تبليغاتX
๑۩۞۩๑تنهایی و بیکسی๑۩۞۩๑
๑۩۞۩๑تنهایی و بیکسی๑۩۞۩๑
*~*~انتظار ... ~*~*

راه دنیا.....

....انتظار مي کشيد، انتظاري سخت و کشنده ، هر لحظه پيش خود تصور مي کرد اگر اکنون به او خبر دهندکه...
بي قرار شده بود.خيلي بيشتر از آنچه بايد طول کشيده بود . ديگر مطمئن بود که بانو را نخواهد ديد.
بلند شد و عازم رفتن.
آسمان غمگين بود و بادي مي وزيد.
به پل که رسيد، خاطره آن روز برايش زنده شد.


خيلي اتفاقي از آنجا مي گذشت که چشمش به بانو افتاد.
روي پل ايستاده بود و مي خواست خودش را به پايين بيندازد.
متوجه قصد او شد اما نگذاشت آن اتفاق بيفتد.
زير باران خيس شده بود.
ساعتها پاي درد دلش نشست. کم کم به هم دل بستند.
اين عادت نبود که هرکسي نام آن را عشق مي گذارد.يک عشق واقعي بود.
از جبر زمانه بانو بيمار بود. قلب نحيفش هر روز بيشتر او را مي آزرد.
او همه تلاشش را براي بانو کرد.


شب گذشته که در بيمارستان بود، آنقدر با بانو اشک ريخته بود که حتي پرستاران هم احساساتي شده بودند.
اما خطر عمل بسيار بالا بود.
بار ديگر چهره بانو را پيش خود مجسم کرد، آرام به نرده پل نزديک شد
از نرده ها گذشت.پيش روي او فقط آب بود و آب بود و آب...
باران شروع به باريدن کرد.
و او خودرا از آن بالا رها کرد به اميد اينکه به بانو ملحق شود
و...


تلفن چند بار زنگ خورد تا اينکه پيغام گير فعال شد:
"لطفا پس از شنيدن صداي بوق پيغام خود را بگذاريد!"
"الو...الو...
خونه نيستيد؟؟؟؟
عمل موفقيت آميز بود.


خطر رفع شد.
الو..."

تقدیم به فاطمه خانم   رز آبی  که همیشه برای بهتر شدن وبلاگ بهم کمک کردن ولی چند وقته به خاطر مریضی شون نمیان وبلاگ و ماهم دیگه ازشون خبری نداریم .   لطفا همه برای بهتر شدنشون دعا کنید تا زودتر خوب بشن و دوباره به جمع ما بپیوندند

 



| *| نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388 و ساعت 12:20 توسط سید حمید سجادی |
*~*~عاشق واقعی~*~*

سلام . دلم برات خیلی تنگ شده بود پسرک از شادی تو پوست خود نمی گنجید... راست میگفت ...خیلی وقت بود که ندیده بودش..دلش واسش یه ذره شده بود.. تو چشای سیاهش زل زد همون چشمایی که وقتی ۱۶سال بیشتر نداشت باعث شد تا پسرک عاشق شود و با تهدید و داد و هوارو عربده بالاخره کاری کرد که باهم دوست شدن دخترک نگاهی به ساعتش کرد و میون حرفای پسرک پرید و گفت: من دیرم شده زودی باید برم خونه... همیشه همین جور بوده هر وقت دخترک پسرک را میدید زود باید بر میگشت... پسرک معطل نکرد و کادویی که برای دخترک خریده بود رو با کلی اشتیاق به دخترک داد دخترک بی تفاوت بسته را گرفت و تشکری خشک و خالی کرد... حتی کنجکاویی نکرد داخل بسته رو ببیند پسرک خواست سر سخن روباز کند که دخترک گفت : وای دیرم شد..من دیگه برم خداحافظ... خداحافظی کردند و پسرک در سوک لحظه جدایی ماتم گرفت و رفتن معشوق را نظاره کرد .... دخترک هراسان و دل نگران بود... در راه نیم نگاهی به بسته انداخت ...یه خرس عروسکی خوشگل بود.. هوا دیگه داشت کم کم سرد میشد وسرعت ماشین هاییکه رد میشدند ترس دخترک رو از دیر رسیدن بیشتر میکرد پسره مثل همیشه ۵ دقیقه تاخیر داشت اما بازم مثل همیشه ریلکس بود...دخترک سلام کرد و پسر پاسخ گفت دخترک بی درنگ بسته را به پسر داد و نگاه پر شوقش را به نگاه پسر دوخت. پسر نیم نگاهی به بسته انداخت و گفت: مرسی... بسته را باز کرد و ناگاه چشمش به نامه ای افتاد که عاشق خوش خیال دخترک برای او نوشته بود... لبخندی زد و به روی خود نیاورد... چند دقیقه ای را با هم سپری کردن و باز مثل همیشه خداحافظی و نگاه ملتمس عاشقی که از لحظه ی وداع بیزار است.. این بار دخترک عاشق بود و پسره معشوق او.. معشوقی که شاید جسم اون سر قرار با 5 دقیقه تاخیر حاضر شده بود ، اما دلش از لحظه اول جای دیگه ای بود ........ کمی آن طرف تر صدای جیغ لاستیکی دخترک و پسر را متوجه نقطه ای در آن طرف کرد.. پسرکی در زیر چرخ های ماشین جان می داد و آخرین نگاهش دوخته شده به معشوقه ای بود که به او خیانت کرده بود



