|
30 بهمن تولد 6 سالگی وبلاگم بود و من اینقدر سرم شلوغ بوده نفهمیدم!!! خب
الان به خودم و دوستان و این وبلاگ که 6 سال دووم آورد تبریک میگم! که
البته این 6 ساله شدن وبلاگ مسلما به خاطر دوستای خوبی بوده که داشتم... يادش بخير 6سال پيش ساعت 3 بعدازظهر 30 بهمن اومد پاي سيستم و وبلاگمو بدون آموزش كسي درست كردم . وبلاگ نويسي واقعا عالمي داره... اولين خوبيش برام اين بوده كه دوستان خوبي پيدا كردم. هرچند بديهايي هم داره كه الحمدالله ما بدي نديديم... به این میگن دوستی مدرن.یعنی حتی ندونی دوستت چه شکلیه ویا صداش چه جوریه ویا حتی اسمی که به توگفته آیا اسم واقعی اون هست یانه. به هرحال این جور دوستی ها هم حال وهوای خودش رو داره به حساب بی معرفتی نذاریدا!
پسرک رو به مزار دختر ایستاد، برایش از دلتنگیش گفت، از آغوشی که این روزها خیلی هوایش را کرده... اما… تـو آرام بخواب…
هر نگاه بستگی به احساسی
که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دار
امروز دلم گرفته و بسیار غمگینم و دلم از جدایی ترس دارد!با خدای
خود ناله کردم تا با لطف خودش چاره ساز شود!!!!!اه ای خدای من کاش یکی را
می فرستادی تا به درد دلم گوش نهد!!امروز به زجر و خون دلی که مجنون خورد
پی میبرم و میگریم!!اری میگریم تا سبک شوم!!امروز ترس همه وجودم را گرفته
ترساز جدا کردن من از کسی که برایش جانم ناقابل است!!!امروز به هزاران کس
حسودی میکنم و با خود میگویم چرا من نیز به جمع آن هزار تن نی پیوندم؟؟آری
این لحظه که میگذرد بر من لحظه تلخی است لحظه ای تلخ تر از زهر!!! کاش
معشوقم الان اینجا بود تا باری از غمم بردارد و به من آرامش دهد!مگر این
دلم چه میخواهد ای خدا؟؟تو نیک آگاهی و از موج خون گرفته دلم آگاهی کمکم کن
کمکم کن کمک!!!لحظه اکنون بر من سنگین است و تاب نوشتن ندارم!!دوست داشتم
که اکنون یارم اینجا بود تا سر به شانه اش گذارم و آرام بخوابم فارغ از
غم!افسوس که زمانه دسیسه میکند و هجر میافکند تا عاشق بسوزد!!باز تو را
میخوانم ای خدایی که بر همه چیز قادری بنده ای با درد آمده و درب تو را
میکوبد،این بنده خطاکار چونان درب درگاهت بکوبد تا پاسخش گویی و تا از فضل
تو نصیب نگیرد حلقه از دست رها نسازد!!!
چقدر دلم می خواست یه شب منو تو تنها میشدیم انقدر کوچیک بود دنیا که منو تو توش جا می شدیم مجنون یه شب جراتشو میداد امانت دست تو اون وقت ما تا اخر عمر راهی صحرا میشدیم اگر ما اونجوری بودیم نیاز به قایقی نبود اروم سوار موجایه بلند دریا میشدیم همه میگن که اسمون خم شده زیربارعشق اون چیزی نیست! ما واسه هم خم میشدیم ....تا میشدیم اگر یکی دلش نخواد پاییز تموم شه وبره تا ته دنیا واسه اون شب شب یلدا میشدیم چقدر دلم می خواست همه حرفامون رو بخونن مثال عاشقا واسه تموم دنیا میشدیم چقدر دلم می خواست دیگه من وتو در میون نبود همدیگرومی بوسیدیم وتا ابد ما میشدیم تقویم های ما اگر امروز رو خیلی دوست نداشت چشمامونو می بستیمو فردا سحر پا میشدیم چقدر دلم می خواست دلت پیشه یکی دیگه نبود حتی اگه یه مدتی تنهای تنها می شدیم باشه برو نداشتن حوصله رو بهانه کن ما هموناییم که پیش ادما رسوا می شدیم تجربه ی اومدنت یه درده مثله رفتنت کاش واسه هم معجزه ی روزمبادا می شدیم بزار اینو اخره سری یدونه ارزو کنم کاشکه باهم عاشق هم فقط تورویامیشدیم .........
