*~*~پیام مدیر~*~* | *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 16:55 توسط سید حمید سجادی | | *~*~قصه عشق~*~*
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بودو اون من رو داداشی صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهی به این مسئله نمی کرد.آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست.من جزومو بهش دادم.بهم گفت: متشکرم.و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.
اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.
متن کامل در ادامه مطلب
اگه دنبال یه داستان عاشقانه واقعی می گردی حتما اینو بخون ضرر نمی کنی
اگه نخونی خدایی ضرر می کنی
راستی نظر هم فراموش نشه
ادامه مطلب | *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 2:7 توسط سید حمید سجادی | | *~*~تولد تولد تولدم مبارک~*~* سلام دوستان عزیز
امروز ۲۱ فروردین ماه تولد منه هیچکی واسم تولد نمی گیره شما چی ؟
حالا نمی خواد تولدمو جشن بگیرید حداقل یه تبریک بگین که دلم خوش باشه کسی به فکر منم هست.
تــــــــولــــــــــدم مــــــــبــــــــارک

اولش همه شکل هم هستیم کوچولو و کچل حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است با اولین گریه بازی شروع میشه هی بزرگ می شیم بزرگ و بزرگتر اونقدر بزرگ که یادمون میره یه روز کوچولو بودیم دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست حتی صداهامون گاهی با هم می خندیم گاهی به هم! اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده : واسه بردن بازی روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد گاهی باید برای بردن بازی بین دو نیمه دوباره متولد شد!
یک سال دیگه گذشت یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت یکی میگه یک سال بزرگتر شدم یکی میگه یک سال پیرتر شدم یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.
منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ... نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع
بـــــفــــــرمــــــــــــا کــــــیــــــــک

من که رفتم سر وقت کیک نیاین تموم می کنم ها
| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 1:51 توسط سید حمید سجادی | | *~*~~*~* سلام دوستان واستون یه چند تا عکس باحال و عاشقانه و کمیاب می زارم
حتما به ادامه مطلب برو و همشو ببین اگه نبینی ضرر می کنی
اینم عکسی که من خودم خیلی دوستش دارم
 ادامه مطلب | *| نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387 و ساعت 14:7 توسط سید حمید سجادی | | *~*~بوس~*~* | *| نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387 و ساعت 13:40 توسط سید حمید سجادی | | *~*~پیام مدیر~*~* سلام دوستان عزیز
لطفا یه نظر کوچولو که بدین ما دلمون خوش باشه و مارو در بهتر شدن وبلاگ راهنمایی کنید.
پس منتظر نظرات گل شما دوستان عزیز هستم فراموش نشه ها.
با تشکر
مدیریت وبلاگ تنهایی و بیکسی
سید حمید سجادی | *| نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 1:44 توسط سید حمید سجادی | | *~*~پیام مدیر~*~* | *| نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 20:15 توسط سید حمید سجادی | | *~*~زیباترین قلب~*~*
مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا ميكرد كه زيبا ترين قلب را در آن شهر دارد. جمعيت زيادي گرد آمدند.قلب او كاملا سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تا كنون ديده اند.
مرد جوان، در كمال افتخار با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت: اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پير مرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام ميتپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود. اما آنها به درستي به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشههايي دندانه دندانه در قلب او ديده ميشد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مينگريستند. و با خود فكر ميكردند اين پير مرد چطور ادعا ميكند كه قلب زيبا تري دارد. مرد جوان به قلب پير مرد اشاره كرد و با خنده گفت: تو حتما شوخي ميكني... قلبت را با قلب من مقاسيه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است. پير مرد گفت: درست است قلب تو سالم به نظر ميرسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نميكنم. ميداني، هر كدام از اين زخمها نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام، من بخشي از قلبم را جدا كردم و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين تكهها مثل هم نبوده اند، گوشههايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه ياد آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضيها از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهايي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با تكه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. حالا ميبيني زيبايي واقعي چيست؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونههايش سرازير بود، به سمت پير مرد رفت. از قلب جوان و سالم خود تكه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد.
پير مرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخميخود را جاي زخم مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد، ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود.
منبع
| *| نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 20:5 توسط سید حمید سجادی | | *~*~ای ...~*~*
عشق يعني قطره قطره آب شدن... در وفــور اشـک يـار گـــريان شـــدن عشق يعني بر دلي چيره شدن... دست از جان شستن و مـجنون شـــدن عشق يعني در حضور باران طوفان شدن... در کنار قاصدک رقصيدن و پرپر شدن عشق يعني در عميق قلب يار ساکن شدن... بر دامان وي افتادن و بي جان شدن عشق يعني در پي باد رفتن و راهي شدن... از فراز کوه ها بگذشتن و پيدا شدن

