تبليغاتX
๑۩۞۩๑تنهایی و بیکسی๑۩۞۩๑
๑۩۞۩๑تنهایی و بیکسی๑۩۞۩๑
*~*~دعوت به همکاری~*~*

سلام دوستان و بازدید کنندگان عزیز

من به دلیل اینکه نمیتونم هر روز وبلاگمو آپ بکنم به دنبال یک مدیر خوب و با تجربه می گردم اگه کسی هست منو در آپ کردن وبلاگ کمک بکنه لطفا به من اطلاع بده .

شما دوستان عزیز هم می تونید به ایمیل و هم میتونید در قسمت نظرات خصوصی به من اطلاع بدین .

اینم ایمیلم sajadi_hamid@yahoo.com

با تشکر

مدیریت وبلاگ تنهایی و بیکسی

سید حمید سجادی

 



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 23:17 توسط سید حمید سجادی |
*~*~زندگی ...~*~*

گنگ و بی معناست زندگی

رنگ پوچ بندگی است

رخنه ی غم بر فروغ زندگی

ترکش تیر زمان

بستر نا منتهای زندگی است ...



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 23:8 توسط سید حمید سجادی |
*~*~ شب خالی ~*~*

 

                                           شب خالی شدن از من شب لبریز عشق تو          

                                                   شب آغاز دیدار غزل انگیز عشق تو

                                            شب خاموش و بیداری حضور روشن قلبت   

                           شکوه عشقی رویایی تو قلب ساده هر بیت                      

               من واحساس یک دیدار پس از عُمری جدایی ها             

           تو و یک شاخه گل در دست به رسم آشنایی ها        

            جدایی حرف دیروز بود توی تنهایی غربت  

                                      بدون تو نکردم من به این تنهایی ها عادت

منبع :http://entezar-abadi.blogfa.com/



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 0:31 توسط سید حمید سجادی |
*~*~عشق و ازدواج یعنی چه!!!~*~*

شاگرد از استادش پرسید: عشق چیست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور.
اما هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای
 بچینی.
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه اوردی؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ!
هر چه جلوتر میرفتم خوشه های پر پشت تری می دیدم و به امید پیدا کردن
پر پشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق یعنی همین!

 

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد گفت: به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور.
اما به خاطر داشته باش که باز هم نمی تونی به عقب برگردی!!
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.
استاد از او ماجرا را پرسید و شاگرد در جواب گفت:
به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم.
به سبب انکه ترسیدم اگر جلو بروم باز هم دست خالی برگردم.
استاد گفت: ازدواج یعنی همین!


| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 0:18 توسط سید حمید سجادی |
*~*~دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌~*~*

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستتدارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم

 

                       

منبع:

http://entezar-abadi.blogfa.com/



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 0:14 توسط سید حمید سجادی |
*~*~وایستا دنیا ... ~*~*

 

 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد                    طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد               طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم
 

 

یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست             به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم

یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا            دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم
 

یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست             دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم

یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم      طلب سوختن بال و پر کس نکنیم

 


 


ولی آخر تو بگو با دل عاشق چه کنم؟                یاد من هست طلب عشق ز هر کس نکنم

گو تو آخر که نه انصاف و نه عدل است و نه داد     دل دیوانه من بهر که افتاده به خاک

 


این همه گفتم و گفتم که رسم آخر کار                 به تو ای عشق تو ای یار به تو ای بهر نیاز

یاد من هست که د یگر دل من تنها نیست             یاد من هست که دیگر دل تو مال من است  

یاد من هست که باشم همه عمر بهر تو پاک        یاد تو باشم و هر دم بکنم راز و نیاز

یاد تو باشد از این پس من و تو ما شده ایم         هر دو عاشق دو پرستو دو مسافر شده ایم 

منبع:http://entezar-abadi.blogfa.com/



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 0:6 توسط سید حمید سجادی |
*~*~قسم به عشقمون قسم~*~*

سم به عشقمــــــون قسم   همش برات دلواپســــم 

قرار نبــود اینجوری شه  یه هو بشی همه کســــم

 

راستی چی شد چه جوری شد اینجوری عاشقت شــدم

 

شاید میگم تقصیره توست تا کم شه از جرمه خودم.

 

به ملاقات آمدم  ببین که دل سپرده داری

 

چگونه عمری از احساسه عشق شدی فراری

 

نگاهم کن دلم راعاشقانه هدیه کردم تو دریا باشو من جویبار عشقو در تو جاری

 

من از پروانه بودن ها من از دیوانه بودن ها من از بازی یک شعله ی سوزنده که آتش

 

زده بر دامان پروانه نمیترسم.

 

من از هیچ بودن ها  از عشق نداشتن ها از بی کسی و خلوت انسانها میترسم.

 

راستی چی شد چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم

 

شاید میگم تقصیره توست تا کم شه از جرمه خودم.

 

من از عمق رفاقتها من از لطف صداقتها من من از بازیه نور در سینه ی بی قلبه

 

ظلمتها نمیترسم؛من از  حرفه جدایی ها برگه آشنایی ها من از میلاد تلخه بی وفایی ها

 

می ترسم.

 

راستی چی شد چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم.

شاید میگم تقصیره توست تا کم شه از جرمه خودم.

منبع : http://entezar-abadi.blogfa.com/



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 0:4 توسط سید حمید سجادی |
*~*~خدایا ...~*~*

تکرار می کنم که خدایا !! دلم گرفت !!

منبع : http://entezar-abadi.blogfa.com/



| *| نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت 23:58 توسط سید حمید سجادی |
*~*~آسمون دل~*~*

ديدنت برام يه دنياس،مي دوني؟                     قلبِ من عاشق و تنهاس،مي دوني؟

              دلِ من مدتيه رفته زِ دست                            باد هم از ناله ي عشقِ تو شكست

              آسمون گريه نكن عشق همينه                         كي وفا از دلِ سنگي مي بينه؟

              روزِ د يدارِ تو پروانه شدم                               در به در گشتم و آواره شدم

              دلگشا مثل نسیم سحری                                   اومدي، اما نكردي نظري

              برقِ امٌيد تو نگاهم خشكيد                                آرزوهام سينه تو خاك كشيد

             آسمون گريه نكن عشق همينه                           كي وفا از دلِ سنگي مي بينه؟

             وقتی به برق نگاهت رسیدم                              مثل رعد عشقتُ فریاد کشیدم

             با تو غم قصه ی بی معنا شد                              بی کسی توی شبا تنها شد

             ابری بود آسمونم، آبي شد                                 تو شدي ماهِش و مهتابي شد

             پیله ها یک شبه پروانه شُدن                             گریه ها خنده ی مستانه شدن

             تو چشام عاشقی رُ خوب می ديدي                      چرا رفتی بی خبر د ل بُريدي؟ 

             دنبالت باز اومد م تا بموني                               رفتي تا غصه به قلبم بشونی

             آسمون گريه نكن عشق همينه                           كي وفا از دلِ سنگي مي بينه؟

 



| *| نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت 23:54 توسط سید حمید سجادی |