يکي بود يکي نبود
لطفا برای خواندن بقیه داستان به ادامه مطلب
مراجعه کنید
چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو . صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد . مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد . همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود . اونم می زد . غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد . چشمش بسته بود و می زد . صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود . بدون انتها , وسيع و آروم . يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد . يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود . چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت مو ........
لطفا برای خواندن بقیه داستان به بخش ادامه مطلب
مراجعه کنید
کنار خیابون
ایستاده بود
اشاره کرد مستقیم ...
جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،
- ممنون
- خواهش می کنم ...
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون
که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ...
لطفا برای خواندن بقیه داستان به بخش ادامه مطلب
مراجعه کنید
الو ... خونه خدا ؟ صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟؟ فرشته ساکت بود . بعد از مکثی نه چندان طولانی: نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :
مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم . مگه ما باهم
دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت
سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...
روزی پسربچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست. خدمتکار برای سفارش گرفتن سراغش رفت. پسر پرسید بستنی با شکلات چند است؟ خدمتکار گفت 50 سنت
پسر دستش را در جیبش کرد وتمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید
بستنی ساده چند است؟ خدمتکار با توجه به اینکه تمام میزها پرشده بود و عده
ای هم بیرون منتظر خالی شدن میز بودند با
بی حوصلگی و با لحنی تند گفت 35 سنت. پسر: لطفا یک بستنی ساده بیاورید. خدمتکار بستنی را آورد و صورتحساب را روی میز گذاشت و رفت. پسر بستنی اش را
تمام کرد و پولش رابه صندوقدار پرداخت. هنگامیکه خدمتکار برای تمیز کردن
میز بازگشت، گریه اش گرفت. پسربچه روی میز کنار ظرف خالی، 15سنت برای او
انعام گذاشته بود
تا حالا شده عاشق بشين؟؟؟ ميدونين عشق چه رنگيه؟؟؟ ميدونين عشقق چه مزه اي داره؟؟؟ ميدونين عشق چه بويي داره؟؟؟ ميدونين معشوق چه کار ميکنه با قلب عاشق؟؟؟ ميدونين قلب عاشق براي چي ميزنه؟؟؟ ميدونين قلب عاشق براي کي ميزنه؟؟؟ ميدونين ...؟؟؟ محو زيبايي نگاهش ميشي ، تا ابد تصوير نگاهش رو توي قلبت حبس مي كني ، نه اصلا مي زاريش توي يه صندوق ، درش رو هم قفل مي كني تا كسي بهش دست نزنه. حتي وقتي با عشقت روي يه سكو مي شيني و واسه ساعتهاي متمادي باهاش حرفي نمي زني ، وقتي ازش دور ميشي احساس مي كني قشنگترين گفتگوي عمرت رو با كسي داري از دست ميدي. صبح كه از خواب بيدار ميشي نه مي توني چيزي بخوري نه مي توني كاري انجام بدي ، فقط و فقط اونه كه توي فكر و ذهنت قدم مي زنه راه مي افتي تو كوچه و خيابون هر جا كه ميري هرچي كه مي بيني فقط اونه ، گويا كه همه چي از بين رفته و فقط اون مونده هيچوقت براش گل رز قرمز نگرفتي ...چون بهت گفته بود همش دروغه تو هم نخواستي فکر کنه تو دروغ ميگي آخه از دروغ متنفره ... از جاش بلند ميشه و خيلي آروم دستت رو ميبوسه ميذاره رو قلبش و بهت ميگه خيلي دوستت دارم وبراي هميشه تركت مي كنه دلت ميخواد گريه کني ولي يادت مي افته بهش قول داده بودي که هيچوقت به خاطر اون گريه نميکني چون ميگفت اگه يه قطره اشک از چشماي تو بياد من خودم رو نميبخشم ...