اي دو چشمانت چمنزاران من / داغ چشمت خورده بر چشمان من /
پيش از اينت گر كه در خود داشتم / هر كسي را تو نمي انگاشتم /
درد تاريكيست، درد خواستن / رفتن و بيهوده خود را كاستن /
سر نهادن بر سيه دل سينه ها / سينه آلودن به چرك كينه ها /
در نوازش، نيش ماران يافتن / زهر در لبخند ياران يافتن /
زر نهادن در كف طرارها / گمشدن در پهنه ي بازارها | *| نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 15:5 توسط سید حمید سجادی | | *~*~نمی دانم ...~*~*
***
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد. نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت . ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد . گلویم سوتکی باشد در دست کودکی گستاخ و بازیگوش که یک ریزو پی در پی دم گرم چموش اش را بفشارد در آن .وبی هیچ فریادی و بی خواب خفته گان خفته را بیدار سازد . وبدین سان آن سوتک بشکند دایم سکوته مرگبارم را...........
دکتر شریعتی | *| نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 15:1 توسط سید حمید سجادی | | *~*~قیمت لبخند...~*~* گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود
 | *| نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 14:58 توسط سید حمید سجادی | | *~*~عشق يعني سالهاي عمرسخت~*~* عشق يعني سالهاي عمرسخت
عشق يعني زهر شيرين بخت تلخ
عشق يعني خواستن له له زدن
عشق يعني سوختن پر پر زدن
عشق يعني جام لبريز از شراب
عشق يعني تشنگي يعني سراب
عشق يعني لايق مريم شدن
عشق يعني با خدا همدم شدن
عشق يعني لحظه هاي بي قرار
عشق يعني صبر يعني انتظار
عشق يعني از سپيده تا سحر
عشق يعني پا نهادن در خطر
عشق يعني لحظه ي ديدار يار
عشق يعني دست در دست نگار
عشق يعني ارزو يعني اميد
عشق يعني روشني يعني سپيد
عشق يعني غوطه خوردن بين موج
عشق يعني رد شدن از مرز | *| نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 14:57 توسط سید حمید سجادی | | *~*~می خوام ...~*~*

می خوام برم یه جایی دلم گرفته از اینجا
یه جایی که دور باشم از غصه های دنیا
دلم اسیر نباشه اشکام غلیظ نباشه
اگر غلیظ هم باشه به پای عشقم باشه
می خوام مثل پرنده پر بکشم به هر جا
همیشه من بمونم تو این شادی و رویاء
می خوام دیگه غریبه برام نمونه اینجا
همه بشن آشنا واسه امروز و فردا
می خوام برم یه جایی خواب ببینم بهشتو
روز قشنگه عشق و آخر سر نو شتو | *| نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 14:54 توسط سید حمید سجادی | | *~*~دل شکسته~*~*
تقديم به همه كساني كه به عشق خود نرسيده اند
نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد.
بهش گفتم: كمك نمي خواي؟ گفت:نه.
گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه.
گفت: نه خودم جمع مي كنم.
گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟
نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته.
خودم بايد جمعش كنم
بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن.
وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشونبسپري هنوز تو
دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش......
ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده
داره آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست
ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.
تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد. و من توي اين
فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم
دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟
انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به
دست هر كسي نسپردم اون براي من هر كسي نبود.
گفت و اين بار رفت سمت دريا...................
منبع:http://honey19.blogfa.com/ | *| نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت 20:22 توسط سید حمید سجادی | | *~*~دروغ~*~* 
باورت کرده بودم , روحمو تسخیر کردی, منو بازیچه کردی, طوری حرف می زدی انگار تمام دنیا مال منه , عاشق ترین عشق روی زمین منم اما دیدم دروغه دروغه هرچی گفتی دروغه از تو می نویسم از تو که در تمام وجودم خونه کردی تمام احساسمو از آن خود کردی هیچ وقت باور نکردم همه چی دروغ باشه , نه نفرینت می کنم نه ازت چیزی می خوام اما منتظر می مونم تا اون دنیا تقاص کارهاتو بدی و جوابگوی رفتارت باشی...آلت دستت شدم , چی رو می خواستی ثابت کنی که مردی ...لعنت به تو لعنت به من لعنت به این زندگی که همه در اون دو رنگند و یک رنگی معنایی نداره ...دوستی رو به حد اعلائ ش رسوندی آفرین آفرین ....اما روزی هم می شه منو یادت بیاد ...تورو طلایه دار عشق خودم دونستم ...اما نمی دونستم می ذاریو می ری ...یه روز برمی گردی که دیره دیر...لعنت به من که قلبم رو تقدیم تو کردم , لعنت به من که احساسم رو بازیچه ی دست تو کردم , لعنت به من که طلای نایاب اعتماد رو تقدیم تو کردم , لعنت به من که دوست داشتنو در حدت تموم کردم, لعنت به من که پاکیو صداقتم نصیب تو شد , اما با تمام این اوصاف دوستت دارم..تمام وجودم رو احساس ناب دوست داشتن در بر گرفته , عشقم رو تقدیم دلی کردم که براش ارزشی نداشتم ...شاید شاید من لیاقت عشقت رو نداشتم شاید... من که از اون بی خبرم اما امیدوارم هر جا که هست روزی از کرده ی خود پشیمون بشه اما دیگه اون زمان دیره.
منبع :http://honey19.blogfa.com/ | *| نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت 20:17 توسط سید حمید سجادی | | *~*~تو میدونی~*~* پشت این پنجره ها دل می گیره غم و غصه ی دل وتو می دونی وقتی از بخت خودم حرف می زنم چشمام اشک بارون می شه تو می دونی عمریه غم تو دلم زندونیه دل من زندون داره تو می دونی هر چی بهش می گم تو آزادی دیگه می گه من دوست دارم تو می دونی. می خوام امشب با خدام شکوه کنم شکوه های دلمو تو می دونی بگم ای خدا چرا بختم سیاس چرا بخت من سیاس تو می دونی پنجره بسته می شه شب می رسه چشمام آروم نداره تو می دونی اگه امشب بگذره فردا می شه مگه فردا چی می شه تو می دونی عمریه غم تو دلم زندونیه دل من زندون داره تومی دونی هرچی بهش می گم تو آزادی دیگه می گه من دوست دارم تو می دونی

