تبليغاتX
๑۩۞۩๑تنهایی و بیکسی๑۩۞۩๑
๑۩۞۩๑تنهایی و بیکسی๑۩۞۩๑
*~*~بمون مسافر~*~*

گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه
***
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
***
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
***
بمون واسه خونه‌اي که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست!



| *| نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 و ساعت 0:0 توسط سید حمید سجادی |
*~*~.:Here I am ... This is me:.~*~*

 

و اکنون به یقین به این باور رسیده ام

که هیچ کس نمی فهمد

همه تان تظاهر به فهمیدن می کنید

همه تان به فکر تنهایی خویش اید و بس

از درک ازدحامی که در وجود من است عاجزید

و کاش من نیز نمی فهمیدم

گاهی باورم می شود

که نفهمیدن عجب نعمتی است

 

 

دلم می خواست از اینجا

از همین بالا سقوط می کردم

و مغزم بر سنگفرش های خیابانی تهی

پاشیده می شد از هم

و آنگاه

هر ذره از ازدحامی که در من رخنه کرده است

همچون عابرانی می شد

که بی تفات می گذرند از کنارم

و من دیگر هیچ نمی دانستم

 

 

بی اختیار این جمله در ذهنم طنین انداز می شود

" گر خواهی رسوا نشوی هم رنگ جماعت شو"

اما هیچ رنگی نمانده است برای سهم من

 

 

چشم هایم را ببینید

من به قدر خیلی هاتان غم دارم

می دانم نگاه می کنید

اما نمی بینید

دیگر عادت کرده ام

در چشم یکدیگر

تنها آنچه را که خود می خواهید می بینید ولاغیر

 

 

و من هنوز هم گه گاه

با شراب و در مستی

به خود امیدهای واهی می دهم

می دانم عدت بدی است

 

 

چرا نمی بینید

که خدا در ازای زیبایی و ثروت و دیگر چیزها

که خیلی هاتان آرزوشان را به گور خواهید برد

چه غم هایی می بخشد

 

 

تنها حس خوشایندی که در من زنده مانده است

مستی است آنگاه که

در اوج رقصی تنها

تهی می شوم از خواستن هر همراهی

 

 

و اکنون باور می کنم

که هنجره ی من خاموش نیست

گوش های شما به ناشنوایی مبتلایند

(منظورم این است که می شنوید و نمی فهمید)

 

 

باشد تمام حق وحقوق دنیا

با شما و برای شما

تنها این پیک آخر را مگیرید از من

 

 

شما را به هرچه دروغ و ریا که هست (می پرستید) می دهم قسم

بگذارید خاموش تر از تمام خنجرهایی که به پشتم فرو کردید

سر بر شانه های خود بگذارم

و دستانم را

حلقه به دور زانوان خسته ام کنم

و آرام

چگونه در خود گریستن را از بر کنم

 

 

بیایید شما هم باور کنید

از همان روزی که قابیل، هابیل را کشت

آدمیت مرده بود

 

 

دیگر شب های مرا رویایی نیست

هرچه هست کابوس است و حقیقت

 

و چه اندوه برانگیز است آنگاه که می بینم

شما رویاههایم را

پیش از آنکه دفن شان کنم، می درید

و خنجرهاتان چه دردناک

به نفرت آلوده است

 

 

شب است و شما همه خوابید

سرم را می گذارم روی شانه هایم

اگرچه رنجور و لرزانند

اما استوارند هنوز

و کاش می دیدید که در آغوشم

جای هیچ کس خالی نیست

 

 

آسمان و زمین همه برای شما

بگذارید شانه هایم بمانند از آن ِ من

این آخرین پیک را مگیرید از من.



| *| نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387 و ساعت 23:57 توسط سید حمید سجادی |
*~*~تنهایی~*~*

نامه های بی جوابی می نویسم جوهر آن خون دل

صد دلم میسوزد از آن راندنم از کوی دل

آن کبوتر بچه ای که برده نامه سوی تو

آن که هر شب تا سحر می خواند او در کوی تو

گر جوابش را ندادی سنگ بر قلبش مزن

گر نمی خواهی بخوانی لااقل آتش مزن

چشمهایت را مبند با خشم بر طبلش مزن

گر به کیش تو گرفتار است تو ماتش مزن

گر نمی دانی که بوده ؟ آنکه از بهرت نوشت

بر سر کویت نظر کن در گذر از سرنوشت

گر نمی بینی دلت را این چنین آشفته است

در کنار پنجره دلبر چه با دل گفته است ؟

گر نمی آید به دستت این قلم هر آنچه گفت

دست از دست دلم بردار و گو آهسته خفت

گر دو پایت را قلم کردی تو تا در ره شوی

پای در ره می گذارم تا قلم گردد مگر با من شوی

گر دلت را با دل بیچارگان محرم نمی بینی چه سود

دلبری دل برده از دل بر دل اغیار بود

گر به قلبت ناید آهنگ جدایی قلب را آزاد کن

خنجری بر من بزن دلتنگی ات را  شاد کن

گر به دنیا مانده از من جز دل دلتنگ من

گوشه ای خفتم بخوانید آیه ای بر سنگ من  



| *| نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387 و ساعت 19:5 توسط سید حمید سجادی |