از زندگی خسته شده بود.... شقیقه هاش تیر می کشید .. بی تفاوت به دیوار سفید خیره شده بود... چقدر خسته بود... از نگاهش پیدا بود. تنها اومیدانست... چقدر دوستش داشت؟ جواب این سوال را نمی دانست اما کسی در درونش فریاد میزد یک دنیا اما دنیا به چشمش کوچک بود...به اندازه ی تمام ثانیه هایی که با یاد او.فکر او صدای او زندگی کرده بود... اما باز هم کم بود چون همه ی انها به نظرش به کوتاهی یک رویای شیرین بی بازگشت بود.... هر اندازه که بود.مطمعن بود که دیگر بدون او حتی نفس هم برایش سنگین خواهد بود و می دانست دیگر بی او زندگی چیزی کم دارد به رنگ عشق! نگاهش به جعبه ی کوچکی بود که روی میز بود. دستش را دراز کرد جعبه را برداشت.نفسش داشت بند می امد. یاد یک هفته پیش افتاد که با چه شوق و ذوقی رفت و خریدش تا بدهدش یادگاری .یادگاری که با ان عشق را جاودان سازد..چه قدر زیبا بود ... درخشش نگینش توجه همه را به خود جلب میکرد. چه قدر با خودش تمرین کرد. شب از هیجان خوابش نبرد. اخه فردا باهاش قرار داشت . صبح زود بلند شد . یک دوش گرفت. کت شلواری را که می دانست خیلی دوست دارد پوشید. حسابی خوش تیپ کرد. جعبه را گذاشت تو جیبش. اما طاقت نیاورد باز کرد و بار دیگر نگاهش کرد. چه قدر زیبا بود اما میدانست این زیبایی در برابر ان عزیز که دلش را سال ها بود دزدیده بود هیچ است. سر ساعت رسید. از تاخیر داشتن متنفر بود.چند دقیقه بعد او امد. کمی اشفته بود. با خودش گفت حتما برای رسیدن به من عجله کرده است. سر میز همیشگی شان نشستند. کمی صحبت کردند. کم حرف بود. بیشتر دوست داشت که بشنود. از همه چیز برایش گفت. داشت کم کم حرفاش را جمع و جور می کرد. از اضطراب تو جیبش با جعبه بازی می کرد. تا خواست حرف دلش را بزنه.. وسط حرفش پرید گفت.. .... یک چیزی را می خواستم بهت بگم. من دارم میرم. تا اخر هفته ی دیگه... دیگه هیچی نشنید .. انگار که مرد.. قلبش دیگه نمی زد.. صداش در نمی امد.گلوش خشک شده بود....تا اینکه به سختی گفت؟ چی ؟؟؟ یک بار دیگه بگو... بغض کرد گفت: من دارم میرم. مجبورم. بابا برام بیلیت گرفته. خودم هم نمی دونستم.. اصلا باورم نمیشه.فقط یک خواهش دارم این یک هفته ی اخر را باهم خوش باشیم و بذار با یک دنیا خاطرات قشنگ این داستان تموم شه...نمی خواست هیچی بشنوه. حاضر بود بقیه عمرش را بده و زمان در چند دقیقه قبل ثابت بمونه. اما حیف نمی شد.. از سر میز بلند شد. نای راه رفتن نداشت. انگار همه ی دنیا روی دوشش بود. گفت بعدا بهت زنگ میزنم. صدایی راشنید که میگفت: تو را خدا اروم باش.. مواظب خودت باش... نفهمید چه طوری خودش را رساند خونه . رفت تو اتاقش . خودش را انداخت رو تخت. و تنها صدای یک احساس خیس بود که سکوت تنهاییش را می شکاند. نفهمید چند ساعت گذشته بود. برایش مهم نبود. موبایلش را نگاه کرد 10 تا اس ام اس با 3 تا میسکال! می دانست که از نگرانی دارد می میرد. بهش زنگ زد. سعی کرد بروز ندهد اما نشد تا صدایش را شنید که گفت بله بفرمایید بغضش ترکید....