منبع :http://honey19.blogfa.com/ | *| نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت 20:13 توسط سید حمید سجادی | | *~*~غریبانه~*~* 
هم صدایم باز کن در رابه من من ندارم طاقت دوری تو من غریبانه گذشتم از دلم تا گزندی ره نیابد سوی تو من اگر یک شب گرفتارت شدم تا ابد هم زنده ام با بوی تو می روم تا از کنارت بگذرم این مسافر می رود از کوی تو کوله بارش خاطرات بی زوال قلب او زنجیر در جادوی تو تو غریبانه گذشتی از دلش این غم غربت شبیه موی تو باز کن در را به رویش لحظه ای تا غریبانه نمیرد از غم دوری تو | *| نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت 2:20 توسط سید حمید سجادی | | *~*~از تو؟نمی دانم~*~* از تو؟نمی دانم
از خود؟شاید
از نگاه های آلوده به کینه ی این رهگذران؟گاهی
از خطوط پر درد صورت کودکی که ملتمسانه نظاره ام می کند؟.............
آری از او هم دلتنگم...........
او که دلتنگیم را می بیند و دم نمی زند
چه غریبانه در این وادی گرفتار شده ام
نه کسی که صدایم کند،تا صدایش فانوس گمراهیم شود
نه کسی که صدایم را بشنو د،و غربتش را بفهمد
کسی صدایم کرد؟
تو بودی؟
آه
باز هم زوزه ی غریبانه ی باد...................چه سکوتی | *| نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت 2:17 توسط سید حمید سجادی | | *~*~ای کاش~*~* کاش می دانستی
من سکوتم حرف است
حرف هایم حرف است
خنده هایم خنده هایم حرف است
کاش می دانستی
می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم
کاش می دانستی
کاش می فهمیدی
کاش و صد کاش نمی ترسیدی
که مبادا دل من پیش دلت گیر کند
یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند
من کمی زودتر از خیلی دیر
مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد
تو نترس
سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد
کاش می دانستی
چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت
در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست
تازه خواهی فهمید
مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست.