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388 و ساعت 18:48 توسط سید حمید سجادی |
*~*~زیباترین قلب~*~*

روزی مرد جوانی در میانه ی شهری ایستاد و ادعا کرد زیباترین قلب دنیا را دارد . جمعیت زیادی دور او را گرفته و به قلب سالم و بدون خدشه ی او
نگاه می کردند و همه تصدیق می کردند که قلب او براستی زیباترین و بی نقص ترین قلبی است که تا کنون دیده اند.
مرد جوان در کمال افتخار و با صدایی بلندتر از جمعیت به تعریف از قلب خود می پرداخت که ناگهان پیرمردی جلوتر از جمعیت آمده خطاب به مرد جوان گفت : « اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست .» سکوتی برقرار شد و مرد جوان به همراه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند ، قلب او با قدرت تمام می تپید ، اما پر از زخم بود .
قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آن شده بود ، اما آنها بدرستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد . در بعضی نقاط قلب پیرمرد شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پرنکرده بود .
مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا
می کند قلب زیباتری دارد !
مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرده خندید و گفت : « سر شوخی داری ؟ قلبت را با قلب من مقایسه کن ! قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است ! »
پیرمرد گفت : « درست است ، قلب تو سالم به نظر میرسد . اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نخواهم کرد ... تو نخواهی دانست که هر زخمی یادگار مهر کسی است که من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام ، گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه ی بخشیده شده ، قرار داده ام . اما چون این دو عین هم نبوده اند ، گوشه هایی دندانه دندانه بر قلبم دارم ، آنها برایم بسیار عزیزند ، چرا که یادآور عشقی زیبا هستند . بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ا م اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند ! اینها همین شیارهای عمیق هستند . گرچه دردآورند اما ، باز یاد آور یک دلدادگیه من اند و من همه در این امیدم که آنها روزی باز گردند و این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند . پس حال می بینی که زیبایی واقعی چیست ... ! »
مرد جوان چند لحظه بی هیچ سخنی اورا نظاره کرد ، در حالیکه اشک از گونه هایش سرازیر بود ، سمت پیرمرد رفته از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستانی لرزان ، به پیرمرد تقدیم کرد . پیرمرد آنرا گرفت و در قلبش جای داد و او نیز بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان قرار داد .
مرد جوان به قلبش نگریست ، سالم نبود ، اما او و جمعیت همگی اذعان داشتند که از همیشه زیباتر بود .



| *| نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 و ساعت 13:42 توسط سید حمید سجادی |
*~*~عمیق ترین درد زندگی مردن نیست~*~*

 
 
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

http://littlefarbod.files.wordpress.com/2009/02/carry_on.jpg


 بلکه نداشتن کسی است که

الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

The image “http://niloofaraneh68.persiangig.com/image/zendan.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

بلکه گذاشتن سدی در برابر

رودیست که از چشمانت جاری است.


عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه پنهان کردن قلبی است

که به اسفناک ترین حالت شکسته است.


عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن شانه های محکمی

 است که بتوانی به آن تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی.

http://img.timeinc.net/time/2002/salgado/images/01.jpg
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست


http://romanceabs.persiangig.com/image/ghamgin.jpg

بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان

زندگی است که مجبوری آخرش را با جدایی به سرانجام برسانی.

 

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

http://samansamansaman.parsaspace.com/tav.jpg

بلکه نداشتن یک همراه واقعیست

که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد. 
 http://rangineblog.persiangig.com/image/ax 8/gam.jpg

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

http://akshas.files.wordpress.com/2007/03/alone.jpg

بلکه به دست فراموشی

سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است.

 http://iranrooz.persiangig.com/image/pic-love/ghame_eshsh.jpg

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست


http://www.sharemation.com/1352caspian/01.JPG?uniq=-u1xrs6

بلکه یخ بستن وجود آدم ها و

بستن چشم هاست !

http://www.hajreza.com/UserFiles/Uploads/غم بدوش کشیدن شهادت مادر.jpg


| *| نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 12:37 توسط سید حمید سجادی |
*~*~به نام خداوندی عشق(لطفا عاشقان نخونند) اگه عاشق نیستی حتما بخون ~*~*