گوشی را قطع کرد . چند دقیقه بعد دوباره زنگ زد.. با خودش عهد بسته بود که اخرین خواسته اش را با جون دل انجام بدهد. و این یک هفته را با هم خوش باشند. هر روز به جاهایی سر میزدند که با هم رفته بودند. جاهایی که با هم خاطره داشتند. شب ها هم تا سپیده با تلفن حرف می زدند. به یاد تمام شب هایی که با هم تا صبح از عشق گفته بودند. ثانیه برایشان عزیز بود. قیمتش قدر تمام عشقی بود که بهم تقدیم کرده بودند. اما این ثانیه ی عزیز خیلی بی رحم و بی تفاوت به زمین و زمان در گذر بود و یک هفته به سرعت یک نیم نگاه عاشقانه گذشت.. روز اخر شد ... لحظه ی اخر فرا رسید ... وقت گفتن خداحافظی ... نمی خواست از دستش بدهد . نمی خواست بذارد برود... نمی خواست.......... اما............... نگاهش کرد. اخرین نگاه. چقدر دوستش داشت... گفت مواظب خودت باش.. گفت: تو هم همین طور. سخت نگیر این نیز بگذرد. گفت: بی تو نمی گذره!!! اشک تو چشامانش حلقه زده بود اما نمی خواست اشکهایش را ببیند!بوسیدش.. چقدر گرمایش را دوست داشت . اما حیف که اخرین بوسه بود... برای اخرین بار نگاهش کرد سرش را به زیر انداخت و رفت بی خداحافظی.. صدایی را می شنید که می گفت: خداحافظ... نگاهش به ساعت افتاد.هنوز نرفته بود . با اینکه همین چند ساعت پیش او را دیده بود اما دلش تنگ شده بود.. خیلی تنگ. صدای موبایل او را از عالم رویا به واقعیت بازگرداند . گوشی را برداشت. صدای اشنایی بود..: من پروازم را از دست دادم. نمیرم. می ای دنبالم؟ این بار هم چیزی نمی شنید . صدا گفت: صدام میاد؟ میگم نمی رم. پیشت می مونم . دوست دارم. میای دنبالم؟
پسر حلقه اش را در آورد و روی پیشخوان گذاشت ، دختر نیم نگاهی به او کرد و سرش را پائین انداخت ، پیر مرد طلافروش حلقه را روی ترازوی کوچکش انداخت ، نیم نگاهی به هر دوی آنان کرد ، حلقه را از روی ترازو برداشت و مشغول محاسبه قیمت شد ، پسر رویش را به سمت دختر برگرداند و با اشاره سر چیزی به او گفت ، شاید فقط آن دختر میفهمید معنی این اشاره چیست ، او هم حلقه اش را درآورد و روی پیشخوان گذاشت ، پیرمرد اینبار نگاهی تعجب آمیز به هر دوی آنان کرد و حلقه دختر را هم برداشت ، در حالی که مشغول محاسبه قیمت حلقه ها بود ، از بالای عینگ بزرگش آندو را ورانداز میکرد ، دختر سرش را پائین انداخته بود و پسر به نقطه نامعلومی خیره شده بود ، هیچکدام چیزی نمیگفتند انگار هر دو در دنیای دیگری سیر میکردند ، پیرمرد ترجیح داد چیزی نگوید ، دسته اسکناسی را از زیر پیشخوان در آورد و مشغول شمارش شد ، همینطور که داشت اسکناسها را میشمرد از شیشه جلوی پیشخوان چشمش به دستان آندو افتاد ، آنچنان دستان یکدیگر را میفشردند که انگار میترسیدند باد بیاید و دیگری را با خود ببرد ، پیرمرد دسته اسکناس را روی پیشخوان گذاشت و گفت : آقا راضی باشین .