وقتی خاطره های آدم زیاد میشه
دیوار اتاقش پر از عکس میشه
اما همیشه دلت واسه ی اونی تنگ میشه که نمیتونی
عکسشو به دیوار بزنی... | *| نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت 2:14 توسط سید حمید سجادی | | *~*~ای کاش~*~* | *| نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت 2:11 توسط سید حمید سجادی | | *~*~محاکمه~*~*
خداحافظ برای تو چه آسان بود***ولی قلب من از این واژه لرزان بود
جلسه محاكمه عشق بود
و عقل قاضی ، و عشق محكوم ....
به دلیل تبعيد به دورترين نقطه مغز يعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت
ولی همه اعضا با او
مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداری از عشق ، آهای چشم مگر تو نبودی
كه هر روز آرزوی دیدن چهره
زیبایش را داشتی ، ای گوش مگر تو نبودس كه در آرزوی شنيدن صدايش بودی
وشما پاها كه هميشه رفتن به
سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد ؟
همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند ،
تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل
گفت: ديدی قلب همه از عشق بی زارند ، ولی متحيرم با وجودی
كه عشق بيشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز
از او حمايت ميكنی !؟ قلب ناليد و گفت: من با وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانيه
كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلبی واقعی باشم .

| *| نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت 2:8 توسط سید حمید سجادی | | *~*~غروب~*~*
گويند غروب جايي است که آسمان زمين را مي بوسد
من امشب براي تو غروب مي کنم کجايي اي آسمان من؟؟!

ریخته سرخ غروب جا به جا بر سر سنگ کوه خاموش است می خروشد رود مانده در دامن دشت خرمنی رنگ کبود سایه آمیخته با سایه سنگ با سنگ گرفته پیوند روز فرسوده به ره می گذرد جلوه گر آمده در چشمانش نقش اندوه پی یک لبخند جغد بر کنگره ها می خواند لاشخورها سنگین از هوا تک تک ایند فرود لاشه ای مانده به دشت کنده منقار ز جا چشمانش زیر پیشانی او مانده دو گود کبود تیرگی می اید دشت می گیرد آرام قصه رنگی روز می رود رو به تمام شاخه ها پژمرده است سنگها افسرده است رود می نالد جغد می خواند غم بیامیخته با رنگ غروب می ترواد ز لبم قصه سرد دلم افسرده در این تنگ غروب

می دانم که غروب آتشینِ عمر فرا رسیده است...
غروبِ لحظه های آبی من
غروب روزهای خوش شادی ها و سرخوشی های کودکی، هرچند به کوتاهی یک
نفس...
می دانم که غروب، تلالو سرخش را تنها برای اندوه بی پایان ِمن آشکار کرده
غروبی که سرشار از ناگفته هاست...
آه زندگی، تو چیستی که اینگونه مرا در خود می فشاری؟
چیستی که مرا آرام رها نمی کنی؟
چقدر دلم برای باغ بی خیالی کودکی تنگ است
چقدر دلم میخواهد که در غروب ابدی گم شوم...
اما دیگر حتی تک ستاره ای هم بر خلوت ماهتابِ من نمی گذرد
آه این دردها این دردها ناگفتی اند و مرا رها نمی کنند
آه این ظرفها شکستنی اند
ظرف بودنِ من شکستنی ست...
چه آرام است آن که نمی اندیشد
چه آسوده است آن که نمی بیند
می دانم که غروب آتشینِ من فرا رسیده است...
کسی غربتِ مرا به جانب زادگاه آشنایی می شناسد؟ | *| نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت 2:6 توسط سید حمید سجادی | | *~*~هر روز ...~*~*
هر روز در غروب مبهم آسمان تو را مي جويم اي هستي بخش زندگيم
تورا در دفتر سفيد اميد ورق ميزنم
و تورا از لاي شب بو هاي مست مي جويم
و هميشه تو را در غزل هاي ناب چشمانت مي خوانم
من منتظر آمدنت هستم | *| نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت 2:0 توسط سید حمید سجادی | | *~*~گذران~*~* تا به کی باید رفت
از دیاری به دیاری دیگر
نتوانم نتوانم عشق جستن
هر زمان عشق و یاری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهاری دیگر
آه اکنون دیریست
که فروریخته در من گویی
تیره آواری از ابرگران
روی لبهایم می پندارم
می سپارد جان عطری گذران
آنچنان آلوده ست
عشق غمناکم با بیم زوال
بگذار فراموش کنم
بگذار فراموش کنم | *| نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت 0:31 توسط سید حمید سجادی | | *~*~نگاه~*~*
نگاه تو انعکاس صامت است
گرفتگی صدای یک فریاد
به من نگاه کن بگذار من
در سکوت چشمان تو
ترازدی مرگ همه ی فریادها را تجربه کنم | *| نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت 0:28 توسط سید حمید سجادی | | |