سهراب گفتي:چشمها را بايد شست......شستم ولي...................!
گفتي: جور ديگر بايد ديد.......ديدم ولي......................!
گفتي زير باران بايد رفت........رفتم ولي.........................!
او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد!!!
فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت:
"!! ديوانه باران نديده"
همیشه می گفتی که دوست داری قلبم رو ببینی .
دلم توی دستامه فقط باید یک کم با دقت نگاه کنی تا ببینیش ، به این سادگی ها هم نیست دیدن قلبی که عمری در پس توی سینه ام پنهانش کرده ام تا از دست سارق های زمانه که مثل گرگ می خواند دل آدم ها رو ببلعند ، در امان باشد پس بیشتر دقت کن.