پسر دسته اسکناس را برداشت و شروع به شمردن کرد ، هنوز چند تای آن را نشمرده بود که دسته اسکناس را داخل جیبش گذاشت و ازپیرمرد تشکر کرد ، نگاهی به دختر کرد و هر دو به طرف درب مغازه رفتند ، پسر مانند عقابی که بال میگشاید تا فرزندانش را از باد و طوفان در امان دارد ، دستش را به دور شانه دختر انداخت ، نگاه معنی داری به او کرد و آهسته او را به خود فشرد ، دختر دستمالی از جیبش در آورد و بطرف صورتش برد وهر دو از مغازه خارج شدند .پیرمرد طلافروش با ناباوری این صحنه را تماشا میکرد ، در تمام سالیان دور و دراز زندگیش بسیار دیده بود جوانانی را که با دنیائی امید و آرزو برای خرید حلقه نامزدی میامدند و با چه ذوق و شوقی بعد ازخرید حلقه از او تشکر میکردند و دست در دست هم ، لبخند زنان از آن مغازه خارج میشدند و میرفتند تا نوبت دیگری برسد . بسیار هم دیده بود کسانی را که حلقه هایشان را برای فروش میاوردند و آنرا مانند موجود مزاحمی روی پیشخوان میاندازند تا از شرش خلاص شوند اما هرگز ندیده بود اینچنین عاشقانه به سراغش بیایند و وقتی حلقه هایشان را بر روی پیشخوان میگذارند ، بغض گلویشان را بفشارد .پیرمرد دلش طاقت نیاورد ، حلقه ها را برداشت و به شتاب از مغازه خارج شد ، چند قدم آنطرفتر دختر و پسر را دید که آهسته و بدون هیچ شتابی ، انگار سنگینترین وزنه های دنیا را به پاهایشان بسته اند ، به طرف انتهای خیابان میروند ، بدنبالشان دوید و دستش را بر روی شانه پسرگذاشت ، پسر بسوی پیرمرد برگشت و گفت : بله بفرمائید ، پیرمرد با لحنی آرام و دلنشین گفت : پسرم حلقه را که نمیفروشند و سپس حلقه ها را که در دستان پر چین و چروکش بود بسوی
او دراز کرد و گفت : این حلقه بهترین یادگار شماست ، پولش هم پیش شما
بماند ، هر وقت داشتید بدهید ، اصلا" این شیرینی عروسیتان . پسر نگاهی به دختر کرد و با صدای بغض آلودی به پیرمرد گفت : اگر میذاشتن عروسی کنیم ، حلقه هامون رو نمیفروختیم . دختر دیگر طاقت نیاورد ، بغض امانش را بریده بود ، بازوی پسر را گرفت و با فشار محکمی بطرف خود کشید و گفت : بیا بریم عزیزم . پیرمرد هاج و واج کنار خیابان ایستاده بود و دور شدن آن دو نفر را نگاه میکرد ، دستمال کوچکی را از جبیش درآورد ، عینکش را برداشت و آهسته قطره اشکی را که از گوشه چشمش سرازیر شده بود پاک کرد . . . . . ..........