 شب عروسيه، آخره شبه ، خيلي سر و صدا هست. ميگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چي منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسيمه پشت در راه ميره داره از نگراني و ناراحتي ديوونه مي شه. مامان باباي دختره پشت در داد ميزنند: مريم ، دخترم ، در را باز کن. مريم جان سالمي ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمياره با هر مصيبتي شده در رو مي شکنه ميرند تو. مريم ناز مامان بابا مثل يه عروسک زيبا کف اتاق خوابيده. لباس قشنگ عروسيش با خون يکي شده ، ولي رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به اين صحنه نگاه مي کنند. کنار دست مريم يه کاغذ هست، يه کاغذي که با خون يکي شده. باباي مريم ميره جلو هنوزم چيزي را که ميبينه باور نمي کنه، با دستايي لرزان کاغذ را بر ميداره، بازش مي کنه و مي خونه :

سلام عزيزم. دارم برات نامه مي نويسم. آخرين نامه ي زندگيمو. آخه اينجا آخر خط زندگيمه. کاش منو تو لباس عروسي مي ديدي. مگه نه اينکه هميشه آرزوت همين بود؟! علي جان دارم ميرم. دارم ميرم که بدوني تا آخرش رو حرفام ايستادم. مي بيني علي بازم تونستم باهات حرف بزنم. ديدي بهت گفتم باز هم با هم حرف مي زنيم. ولي کاش منم حرفاي تو را مي شنيدم. دارم ميرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردي، يادته؟! گفتم يا تو يا مرگ، تو هم گفتي ، يادته؟! علي تو اينجا نيستي، من تو لباس عروسم ولي تو کجايي؟! داماد قلبم تويي، چرا کنارم نمياي؟! کاش بودي مي ديدي مريمت چطوري داره لباس عروسيشو با خون رگش رنگ مي کنه. کاش بودي و مي ديدي مريمت تا آخرش رو حرفاش موند. علي مريمت داره ميره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سياهي ميرند، حالا که همه بدنم داره مي لرزه ، همه زندگيم مثل يه سريال از جلوي چشمام ميگذره. روزي که نگاهم تو نگاهت گره خورد، يادته؟! روزي که دلامون لرزيد، يادته؟! روزاي خوب عاشقيمون، يادته؟! نقشه هاي آيندمون، يادته؟! علي من يادمه، يادمه چطور بزرگترهامون، همونهايي که همه زندگيشون بوديم پا روي قلب هردومون گذاشتند. يادمه روزي که بابات از خونه پرتت کرد بيرون که اگه دوستش داري تنها برو سراغش.

يادمه روزي که بابام خوابوند زير گوشت که ديگه حق نداري اسمشو بياري. يادته اون روز چقدر گريه کردم، تو اشکامو پاک کردي و گفتي گريه مي کني چشمات قشنگتر مي شه! مي گفتي که من بخندم. علي حالا بيا ببين چشمام به اندازه کافي قشنگ شده يا بازم گريه کنم. هنوز يادمه روزي که بابات فرستادت شهر غريب که چشمات تو چشماي من نيافته ولي نمي دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزي که بابام ما را از شهر و ديار آواره کرد چون من دل به عشقي داده بودم که دستاش خالي بود که واسه آينده ام پول نداشت ولي نمي دونست آرزوهاي من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل مي کنم. هنوزم رو حرفم هستم يا تو يا مرگ. پامو از اين اتاق بزارم بيرون ديگه مال تو نيستم ديگه تو را ندارم. نمي تونم ببينم بجاي دستاي گرم تو ، دستاي يخ زده ي غريبه ايي تو دستام باشه. همين جا تمومش مي کنم. واسه مردن ديگه از بابام اجازه نمي خوام. واي علي کاش بودي مي ديدي رنگ قرمز خون با رنگ سفيد لباس عروس چقدر بهم ميان! عزيزم ديگه ناي نوشتن ندارم. دلم برات خيلي تنگ شده. مي خوام ببينمت. دستم مي لرزه. طرح چشمات پيشه رومه. دستمو بگير. منم باهات ميام ....

پدر مريم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالاي سر جنازه ي دختر قشنگش ايستاده و گريه مي کنه. سرشو بر گردوند که به جمعيت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکي تو سرش شده که توي چهار چوب در يه قامت آشنا مي بينه. آره پدر علي بود، اونم يه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک يکي شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهي که خيلي حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتي که فرياد دردهاشون بود. پدر علي هم اومده بود نامه ي پسرشو برسونه بدست مريم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولي دير رسيده بود. حالا همه چيز تمام شده بود و کتاب عشق علي و مريم بسته شده. حالا ديگه دو تا قلب نادم و پشيمون دو پدر مونده و اشکاي سرد دو مادر و يه دل داغ ديده از يه داماد نگون بخت! مابقي هر چي مونده گذر زمانه و آينده و باز هم اشتباهاتي که فرصتي واسه جبران پيدا نمي کنند.



| *| نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 و ساعت 19:50 توسط سید حمید سجادی |
*~*~سوال~*~*

یکی از دوستام یه اس ام اس داد بهم با این موضوع که :

 

اگه مرگت نزدیک باشه و خدا فقط اجازه یک تلفن بهت بده به کی زنگ می زنی ؟

 

نمی دونستم چی جوابش بدم واسه همین اینجا گذاشتم تا ببینم شما دوستان عزیز چی می گین .

