرفته و بسیار غمگینم و دلم از جدایی ترس دارد!با خدای خود ناله کردم تا با لطف خودش چاره ساز شود!!!!!

اه ای خدای من کاش یکی را می فرستادی تا به درد دلم گوش نهد!!

امروز به زجر و خون دلی که مجنون خورد پی میبرم و میگریم!!اری میگریم تا سبک شوم!!امروز ترس همه وجودم را گرفته ترس از جدا کردن من از کسی که برایش جانم ناقابل است!!!

امروز به هزاران کس حسودی میکنم و با خود میگویم چرا من نیز به جمع آن هزار تن نی پیوندم؟؟

آری این لحظه که میگذرد بر من لحظه تلخی است لحظه ای تلخ تر از زهر!!! کاش معشوقم الان اینجا بود تا باری از غمم بردارد و به من آرامش دهد!مگر این دلم چه میخواهد ای خدا؟؟

تو نیک آگاهی و از موج خون گرفته دلم آگاهی کمکم کن کمکم کن کمک!!!

لحظه اکنون بر من سنگین است و تاب نوشتن ندارم!!

دوست داشتم که اکنون یارم اینجا بود تا سر به شانه اش گذارم و آرام بخوابم فارغ از غم!افسوس که زمانه دسیسه میکند و هجر میافکند تا عاشق بسوزد!!

باز تو را میخوانم ای خدایی که بر همه چیز قادری بنده ای با درد آمده و درب تو را میکوبد،این بنده خطاکار چونان درب درگاهت بکوبد تا پاسخش گویی و تا از فضل تو نصیب نگیرد حلقه از دست رها نسازد!!!


برچسب‌ها: دل نوشته امروز غم الودم, دل نوشته, غم الود, غم, دل نوشته غم الودم

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393ساعت13:40توسط تنهایی و بیکسی | |

چقدر دلم می خواست یه شب منو تو تنها میشدیم

 انقدر کوچیک بود دنیا که منو تو توش جا می شدیم

 مجنون یه شب جراتشو میداد امانت دست تو

اون وقت ما تا اخر عمر راهی صحرا میشدیم

اگر ما اونجوری بودیم نیاز به قایقی نبود

 اروم سوار موجایه بلند دریا میشدیم 

 همه میگن که اسمون خم شده زیربارعشق

 اون چیزی نیست!

ما واسه هم خم میشدیم ....تا میشدیم

 اگر یکی دلش نخواد پاییز تموم شه وبره

 تا ته دنیا واسه اون شب شب یلدا میشدیم

 چقدر دلم می خواست همه حرفامون رو بخونن

 مثال عاشقا واسه تموم دنیا میشدیم

 چقدر دلم می خواست دیگه من وتو در میون نبود

همدیگرومی بوسیدیم وتا ابد ما میشدیم

 تقویم های ما اگر امروز رو خیلی دوست نداشت

 چشمامونو می بستیمو فردا سحر پا میشدیم

 چقدر دلم می خواست دلت پیشه یکی دیگه نبود

 حتی اگه یه مدتی تنهای تنها می شدیم

 باشه برو نداشتن حوصله رو بهانه کن

 ما هموناییم که پیش ادما رسوا می شدیم

 تجربه ی اومدنت یه درده مثله رفتنت 

کاش واسه هم معجزه ی روزمبادا می شدیم

 بزار اینو اخره سری یدونه ارزو کنم

کاشکه باهم عاشق هم فقط 

 تورویامیشدیم .........


برچسب‌ها: رویا, تنهایی و بیکسی, مجنون, عشق واقعي, عاشقا

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت14:3توسط تنهایی و بیکسی | |