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت. در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد. روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد. دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد. زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد. ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت. مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟ مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟ مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم. پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟ پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي
از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه
شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد:
" اين ماشين مال شماست ، آقا؟ ". پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت:
برادرم به عنوان عيدي به من داده است". پ......سر متعجب شد و گفت: "منظورتان
اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد،
به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..." البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي
مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را
به لرزه درآورد:" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم." پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با
يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با ماشين يه گشتي بزنيم؟""اوه بله، دوست
دارم." تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل
بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري
به طرف خونه ما؟". پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي
خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه
برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت:
" بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد.". پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه
پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر
پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :.. " اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون
طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت
نكرده. يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه
خواهم داد . اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد
رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني." پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك
مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند. برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان،
كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند
نشسته
بودم رو نیمکتِ پارک، کلاغها را میشمردم تا بیاید. سنگ میانداختم بهشان. میپریدند،
دورتر مینشستند. کمی بعد دوباره برمیگشتند، جلوم رژه میرفتند. ساعت از وقتِ قرار
گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی شدم. شاخهگلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت میپژمرد. طاقتم
طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغها. گل را
هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گلبرگهاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد،
یقهی پالتوم را دادم بالا، دستهام را کردم تو جیبهاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد. صدای
تندِ قدمهاش و صِدای نَفَس نَفَسهاش هم. برنگشتم
به رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز
داشت پُشتم میآمد. صدا پاشنهی چکمههاش را میشنیدم. میدوید صِدام میکرد. آنطرفِ
خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَم بِش بود. کلید انداختَم در را باز کنم، بنشینم،
بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق - ترمزی شدید و فریاد - نالهای کوتاه
ریخت تو گوشهام - تو جانم. تندی
برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. بهروو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و رانندهش هم داشت توو سرِ خودش میزد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون،
راه کشیده بود میرفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان. ترسخورده
- هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم. مبهوت. گیج. مَنگ. هاج
و واج نِگاش کردم. توو
دستِ چپش بستهی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ
مانتوش که بالا شده، ساعتَش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را
سُکید. چهار
و چهل و پنج دقیقه! گیجْ
