تبليغاتX
๑۩۞۩๑تنهایی و بیکسی๑۩۞۩๑
๑۩۞۩๑تنهایی و بیکسی๑۩۞۩๑
*~*~عشق يعنی اين [بي بهانه]~*~*

چند وقت پیش(خیلی وقت پیش) عکسی رو تو اینترنت دیدم که با دیدن اون عکس قلبم درد گرفت!اون عکس و خیلی ها ممکنه که دیده باشن! اما امروز ادامه اون عکس ها رو دیدم و امروز هم قلبم درد گرفت!درسته که من آدم احساساتی هستم٬ اما حکایت عکس ها ٬ حکایت دیگه ایه!حکایت عکس ها٬ حکایت یه عشق واقعیه! عشقی که پس از مرگ هم پا برجاست!
چند نفر رو میشناسین که واقعا به هم عشق می ورزن؟

در غروب یه روز شنبه غمگین٬ پرنده ای که برای پیدا کردن غذا٬ راهی طولانی رو سپری کرده٬در مسیر بازگشت هنگام عبور از اتوبان با ماشینی در حال حرکت برخورد می کنه و می میره!
پرندگان هم احساس دارند! پرنده دیگری(احتمالا جفت پرنده مرده) با دیدن این صحنه با هل دادن پرنده مرده به جلو سعی می کنه که به اون کمک کنه تا از وسط اتوبان خارج بشه و تا از اونجا دور بشن!
 
 
مدتی نمی گذره که اتومبیل دیگه ای به سمت پرنده مرده میاد و اونو به وسیله باد چند قدم اون طرفتر پرتاب می کنه٬ بطوریکه پرنده مرده به پشت میفته! پرنده دومی دوباره سعی خودشو آغاز میکنه و می خواد که اونو برگردونه که بتونه پرواز کنه و از اونجا نجات پیدا کنه!
 
 
پرنده دومی وقتی اونو بر می گردونه فریاد می زنه که: چرا بلند نمیشی؟!
((این همون عکسیه که قبلا تو اینترنت دیده بودم و بودید!))
اما پرنده مرده دیگه صدای اونو نمی شنوه! پرنده دومی باز هم سعی می کنه که پرنده مرده رو از جاش بلند کنه!
ماشین ها یکی پس از دیگری در حال عبور از کنار پرنده مرده بودن و هر کدوم از اونا به سمتی پرتاپ می کردن و پرنده دومی به سرعت اونو دوباره به حالت اولش بر می گردوند تا بتونن از اونجا فرار کنن!
پرنده ی دیگه ای نزدیک پرنده دومی میشه و میگه که اون مرده و دیگه باید ازش دل بکنی! اما پرنده دومی به یاد روزهایی که با هم داشتن باز هم تلاششو می کنه تا یه بار دیگه بتونه پرواز زیبای اونو دوباره ببینه!
پرنده عاشق همه انرژی خودشو مصرف می کنه! اما...

عکاس این عکس ها میگه که دیگه نتونسته عکس دیگه ای از اونا بگیره اما دیده که پرنده عاشق جسد معشوقو به کنار جاده برد و در کنار درختی مدتی برای او گریست و سپس جدایی تلخی بین اونا بوجود اومد.....
آیا آدما هم می تونن همچین کار مشابهی رو انجام بدن؟ ...

با آرزوی داغترین عشق ها برای همه ی شما عاشقان


| *| نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 21:38 توسط سید حمید سجادی |
*~*~شب ...~*~*

شب را دوست دارم!

چون ديگر رهگذري از كوچه پس كو چه هاي شهرم نمي گذرد تا سر گرداني مرا ببيند . چون انتها را نمي بينم .تا براي رسيدن به آن اشتياقي نداشته باشم شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دور اشك هاي يخ زده ام را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند شب را دوست دارم : چرا كه اولين بار تو را در شب يافتم از شب مي ترسم : تو را در شب از دست دادم. از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين با آفتاب قهرم چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟

عشق

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:56 توسط سید حمید سجادی |
*~*~پیام مدیر~*~*

سلام دوستان عزیز

نظر یادتون نره

هر بازدیدکننده اگر یه نظر کوچولو بده که کاری نمیشه

پس نــــظــــر بدین

منتظر نظرات شما دوستان عزیز هستم

www.tanhaivabikasi.blogfa.com



| *| نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:2 توسط سید حمید سجادی |
*~*~محاکمه عشق~*~*

جلسه محاكمه عشق بود
و قاضي عقل
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از
عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم



| *| نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:33 توسط سید حمید سجادی |
*~*~عشق واقعی~*~*

کاش میشد عشق رو به معنای واقعی  بفهمیم و درک کنیم هر نگاهی هر لبخندی هر اغوشی نشونه عشق نیست بلکه اگه یکی تونست تورو اینجوری دوست داشته باشه اونوقته که دیگه جای شک نمیزاره



| *| نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:18 توسط سید حمید سجادی |
*~*~پسر ...~*~*