لطفا جواب رو در قسمت نظرات بنویسید تا منم با نام خودتون (اگه دوست داشتین ) تو وبلاگ بنویسم .

 

منتظر نظرات شما دوستان عزیز هستم



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 17:49 توسط سید حمید سجادی |
*~*~عشق بی­ قید و شرط~*~*


روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم


درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می­خواهی می­توانی تمام سیب­های درخت را

چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول بدست آوری.


آن وقت پسر تمام سیب­های درخت را چید و برای فروش برد. هنگامی که پسر بزرگ شد، تمام

پولهایش را خرج کرد و به نزد درخت بازگشت و گفت می­خواهم یک خانه بسازم ولی پول کافی

ندارم که چوب تهیه کنم.


درخت گفت: شاخه­های درخت را قطع کن. آنها را ببر و خانه­ای بساز
.


و آن پسر تمام شاخه­های درخت را قطع کرد.. آنوقت درخت شاد و خوشحال بود. پسر بعد از

 چند سال، بدبخت­تر از همیشه برگشت و گفت: می­دانی؟ من از همسر و خانه­ام خسته شده­ام و

می­خواهم از آنها دور شوم، اما وسیله­ای برای مسافرت ندارم.


درخت گفت: مرا از ریشه قطع کن و میان مرا خالی کن و روی آب بینداز و برو
.


پسر آن درخت را از ریشه قطع کرد و به مسافرت رفت. اما درخت هنوز خوشحال بود.
......


شما چی دوستان؟آیا حاضرید دوستانتان را شاد کنید؟ آیا حاضرید برای شاد کردن دیگران بها

بپردازید؟ آیا پرداخت این بها حد و مرزی دارد؟


مسیح فرمود: بهترین دوست کسی است که جان خود را فدا کند.


آیا شما حاضرید به خاطر خوشبختی و شادی کسی حتی جان خود را فدا کنید.. منظورم این

نیست که باید این کار رو بکنید. منظور از این پرسش فقط یک چیز بود، آیا کسی را بی قید و

 شرط دوست دارید؟ چند نفر؟ برای به دست آوردن آنها چی کار کردید ؟ شده که با انجام کاری

انها را خوشحال کنید ؟


عیب جامعه این است که همه می­خواهند فرد مهمی باشد ولی هیچکس نمی­خواهد انسان مفیدی

 باشد.


درختان میوه خود را نمی­خورند،


ابرها باران را نمی­بلعند،


رودها آب خود را نمی­خورند،


چیزی که برگان دارند، همیشه به نفع دیگران است.


اوشو: همه آنچه که جمع کردم برباد رفت و همه آنچه که بخشیدم، مال من ماند. آنچه که بخشیدم

 هنوز با من است و آنچه که جمع کردم از دست رفت.


در واقع انسان جز آنچه که با دیگران تقسیم می­کند، چیزی ندارد. عشق، پول و مال نیست که

بتوان آن را جمع کرد. عشق، عطر و طراوتی است که باید با دیگران تقسیم کرد.


هر چه بیشتر بدست می­آوری، هرچه کمتر می­بخشی، کمتر داری


زیگ زیگلار: محبت، یعنی دوست داشتن مردم، بیش از استحقاق آنها


این دقیقاً کاریه که خدا با ما کرده؟ کدوم از ما می­تونه با جرأت بگه که من لیاقت داشتم که خدا

 من رو دوست داشته باشه؟
 

پس تلاش کنید تلاش........


با امید به اینکه آسمون زندگیتون به رنگ
یکرنگی عشق باشه



| *| نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 10:19 توسط سید حمید سجادی |
*~*~بهتر از تنهایی~*~*

چقدر تنهایی خوب است  میخواهم از همه چیز بگریزم و هیچ چیز و هیچ کس را به اتاقم را ندهم

 حتی ان ستاره قشنگی که برای دیدنم سرک میکشد دستم را دراز میکنم میخواهم از تنهایی جدا

 شوم و در کنار تو تنفس کنم جلوتر میایی و دستم را که از برفهای شمال سیبری سردتر است در

 دستت میگیری صاعقه ای فرود می اید و تنهایی ام اتش میگیرد شعله ور میشوم مانند تنوری در

 یک روستای دور افتاده به تو نزدیک میشوم گرم میشوم تو از تنهایی هزار بار بهتری

 

 رز آبی بهار



| *| نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388 و ساعت 14:24 توسط سید حمید سجادی |
*~*~عشق دستمال کاغذی به اشک ! ~*~*

 

 

دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره‌ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟

عاشقم !

با من ازدواج می‌کنی؟

اشک گفت:

ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!

