تبليغاتX
๑۩۞۩๑تنهایی و بیکسی๑۩۞۩๑
๑۩۞۩๑تنهایی و بیکسی๑۩۞۩๑
*~*~~*~*

1.زندگی پژمردن يک برگ نيست بوسه ای در کوچه های مرگ نيست زندگی يعنی ترحم داشتن با شقايق تفاهم داشتن

2.زرد است که لبريز حقايق شده است...تلخ است که با درد موافق شده است...شاعر نشدي وگرنه ميفهميدي پاييز بهاري است که عاشق شده است.

3.به بازار سياه رفتم براي خريدن عشق ولي در ابتداي ورودم روي كاغذي خواندم در غرفه هوس بازان عشق را به حراج گذاشته اند به قيمت نابودي پاك بازان

4.آبي تر از آنيم که بي رنگ بميريم ازشيشه نبوديم که با سنگ بميريم تقصير کسي نيست که اينگونه غريبيم شايد که خدا خواستکه دلتنگ بميريم

5.از شمع 3 چيز آموختم: ايستاده بميرم بي صدا بميرم به پاي دوست بميرم

6.اگه يه روز کسي بهت گفت دوست دارم سعي نکن بهش بگي دوستش داري اگه گفت عاشقتم سعي نکن عاشقش بشي اگه گفت همه ي زندگيش تويي سعي نکن همه ي زندگيش باشي ِ چون يه روز مياد و بهت ميگه ازت مُتنفرم اونوقت تو نمي توني سعي کني ازش متنفر بشي.

7.کسي رو که دوستش داري آزاد بگذار، اگر قسمت تو باشد برمي گردد وگرنه بدان که از اول مال تو نبوده است...

8.چقدر سخت است گل آرزوهايت را درباغ ديگري ببيني و هزار بار در خودت بشكني و آن وقت آرام زير لب بگويي :گل من، باغچه ي نو مبارك

9.بزرگي را گفتم زندگي چند بخش است : گفت 2 بخش است كودكي و پيري . گفتم : پس جواني چه شد .

گفت : با عشق سوخت ... با بي وفايي سوخت ... با جدايي مرد.

10.مي دوني بازي روزگار چيه؟؟

اين كه تو چشم بذاري من قايم شم

بعد تو يكي ديگه رو پيدا كني

11.شمع ميسوزد و پروانه به دورش مغرور ......من كه ميسوزم و پروانه ندارم چه كنم

12.زندگي، قصه مرد يخ فروشي است كه ازاو پرسيدند:فروختي؟ گفت:نخريدند،تمام شد



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 و ساعت 16:12 توسط سید حمید سجادی |
*~*~جان~*~*

بر زبان جاري نشد شوري كه در جان داشتم
ور نه با تو گفتني هاي فراوان داشتم

بي تو از ناگفتني هايي كه در دل مانده بود
كوه دردي بودم و سر در گريبان داشتم


 

روزها ابري كه در هر سوي من گسترده بود
شب به يمن ابرهاي تيره باران داشتم


 

سرد مهري از نگاهت سخت باور مي شود
من به چشمان تو چون خورشيد ايمان داشتم


 

دل به درياها زدن قدري جنون مي خواست آه
بيخود از فرزانه اي من چشم طوفان داشتم



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 و ساعت 15:56 توسط سید حمید سجادی |
*~*~در این شبهای تنهایی تو را باور کنم یا نه ؟~*~*

در این شبهای تنهایی تو را باور کنم یا نه ؟

تو نیستی در کنار من تو را باور کنم یا نه ؟

تمام لحظه ها چشمم به یادت نور میریزد

برای دیدن چشمت کبوتر پر کنم یا نه ؟

غریبم بی کسم تنها صدایم میکنی آیا ؟

تویی عاشق تر از عاشق تو را باور کنم یا نه ؟



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت 0:50 توسط سید حمید سجادی |
*~*~ع ش ق ~*~*

حوصله ام که سرمیرود باخودم بازی پازل میکنم،طرح پازلم که معلوم است

اول خوب در ذهنم ترسیمت می کنم ، بعد خوب تکه تکه ات میکنم هر تکه

را سرجایش می گذارم. اول آن لبانت را ، بعد آن چشمای زیبایت را و بعد

آن گیسوانت را ، این تکه را خیلی دوست دارم خودت هم می دانی

و بعد آن پیشانی بلندت را و سایر تکه ها آه تکه ای کم آوردم قلبت را

آری قلبت را قلبت را سالهاست که گم کرده ام اشکالی ندارد

این بار هم به جایش  گل  میگذارم



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت 0:48 توسط سید حمید سجادی |
*~*~وقتی ...~*~*

وقتی که بغضم شکسته شداما نفسهایم غرق شد
در اندوه وبی تابی فقط سکوت با من بود
 گاهگاهی که تنم خسته از لحظه ها به سوی تلخ ترین مرداب زندگی کشیده می شد
 شبهایی که بالشم خیس می شد از اشک شبانه و حسرت فقط سکوت با من بود
دیری است که با درد خود هم آشیان شدم وهنوز سکوت با من است
 کاش به جای تو به سکوت عاشق بودم .



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت 0:43 توسط سید حمید سجادی |
*~*~تنها~*~*

نخواست او به من خسته بي گمان برسد 

شکنجه سخت تر از اينکه پيش چشم خودت 

کسي که سهم تو باشد به ديگران برسد.

چه مي کني اگر او را دوست داشتي يک عمر 

به راحتي کسي ناگهان ز راه برسد.  

رها کند برود............از دلت جدا شود....... 

به آنکه بيشترش دوست داشته به آن برسد. 

رها کند برود............دو تا پرنده شوند.......... 

خبر به دورترين نقطه جهان برسد

گلايه اي نکني..........

بغض خويش بخوري

که هق هق تو ............

مبادا به ديگران برسد.

خدا کند که ................

نه نفرين نمي کنم

به

او که يک عمر عاشق بودي زيان برسد.

 خدا کند که فقط اين عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد........   



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت 0:36 توسط سید حمید سجادی |
*~*~تنهایی~*~*

 

 آن نگار خوب وطنازم که چون شبنم به گل،

  رحمتی کرد و همای جان رویا ساز شد

  وان فریماهم که بهنازی بود او را هم مرام

  گشت بیتا و حکیمه همچو مریم نازشد 



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت 0:33 توسط سید حمید سجادی |