
و اکنون به یقین به این باور رسیده ام
که هیچ کس نمی فهمد
همه تان تظاهر به فهمیدن می کنید
همه تان به فکر تنهایی خویش اید و بس
از درک ازدحامی که در وجود من است عاجزید
و کاش من نیز نمی فهمیدم
گاهی باورم می شود
که نفهمیدن عجب نعمتی است
دلم می خواست از اینجا
از همین بالا سقوط می کردم
و مغزم بر سنگفرش های خیابانی تهی
پاشیده می شد از هم
و آنگاه
هر ذره از ازدحامی که در من رخنه کرده است
همچون عابرانی می شد
که بی تفات می گذرند از کنارم
و من دیگر هیچ نمی دانستم
بی اختیار این جمله در ذهنم طنین انداز می شود
" گر خواهی رسوا نشوی هم رنگ جماعت شو"
اما هیچ رنگی نمانده است برای سهم من
چشم هایم را ببینید
من به قدر خیلی هاتان غم دارم
می دانم نگاه می کنید
اما نمی بینید
دیگر عادت کرده ام
در چشم یکدیگر
تنها آنچه را که خود می خواهید می بینید ولاغیر
و من هنوز هم گه گاه
با شراب و در مستی
به خود امیدهای واهی می دهم
می دانم عدت بدی است
چرا نمی بینید
که خدا در ازای زیبایی و ثروت و دیگر چیزها
که خیلی هاتان آرزوشان را به گور خواهید برد
چه غم هایی می بخشد
تنها حس خوشایندی که در من زنده مانده است
مستی است آنگاه که
در اوج رقصی تنها
تهی می شوم از خواستن هر همراهی
و اکنون باور می کنم
که هنجره ی من خاموش نیست
گوش های شما به ناشنوایی مبتلایند
(منظورم این است که می شنوید و نمی فهمید)
باشد تمام حق وحقوق دنیا
با شما و برای شما
تنها این پیک آخر را مگیرید از من
شما را به هرچه دروغ و ریا که هست (می پرستید) می دهم قسم
بگذارید خاموش تر از تمام خنجرهایی که به پشتم فرو کردید
سر بر شانه های خود بگذارم
و دستانم را
حلقه به دور زانوان خسته ام کنم
و آرام
چگونه در خود گریستن را از بر کنم
بیایید شما هم باور کنید
از همان روزی که قابیل، هابیل را کشت
آدمیت مرده بود
دیگر شب های مرا رویایی نیست
هرچه هست کابوس است و حقیقت
و چه اندوه برانگیز است آنگاه که می بینم
شما رویاههایم را
پیش از آنکه دفن شان کنم، می درید
و خنجرهاتان چه دردناک
به نفرت آلوده است
شب است و شما همه خوابید
سرم را می گذارم روی شانه هایم
اگرچه رنجور و لرزانند
اما استوارند هنوز
و کاش می دیدید که در آغوشم
جای هیچ کس خالی نیست
آسمان و زمین همه برای شما
بگذارید شانه هایم بمانند از آن ِ من
این آخرین پیک را مگیرید از من.