ترس ......................................................
میترسم از جدایی روزگار.میترسم از سکوت و تنهایی از این که خاطرات تلخ وشیرین که از روزگاران گذشته برایم به جا مانده...
میترسم با دست خود دست و پایم را به زنجیر کشم و در سرزمین غریب با دلی شکسته به انتظار
روزها بکشم و اه کشم چه کنم؟
پروردگارا: از اینه بخواه که با من مهربان شود از اینه ها بخواه که غبار گناه را از چهره من بر گیرند..
ای مقصود دلهای غمگین و قلب های شکسته:
در این روزهای غمناک و سخت در این سیاهی روزگار با تمام احساس ناچیزم تو را با زبان زاری و شرمساری طلب میکنم ...
منت بگذارو بنده خویشم بخوان ای مهربان ترینم....
اسمان!اسمان تاریک و سرد قلبم خیال باریدن دارد و فقط با نام و یاد توست که به ساحل ارامش میرسم..
پروردگارا:دوست دارم این دستان بی نصیب و الوده به گناه را به درگاه بی کران تو دراز کنم....
من چشم به راه مغفرت وعنایتت می مانم تا همیشه دنیاچون عاشقی که هیچ گاه از معشوق خویش چشم بر نمی دارد...
درد دلی با خداوند...۲۹/۱۱/۱۳۸۶
پسره غمگین......