تو چقدر ساده‌ای

خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما

تو مچاله می‌شوی

چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی

پس برو و بی‌خیال باش

عاشقی کجاست!

تو فقط

دستمال باش!

دستمال کاغذی، دلش شکست

گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

در تن سفید و نازکش دوید

خونِ درد

آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه‌ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت

چون که در میان قلب خود

دانه‌های اشک کاشت



| *| نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 16:29 توسط سید حمید سجادی |
*~*~مداد رنگی ... ~*~*

 

color pen

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي

گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده

 بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک

وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر

 نشد.



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 و ساعت 21:21 توسط سید حمید سجادی |
*~*~آدما ... ~*~*

 

آدما از جنس برگند

                 گاهي سبزند

 گاهي پائيزن و زردند

                زمستون ديده نميشن

تابستون سايبون سبزند

 آدما خيلي قشنگن

 حيف كه هر لحظه يه رنگند

 

 رز آبی 



| *| نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 و ساعت 9:55 توسط سید حمید سجادی |
*~*~آن روزها...~*~*

آن روزها گذشتند، روزهاي پياپي شور و زندگي.

روزهايي كه بوي اميد مي‌داد.

لحظه‌هايي كه مرا تا اوج خوشبختي مي‌رساند.

آنجا كه به ابرها دست مي‌كشيدم وبا تلالؤ خورشيد زندگي مي‌كردم

وثانيه‌هايي كه درياي نيلوفر قلبم قد مي‌كشيد و مي‌پيچيد و به بغض ابرها مي‌رسيد.

اما...

حالا من مانده‌ام و دلتنگي. من مانده‌ام و دنيايي حرف نگفته

حالا من هستم و خستگي از ركود لحظه هاي كبود خاطره،

انگار گم شده ام در هجوم سكوتي تلخ.

انگار از ذهن زمان پاك شده‌ام و در سياهي سمج روزهاي بي پايان گم.

كاش مي‌توانستم از ديار غريبانه دلتنگي هجرت كنم.

كاش توان اين را داشتم كه تا مرز روياي سبز با هم بودن پرواز كنم و در آغوش مهرباني‌ها جاني تازه بيابم.

اما زندگي عوض نمي‌شود.

روي لحظه ها پا مي‌گذارد و مي‌گذرد.


قابل توجه دوستان بی معرفت که میان تو وبلاگو نظر نمیدن:

یه نظر کوچولو بدین که چیزی نمیشه

همش ۱ دقیقه کار داره

منتظرم



| *| نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت 10:33 توسط سید حمید سجادی |
*~*~مترسک~*~*

هنوز هم خیال کن

مترسک باغ توام

matarsakk

خوش باش و در خیال خود

دیگران را هم خام کن...

 بگو که با من می دوی

بگو که با من می پری

بگو که در تنهاییت دست مرا گرفته ای...

بگو که چشمانم اشک تو را می ریزند

بگو که شبها صدایم بهمت می ریزد

... 

بگو بگو... فریاد کن!

اینجا کلاغ بسیار است!



| *| نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 و ساعت 12:18 توسط سید حمید سجادی |
*~*~مرگ ... ~*~*

مرگ ...

            پاییز مزرعه . . .

          زردی گندم زار . . .

          مترسک می دانست تا او باشد ٬

          کلاغ ها از گرسنگی می میرند . . .

          فردایش مترسک خود را کشته بود   . . .



| *| نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 و ساعت 12:15 توسط سید حمید سجادی |
*~*~آی خدا دلم واست تنگ شده........~*~*

 

توی خلوت پر از هم همه ام ، چه صدایی به صدام نمی رسه، اگه می تونی منو دعا بکن ، من که دستم به خدا نمیرسه، آسمونا ارزونی پرنده ها جای آسمونا یه قفس بده ، همه ی دار  ندارم رو بگیر هرچی بودمو دوباره پس بده. بازم هیچ راهی به مقصد نرسید من هزار و یک شبه معطلم ، تا ته جاده ی دنیا رفتمو بازم انگار سر جای اولم. چرا دنیا باتمام وسعتش مرحمی برای زخم من نداشت ، پای هر چی که دویدم آخرش حسرت داشتنشو رو دلم گذاشت. سر روی شونه های روزگار، بعد این فاصله حق حق می کنم دارم از ثانیه ها سیر میشم ، دارم از دوری تو دق می کنم، پشت خنده های مصنوعی من دل به این بغض گلو شکن بده ، روزگار سردمو ورق بزن دست مهربونتو به من بده. گم شدم توی شبی که خودمم شبی که حتی یه فانوس نداره منو با خودت ببر به روشنی آخه هیچکی مثل تو منو دوست نداره. لک زده دلم واسه یه هم زبون شیشه ی دل همه سنگ شده می دونی دلیل گریه هام چیه ؟

آی خــدا دلــم واســت تــنــگ شــده........

