آه که از این دل
چه هوای سوزانی می آید برون
آه که قلب نیز سوخت
از آتش این جهنم درون
هر دم در این آتس مهیب
می افکنند زغالی لهیب
که گر می گیرد
هر آنچه سوختنی است
رگ و گوشت نمانده
در این تن مفلوک
زنده است تنها
به قلبی خاکستر که سوخته
از آتش و زغال سرخ
با دلی که خالی است
ز هر چه خوشحالی است
پر است اما این دل
از زهر و تلخی کام
که همین را نیز دل می نامند
زنده است به رگی که خون دل
در بدن تزریق می کند
به جگری که
زیر دندان نهاده شده
به گوشتی که درد
آن را جویده
به سری که سودای دل
از خود برون افکنده٬ اما
می دانم این جسم
تنها به روحی که هرگز نمی میرد
زنده است....