پسر حلقه اش را در آورد و روی پیشخوان گذاشت ، دختر نیم نگاهی به او کرد و سرش را

 پائین انداخت ، پیر مرد طلافروش حلقه را روی ترازوی کوچکش انداخت ، نیم نگاهی به هر

 دوی آنان کرد ، حلقه را از روی ترازو برداشت و مشغول محاسبه قیمت شد ، پسر رویش را

 به سمت دختر برگرداند و با اشاره سر چیزی به او گفت ، شاید فقط آن دختر میفهمید معنی

 این اشاره چیست ، او هم حلقه اش را درآورد و روی پیشخوان گذاشت ، پیرمرد اینبار نگاهی

 تعجب آمیز به هر دوی آنان کرد و حلقه دختر را هم برداشت ، در حالی که مشغول محاسبه

 قیمت حلقه ها بود ، از بالای عینگ بزرگش آندو را ورانداز میکرد ، دختر سرش را پائین

 انداخته بود و پسر به نقطه نامعلومی خیره شده بود ، هیچکدام چیزی نمیگفتند انگار هر دو در

 دنیای دیگری سیر میکردند ، پیرمرد ترجیح داد چیزی نگوید ، دسته اسکناسی را از زیر

 پیشخوان در آورد و مشغول شمارش شد ، همینطور که داشت اسکناسها را میشمرد از شیشه

 جلوی پیشخوان چشمش به دستان آندو افتاد ، آنچنان دستان یکدیگر را میفشردند که انگار

 میترسیدند باد بیاید و دیگری را با خود ببرد ، پیرمرد دسته اسکناس را روی پیشخوان

گذاشت و گفت : آقا راضی باشین .پسر دسته اسکناس را برداشت و شروع به شمردن کرد ،

 هنوز چند تای آن را نشمرده بود که دسته اسکناس را داخل جیبش گذاشت و از پیرمرد تشکر

 کرد ، نگاهی به دختر کرد و هر دو به طرف درب مغازه رفتند ، پسر مانند عقابی که بال

 میگشاید تا فرزندانش را از باد و طوفان در امان دارد ، دستش را به دور شانه دختر انداخت ،

 نگاه معنی داری به او کرد و آهسته او را به خود فشرد ، دختر دستمالی از جیبش در آورد و

 بطرف صورتش برد وهر دو از مغازه خارج شدند .پیرمرد طلافروش با ناباوری این صحنه را

 تماشا میکرد ، در تمام سالیان دور و دراز زندگیش بسیار دیده بود جوانانی را که با دنیائی امید

 و آرزو برای خرید حلقه نامزدی میامدند و با چه ذوق و شوقی بعد ازخرید حلقه از او تشکر

 میکردند و دست در دست هم ، لبخند زنان از آن مغازه خارج میشدند و میرفتند تا نوبت دیگری

 برسد . بسیار هم دیده بود کسانی را که حلقه هایشان را برای فروش میاوردند و آنرا مانند

 موجود مزاحمی روی پیشخوان میاندازند تا از شرش خلاص شوند اما هرگز ندیده بود اینچنین

 عاشقانه به سراغش بیایند و وقتی حلقه هایشان را بر روی پیشخوان میگذارند ، بغض

 گلویشان را بفشارد .پیرمرد دلش طاقت نیاورد ، حلقه ها را برداشت و به شتاب از مغازه خارج

 شد ، چند قدم آنطرفتر دختر و پسر را دید که آهسته و بدون هیچ شتابی ، انگار سنگینترین

 وزنه های دنیا را به پاهایشان بسته اند ، به طرف انتهای خیابان میروند ، بدنبالشان دوید

و دستش را بر روی شانه پسرگذاشت ، پسر بسوی پیرمرد برگشت و گفت : بله بفرمائید ،

پیرمرد با لحنی آرام و دلنشین گفت : پسرم حلقه را که نمیفروشند و سپس حلقه ها را که در

 دستان پر چین و چروکش بود بسوی او دراز کرد و گفت : این حلقه بهترین یادگار شماست ،

 پولش هم پیش شما بماند ، هر وقت داشتید بدهید ، اصلا" این شیرینی عروسیتان .

پسر نگاهی به دختر کرد و با صدای بغض آلودی به پیرمرد گفت : اگر میذاشتن عروسی کنیم ،

 حلقه هامون رو نمیفروختیم .

دختر دیگر طاقت نیاورد ، بغض امانش را بریده بود ، بازوی پسر را گرفت و با فشار محکمی

 بطرف خود کشید و گفت : بیا بریم عزیزم .

پیرمرد هاج و واج کنار خیابان ایستاده بود و دور شدن آن دو نفر را نگاه میکرد ، دستمال

کوچکی را از جبیش درآورد ، عینکش را برداشت و آهسته قطره اشکی را که از گوشه چشمش

 سرازیر شده بود پاک کرد



| *| نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:37 توسط سید حمید سجادی |
*~*~پیام مدیر~*~*

سلام دوستان عزیز

این همه مطلب زیبا واستون می زارم واسه چی یه نظر نمیدین؟

مگه ارزش یه نظر هم نداره ؟

حداقل یه ۴ - ۵ تا نظر بدین که من به یه امیدی وبلاگ رو  آپ بکنم



| *| نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:43 توسط سید حمید سجادی |
*~*~قاصدک~*~*

گل قاصدک خبر نداره که کانون گرم و قشنگ خانواده‌ش به نسیمی بنده!
 