 



| *| نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت 21:8 توسط سید حمید سجادی |
*~*~غذای روح~*~*


فردی از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خدا پذیرفت.

او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه،

ناامید و در عذاب بودند. هرکدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید ولی دسته ی قاشق ها بلندتر از

بازوی آن ها بود، بطوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند!

عذاب آن ها وحشتناک بود. آنگاه خداوند گفت: اکنون بهشت را به تو نشان می دهم.

او به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شد. دیگ غذا، جمعی از مردم، همان قاشقهای دسته بلند.

ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند.

آن مرد گفت: نمی فهمم؟ چرا مردم در اینجا شادند در حالیکه در اتاق دیگر بدبخت هستند، باآنکه همه

چیزشان یکسان است؟

خداوند تبسمی کرد و گفت: خیلی ساده است، در اینجا آن ها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند.

هر کس با قاشقش غذا در دهان دیگری می گذارد، چون ایمان دارد کسی هست در دهانش غذایی بگذارد.



| *| نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 و ساعت 14:29 توسط سید حمید سجادی |
*~*~بنام آنكه هستي از اوست~*~*

سلام بر دوستي ونفرين بر جدايي،چه خوش است هنگامي كه انسان به دوستي دست مي يابد و خيال ميكندكه هرگز او را از دست نمي دهد،و دوست را به مشابه طبيعت زيبايي اين جهان مي داند و او رابه همانند گلهاي بهاري فرا ميخواند و آنقدر به او علاقمند ميشودكه اگر ساعاتي كنار او نباشد احساس تنهايي و حقارت مي نمايد،هميشه دوست داشتم دوستان را براي تصادف و جدايي نداشته باشم و آنها را ابدي بدانم ولي هرگز باورم نميشد كه اين فرضيه روزي به قانون محكم و ابدي مبدل شود كه گفته اند:((دوستي يك تصادف است و جدايي يك قانون)) آري قانوني جبري و غير قابل تحمل.



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت 19:35 توسط سید حمید سجادی |
*~*~ای کاش ...~*~*

 

ای کاش زبان نگاهم را می دانستی

    و با این همه سکوت

مرا به خاموشی متهم نمی کردی

    کاش می دانستی من همیشه

با زبان چشمانم با تو سخن می گویم

    چشمانی که از ندیدنت

سیل ها دارند برای جاری ساختن

    سخن ها دارند برای گفتن

غزل ها دارند برای از تو سرودن و

    عشق ها دارند برای از تو فریاد کردن

کاش می دانستی که من تو را

    دوست دارم

کاش می دانستی....



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 و ساعت 14:6 توسط سید حمید سجادی |
*~*~زندگی ~*~*

هر کس را خواندم مرا از ياد برد ، هر کس را جستم مرا گم کرد و هر کس را بخشيدم مرا شکست ، زندگی همين است، آمدن برای رفتن ، زيستن برای زنده بودن ، گشتن برای نيافتن ، خواستن براي نرسيدن

من اما آمده ام تا بمانم ، زندگی کنم ، شاد باشم و برسم به سپيده دم خوشبختی

آنجا که نور اميد حنجره سازم را نوازش می کند و ياد خدا نگين قلبم می شود .

 

 

(( در ايستگاه لحظه ها ))

نه اين كه حوصله اي نيست از تو دلگيرم

                                     اگر ز دلهره ترديد عاشقي سيرم

تمام شهر پر است از هجوم شايعه ها

                           عجيب شايعه يي ... اين كه بي تو ميميرم

گناه از تو و من نيست ، زندگي اين بود

                            نوشته شده است جدايي به برگ تقديرم

كتاب زندگي من پر است از وحشت

                                   نخواه تا كه بخوانم تو را به تفسيرم

در ازدحام خيابان ، تو گم شدي و هنوز

                                 در ايستگاه لحظه ها به زنجيرم هنوز

تو رفتي و چمدانت هنوز جا مانده است

                                    خدا كند كه بيايي وگرنه ميميرم



| *| نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387 و ساعت 21:32 توسط سید حمید سجادی |
*~*~خودکشی~*~*

دوست دارم که... یه اتاقی باشه گرمه گرم...روشنه روشن... تو باشی منم باشم... کف اتاق سنگ باشه... سنگ سفید...تو منو بغلم کنی که نترسم... که سردم نشه... که نلرزم...اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار... پاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم... با پاهات منو محکم گرفتی...دو تا دستتم دورم حلقه کردی...بهت میگم چشماتو می بندی؟...میگی اره و بعد چشماتو می بندی...!بهت میگم برام قصه میگی؟...تو گوشم میگی اره...

بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن...

یه عالمه قصه ی طولانی و بلند که هیچ وقت تموم  نمی شن... میدونی؟می خوام رگمو بزنم...رگ خودمو...مچ دست چپمو...یه حرکت سریع...یه ضربه ی عمیق...بلدی که ولی تو نمی دونی می خوام رگمو بزنم...تو چشماتو بستی...نمی دونی من تیغ رو از جیبم در میارم...نمی بینی که سریع می برم... نمی بینی که خون فوران می زنه...رو سنگای سفید...نمی بینی که دستم می سوزه و لبم رو گاز میگیرم که نگم اخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی...

