تبليغاتX
๑۩۞۩๑تنهایی و بیکسی๑۩۞۩๑
๑۩۞۩๑تنهایی و بیکسی๑۩۞۩๑
*~*~قلب سوخته~*~*

آه که از این دل

چه هوای سوزانی می آید برون

آه که قلب نیز سوخت

از آتش این جهنم درون

هر دم در این آتس مهیب

می افکنند زغالی لهیب

که گر می گیرد

هر آنچه سوختنی است

رگ و گوشت نمانده

در این تن مفلوک

زنده است تنها

به قلبی خاکستر که سوخته

از آتش و زغال سرخ

با دلی که خالی است

ز هر چه خوشحالی است

پر است اما این دل

از زهر و تلخی کام

که همین را نیز دل می نامند

زنده است به رگی که خون دل

در بدن تزریق می کند

به جگری که

زیر دندان نهاده شده

به گوشتی که درد

آن را جویده

به سری که سودای دل

از خود برون افکنده٬ اما

می دانم این جسم

تنها به روحی که هرگز نمی میرد

زنده است....

Image and video hosting by TinyPic


| *| نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت 15:10 توسط سید حمید سجادی |
*~*~آرامم کن~*~*

مهتاب٬چراغ شب های تنهاییم است اما.....

به ناگاه ابری آن را از من گرفت .....

سکوت آهنگ دلنوازیست اما.....

صدایی نابجا آن را شکست....

دلم تنگ است و این دلتنگی را.....

تنها تو می توانی که آرام بخشی.....

پس دمی بیا و این جان خسته را.....

برای زیبا شدن از غم رها کن.......



| *| نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت 15:7 توسط سید حمید سجادی |
*~*~اشک~*~*

قطره ی اشکی سرید بر گونه ها

کودکی می گشت لای زباله ها

صورت ٬ کثیف و دست و پا

ته مانده ی غذایی نبود آنجا

از این سطل به آن سطل

از این کیسه به آن کیسه

تا که پیدا کرد مانده چیزی

برق سردی نگاهش را کرد روشن

خواست که ببرد آن را به دهن

دستش را گرفتم و گفتم:

می دانم تو یک طفلی

که رنج بزرگان کشیده ای

اما امروز غذا را مهمان منی

بهترین غذا را بدو دادم

از نگاهش فهمیدم

قدر کاری که کردم را دانست

براستی این کودک در این وضع

قدر همه چیز را خوب می داند

تکه نانی٬ دانه ای ارزن

برای او کافیست اما

ما از همه جا بی خبران

به اندازه ی این طفل

قدر شناسی نمی دانیم

چرا که کودکی این گونه را

بزرگی رنج کشیده در لباس کودکان باید نامید.



| *| نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت 15:2 توسط سید حمید سجادی |