گل قاصدک خبر نداره که هیچکدوم از بچه‌هاش همسایه‌ش نخواهند شد!
 
گل قاصدک خبر نداره که خونه مادرش کجاست؟
 
گل قاصدک اما به الآنش شاده!


| *| نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:18 توسط سید حمید سجادی |
*~*~چه کسی...~*~*

چه کسی می داند که تو در پیله ی خود تنهایی؟

چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟

پیله ات را بگشا!

تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایی.

 



| *| نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:14 توسط سید حمید سجادی |
*~*~~*~*

در آن شبهای تنهایی

در آن تاریکی و وحشت

در آن بی مهری غمگین

در آن اندوه در غربت..

گلی زیبا درون شیشه ی قلبم پدید آمد

گلی خوشبو، گل مریم

گلی زیباتر از یک بوستان لاله

گل شبهای مهتابی

گل صحرای بی تابی..

گل خوشبوی من چندی برایم عطرپاشی کرد

برایم دلربایی کرد

ندانستم که با من نیست

ندانستم خزان دارد

ولی افسوس..

بهارش عاقبت سر شد به پیش اشک های من

گلم آهسته پرپر شد

گلی پژمرده پرپر شد

من از پژمردن یک گل نمی گویم!

گلی که با بوسه ی سرو و خزان جان داشت

گل زیبای مریم بود

گل من بود، گل من بود!

گل مریم



| *| نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 3:34 توسط سید حمید سجادی |
*~*~تشکیل پرونده برای یک سفرهمیشگی~*~*

 
 
تشکیل پرونده برای یک سفرهمیشگی

هوالمحبوب

نام :انسان                       نام خانوادگی : آدمی زاد            نام پدر : آدم                   نام مادر : حوا

لقب : اشرف مخلوقات                 نژاد : خاکی                   صادره : دنیا

ساکن : کهکشان راه شیری منظومه شمسی جنب کره ماه کره زمین                  مقصد : برزخ

ساعت پرواز : هروقت که خداصلاح بداند

مقصد نهایی : بهشت اگر نشد جهنم

وسایل مورد نیاز :

۱ -دومتر پارچه سفید ۲ - عمل نیک ۳ - انجام واجبات وترک محرمات ۴ - امر به معروف ونهی از منکر ۵ - دعای والدین ومومنین ۶ - نماز اول وقت ۷ - ولایت ائمه اطهار ۸ - اعمال صالح  تقوا  ایمان

 

توجه :

خواهشمنداست برای رفاه خود خمس وزکات راقبل ازپرواز پرداخت نمائید

از آوردن ثروت  مقام  منزل  ماشین  حتی داخل فرودگاه جداخودداری شود

حتما قبل از حرکت به بستگان خود توصیه کنید تا از آوردن دسته گلهای سنگین  وسنگ قبر گران وطلایی ونیزمراسم پرخرج خودداری کنند.

جهت یادگاری قبل ازپرواز از اموال خود بین فرزندان وامور فقرا ومستضعفین تقسیم نمائید

ازآوردن بار اضافی از قبیل تهمت غیبت حق الناس وغیره خودداری شود

برای کسب اطلاعات بیشتر به قران وسنت پیامبر(ص) مراجعه شود

تماس ومشاوره به صورت شبانه روزی  رایگان  مستقیم  وبدون وقت قبلی امکان پذیر است

در صورتی که قبل از پرواز به مشکلی برخوردید با شماره های زیر تماس حاصل فرمائید :

۱۸۶ سوره بقره    ۴۵ سوره نساء    ۱۲۹ سوره توبه  ۵۵ سوره اعراف   ۲۰و۳۰ سوره طلاق

امیدواریم سفر آسوده ای را درپیش داشته باشید

سرپرست کاروان : حضرت عزرائیل(س)



| *| نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 3:23 توسط سید حمید سجادی |
*~*~محبت چیست؟~*~*

 

             ازگل پرسيدم محبت چيست؟؟

                

         گفت: ازمن زيباتراست

                  

        از آفتاب پرسيدم محبت چیست؟؟

                       

          گفت: ازمن سوزانتراست

                             

     ازشمع پرسيدم محبت چيست؟؟

                               

      گفت: ازمن عاشقتراست

               

 ازخوده محبت پرسيدم محبت چیست ؟؟

                          

     گفت: تنهايک نگاه است

 

به نظر شما محبت چیست ؟



| *| نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 3:15 توسط سید حمید سجادی |
*~*~کسی ...~*~*

 

کسی با دردهایم آشنا نیست

وبا رنگ صدایم آشنا نیست

غم را با کدامین نی بنالم؟

که چوپان با نوایم آشنا نیست

سکوت سرد چشمان غریبم

برای آشنایم آشنا نیست

مسیر ناله ام در جاده جا ماند

زمین با رد پایم آشنا نیست



| *| نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 3:8 توسط سید حمید سجادی |