با خستگی اندیشید: او هرگز در واقع وجود نداشته است و حتی زاییده ی خیال من بوده است.من چیزی را دوست داشتم
که خودم خلق کرده بودم.چیزی که حالا مثل ملانی مرده است.من تصویری در ذهنم ساختم و به آن لباس های زیبنده
پوشاندم و عاشقش شدم و وقتی اشلی سوار بر اسب چنان جذاب از راه رسید آن تصویر را بر او منطبق ساختم و مجبورش
کردم که جامه را بپوشد حتی اگر چه مناسب او نبود ومن نمی دیدم که او واقعا چه کسی است
من عاشق آن لباس های زیبنده بودم ونه عاشق اشلی!