تو داری قصه میگی...من شلوارک پامه...دستمو می ذارم رو زانوم...خون میاد از رو دستم میریزه رو زانوم...و از زانوم می ریزه رو سنگا...قشنگه مسیر حرکتش...!قشنگه رنگ قرمزش...حیف که چشمات بسته ست و نمی تونی منو ببینی...تو بغلم کردی...می بینی که سرد شدم...محکمتر بغلم می کنی که گرم بشم...می بینی نامنظم نفس می کشم...تو دلت میگی اخی دوباره نفسش گرفت...می بینی هر چی محکمتر بغلم می کنی سردتر میشم... میبینی که دیگه نفس نمی کشم...چشماتو باز می کنی...

میبینی من مردم... می دونی؟من می ترسیدم خودمو بکشم!..از سرد شدن... از تنهایی... از خون دیدن... وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم... مردن خوب بود اروم اروم... گریه نکن دیگه ... من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم دلم می گیره ها... بعدش تو همونجوری وسط گریه هات بخندی... گریه نکن دیگه خب؟... دلم میشکنه... دل روح نازکه... نشکنش...     

 



| *| نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 و ساعت 0:57 توسط سید حمید سجادی |
*~*~بمون مسافر~*~*

گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه
***
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
***
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
***
بمون واسه خونه‌اي که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست!



| *| نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 و ساعت 0:0 توسط سید حمید سجادی |
*~*~.:Here I am ... This is me:.~*~*

 

و اکنون به یقین به این باور رسیده ام

که هیچ کس نمی فهمد

همه تان تظاهر به فهمیدن می کنید

همه تان به فکر تنهایی خویش اید و بس

از درک ازدحامی که در وجود من است عاجزید

و کاش من نیز نمی فهمیدم

گاهی باورم می شود

که نفهمیدن عجب نعمتی است

 

 

دلم می خواست از اینجا

از همین بالا سقوط می کردم

و مغزم بر سنگفرش های خیابانی تهی

پاشیده می شد از هم

و آنگاه

هر ذره از ازدحامی که در من رخنه کرده است

همچون عابرانی می شد

که بی تفات می گذرند از کنارم

و من دیگر هیچ نمی دانستم

 

 

بی اختیار این جمله در ذهنم طنین انداز می شود

" گر خواهی رسوا نشوی هم رنگ جماعت شو"

اما هیچ رنگی نمانده است برای سهم من

 

 

چشم هایم را ببینید

من به قدر خیلی هاتان غم دارم

می دانم نگاه می کنید

اما نمی بینید

دیگر عادت کرده ام

در چشم یکدیگر

تنها آنچه را که خود می خواهید می بینید ولاغیر

 

 

و من هنوز هم گه گاه

با شراب و در مستی

به خود امیدهای واهی می دهم

می دانم عدت بدی است

 

 

چرا نمی بینید

که خدا در ازای زیبایی و ثروت و دیگر چیزها

که خیلی هاتان آرزوشان را به گور خواهید برد

چه غم هایی می بخشد

 

 

تنها حس خوشایندی که در من زنده مانده است

مستی است آنگاه که

در اوج رقصی تنها

تهی می شوم از خواستن هر همراهی

 

 

و اکنون باور می کنم

که هنجره ی من خاموش نیست

گوش های شما به ناشنوایی مبتلایند

(منظورم این است که می شنوید و نمی فهمید)

 

 

باشد تمام حق وحقوق دنیا

با شما و برای شما

تنها این پیک آخر را مگیرید از من

 

 

شما را به هرچه دروغ و ریا که هست (می پرستید) می دهم قسم

بگذارید خاموش تر از تمام خنجرهایی که به پشتم فرو کردید

سر بر شانه های خود بگذارم

و دستانم را

حلقه به دور زانوان خسته ام کنم

و آرام

چگونه در خود گریستن را از بر کنم

 

 

بیایید شما هم باور کنید

از همان روزی که قابیل، هابیل را کشت

آدمیت مرده بود

 

 

دیگر شب های مرا رویایی نیست

هرچه هست کابوس است و حقیقت

 

و چه اندوه برانگیز است آنگاه که می بینم

شما رویاههایم را

پیش از آنکه دفن شان کنم، می درید

و خنجرهاتان چه دردناک

به نفرت آلوده است

 

 

شب است و شما همه خوابید

سرم را می گذارم روی شانه هایم

اگرچه رنجور و لرزانند

اما استوارند هنوز

و کاش می دیدید که در آغوشم

جای هیچ کس خالی نیست

 

 

آسمان و زمین همه برای شما

بگذارید شانه هایم بمانند از آن ِ من

این آخرین پیک را مگیرید از من.