- درب و داغانْ نِگا ساعتِ رانندهی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!!
یه اتاقی
باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تولد
تولد
تولد
تولد باسلام به تمام دوستان
خوبم به اطلاع می رسانم تاریخ 89/11/27 تولد وبلاگمه
واین وبلاگ 4 ساله شد . كار اين وبلاگ 27 بهمن 1385 شروع شد و امروز 4 ساله شد...وقتی فکر
می کنم می بینم چه زود 4 سال از اون روزها که معمولا با این کارت های 10 ساعته تو
وب چرخ می زدم گذشته...کم نیست هان...4 سال... تو همه لحظات زندگیم اینجا یه فرصت بوده، یه مجال، شاید یه فضا
برای گفتن از برخی ناگفته ها... هر چی بود و نبود ما که ولش نکردیم و ادامه دادیم...خوشحالم...از
این بابت که هستم و بازديد کنندگانی دارم که چشم و گاهی دلشونو می بندن به این
دفتر ناقابل... خاطراتی که باید از نزدیک لمسش کرده باشین تا متوجه عمقشون بشین... من دراین 4سال دوستان زیادی پیداکردم واین دوستان خوبم همیشه
به من خیلی لطف دارند ومن را باپیام هاشون بسیار شرمنده می کنند . از همه دوستان عزیزی که به این وبلاگ لطف دارن و از سر لطف گوشه چشمی
به اون می کنن سپاسگزارم... درسته که قلبم کوچیکه اما تمام تون توی قلبم جاگرفتین ونمی توانم
حتی یک لحظه فراموشه تون کنم
مرد درحال تمیز کردن ماشین بود
که متوجه شد پسر 8 ساله اش بر روی ماشین خط می اندازد مرد با عصبانیت چندین مرتبه
ضربات محکمی بر دست کودک زد بدون اینکه متوجه آچاری که در دستش بود شود در
بیمارستان کودک انگشتانش را از دست داد کودک پرسید:
فنجان چای اما از خاطره پر بود و انگار حکایت می کرد از مزرعه چای و دختر چایکار و حکایت می کرد از لبخندش ، که چه نمکین بود و چشم هایش که چه برقی می زد و دستهایش که چه خسته بود و دامنش که چه قدر گل داشت . چای خوش طعم بود . پس حتما آن دختر چایکار عاشق بوده و آن که عاشق است ،دلشوره دارد و آن که دلشوره دارد دعا می کند و آنکه دعا می کند حتما خدایی دارد پس دختر چایکار خدایی داشت ژاکت پشمی گرم بود و او از گرمای ژاکت تا گرمای آغل رفت و تا گوسفندان و آن روستای دور و آن چوپان که هر گرگ و میش و هر خروس خوان راهی می شد . و تنها بود و چشم می دوخت به دور دست ها و نی می زد و سوز دل داشت و آن که سوز دل دارد و نی می زند و چشم می دوزد و تنهاست ، حتما عاشق است و آن که عاشق است ، دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس چوپان خدایی داشت . دست بر دسته صندلی اش گذاشت . دست بر حافظه چوب و وچوب ، نجار را به یاد آورد و نجار ، درخت را و درخت دهقان را و دهقان همان بود که سالهای سال نهال کوچک را آب داد و کود داد و هرس کرد و پیوند زد و دل به هر جوانه بست و دل به هر برگ کوچک . و آنکه می کارد و دل می بندد و پیوند می زند ، امیدوار است و آن که امید دارد ، حتما عاشق استو آن که عاشق است ، ، دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس دهقان خدایی داشت و او که برصندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی به تن داشت و چای می نوشید ، با خود گفت : حال که دختر چایکار و چوپان جوان و دهقان پیر خدایی دارند ، پس برای من هم خدایی است و چه لحظه ای بود آن لحظه که دانست از صندلی چوبی و ژاکت پشمی و فنجان چای هم به خدا راهی است .
خاك عاشقی می داند، گریه می كند، رنج می كشد
فاصله دختر تا پير مرد يک نفر بود ؛ روي نيمکتي چوبي ؛ روبه روي يک آب نماي سنگي . ارسال شده توسط آبجی ساحل http://www.sahell.tk/
و اما اون روز... نميدونم تا اون روز ، مرگِ چند تا عزيزو ميبينم...نميدونم به چه علتی ميميرم...نميدونم ديره يا زود...نميدونم اون روز دلم ميخواد بازم زندگی کنم يا مرگو با دل و جون میپذيرم...نميدونم بعد از اينکه فرصتم تموم شد چی به سرم مياد...نميدونم عاقبتم چی ميشه...نميدونم زندگی بدون اين جسم چه جوريه...نميدونم تو دنيايی که آدما ديگه همو دوست ندارن چطوری ميشه زندگی کرد...نميدونم کِی به جای «اونا (مرده ها) » ميگم «ما» !... برای حمایت از ما روی بنر زیر کلیک کنید
ســـلام دوســتـان عــــــزیــــــز یه هدیه داریم واسه همه دوستان و بازدید کنندگان گل وبلاگ که با نظرهای زیباشون به ما دلگریمی میدن و کاری می کنند که ما برای بهتر شدن وبلاگ تلاش کنیم این هم تقویم زیبایی است که واسه شما طراحی کردیم تا هم از شما واسه بازدید از وبلاگ و نظرات زیباتون قدردانی کنیم و هم همیشه به یاد ما باشید پس حتما این تقویم زیبا رو دانــلــــــود کنید تذکر : این عکس نمونه کوچک شده تقویم ها می باشد و لینک دانلود تقویم اصلی در ادامه مطلب می باشد لطفا به ادامه مطلب برید و تقویم رو دانلود کنید راستی نظر فراموش نشه
از زندگي خسته شده بود.... شقيقه هاش تير مي کشيد .. بي تفاوت به ديوار سفيد خيره شده بود... چقدر خسته بود... از نگاهش پيدا بود. تنها اوميدانست...
|
About![]()
با سلام
|