| *| نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387 و ساعت 23:57 توسط سید حمید سجادی |
*~*~تنهایی~*~*

نامه های بی جوابی می نویسم جوهر آن خون دل

صد دلم میسوزد از آن راندنم از کوی دل

آن کبوتر بچه ای که برده نامه سوی تو

آن که هر شب تا سحر می خواند او در کوی تو

گر جوابش را ندادی سنگ بر قلبش مزن

گر نمی خواهی بخوانی لااقل آتش مزن

چشمهایت را مبند با خشم بر طبلش مزن

گر به کیش تو گرفتار است تو ماتش مزن

گر نمی دانی که بوده ؟ آنکه از بهرت نوشت

بر سر کویت نظر کن در گذر از سرنوشت

گر نمی بینی دلت را این چنین آشفته است

در کنار پنجره دلبر چه با دل گفته است ؟

گر نمی آید به دستت این قلم هر آنچه گفت

دست از دست دلم بردار و گو آهسته خفت

گر دو پایت را قلم کردی تو تا در ره شوی

پای در ره می گذارم تا قلم گردد مگر با من شوی

گر دلت را با دل بیچارگان محرم نمی بینی چه سود

دلبری دل برده از دل بر دل اغیار بود

گر به قلبت ناید آهنگ جدایی قلب را آزاد کن

خنجری بر من بزن دلتنگی ات را  شاد کن

گر به دنیا مانده از من جز دل دلتنگ من

گوشه ای خفتم بخوانید آیه ای بر سنگ من  



| *| نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387 و ساعت 19:5 توسط سید حمید سجادی |
*~*~من ~*~*



| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:45 توسط سید حمید سجادی |
*~*~سلام~*~*

سلام ای

لطیف ترین تصویری که

در شاه نشین چشمان مشتاق من

 تکیه زده ای

سلام ای

ای چشمانی که

با نگاه تو

زیبایی هم چون گلی سرخ

می روید

سلام ای

نور ناب دانایی

و ای آب زلال نیایش

سلام

ای روح سلم و صلح

 . . . . .



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:43 توسط سید حمید سجادی |
*~*~مادر~*~*

ساعت 3 شب بود صداي تلفن آمدپسري را از خواب بيدار كرد پشت خط مادرش بود وپسر با عصبانيت گفت:

چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي.مادر گفت 25 ساله قبل در همين ساعت مرا از خواب بيدار كردي؟

فقط خواستم بگويم تولدت مبارك

پسر از اينكه دل مادرش را شكسته تا صبح خوابش نبردصبح سراغ مادرش رقت وقتي وارد خانه شدمادرش را پشت ميز تلفن

با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود



| *| نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:51 توسط سید حمید سجادی |
*~*~شب ...~*~*

شب را دوست دارم!

چون ديگر رهگذري از كوچه پس كو چه هاي شهرم نمي گذرد تا سر گرداني مرا ببيند . چون انتها را نمي بينم .تا براي رسيدن به آن اشتياقي نداشته باشم شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دور اشك هاي يخ زده ام را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند شب را دوست دارم : چرا كه اولين بار تو را در شب يافتم از شب مي ترسم : تو را در شب از دست دادم. از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين با آفتاب قهرم چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟

عشق

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:56 توسط سید حمید سجادی |
*~*~قاصدک~*~*

گل قاصدک خبر نداره که کانون گرم و قشنگ خانواده‌ش به نسیمی بنده!
 
گل قاصدک خبر نداره که هیچکدوم از بچه‌هاش همسایه‌ش نخواهند شد!
 
گل قاصدک خبر نداره که خونه مادرش کجاست؟
 
گل قاصدک اما به الآنش شاده!


| *| نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:18 توسط سید حمید سجادی |
*~*~چه کسی...~*~*

چه کسی می داند که تو در پیله ی خود تنهایی؟

چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟

پیله ات را بگشا!

تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایی.

 



| *| نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:14 توسط سید حمید سجادی |
*~*~~*~*

در آن شبهای تنهایی

در آن تاریکی و وحشت

در آن بی مهری غمگین

در آن اندوه در غربت..

گلی زیبا درون شیشه ی قلبم پدید آمد

گلی خوشبو، گل مریم

گلی زیباتر از یک بوستان لاله

گل شبهای مهتابی

گل صحرای بی تابی..

گل خوشبوی من چندی برایم عطرپاشی کرد

برایم دلربایی کرد

ندانستم که با من نیست

ندانستم خزان دارد

ولی افسوس..

بهارش عاقبت سر شد به پیش اشک های من

گلم آهسته پرپر شد

گلی پژمرده پرپر شد

من از پژمردن یک گل نمی گویم!

گلی که با بوسه ی سرو و خزان جان داشت

گل زیبای مریم بود

گل من بود، گل من بود!

گل مریم



| *| نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 3:34 توسط سید حمید سجادی |