تبليغاتX
๑۩۞۩๑تنهایی و بیکسی๑۩۞۩๑
๑۩۞۩๑تنهایی و بیکسی๑۩۞۩๑
*~*~انتظار ... ~*~*

راه دنیا.....

....انتظار مي کشيد، انتظاري سخت و کشنده ، هر لحظه پيش خود تصور مي کرد اگر اکنون به او خبر دهندکه...
بي قرار شده بود.خيلي بيشتر از آنچه بايد طول کشيده بود . ديگر مطمئن بود که بانو را نخواهد ديد.
بلند شد و عازم رفتن.
آسمان غمگين بود و بادي مي وزيد.
به پل که رسيد، خاطره آن روز برايش زنده شد.


خيلي اتفاقي از آنجا مي گذشت که چشمش به بانو افتاد.
روي پل ايستاده بود و مي خواست خودش را به پايين بيندازد.
متوجه قصد او شد اما نگذاشت آن اتفاق بيفتد.
زير باران خيس شده بود.
ساعتها پاي درد دلش نشست. کم کم به هم دل بستند.
اين عادت نبود که هرکسي نام آن را عشق مي گذارد.يک عشق واقعي بود.
از جبر زمانه بانو بيمار بود. قلب نحيفش هر روز بيشتر او را مي آزرد.
او همه تلاشش را براي بانو کرد.


شب گذشته که در بيمارستان بود، آنقدر با بانو اشک ريخته بود که حتي پرستاران هم احساساتي شده بودند.
اما خطر عمل بسيار بالا بود.
بار ديگر چهره بانو را پيش خود مجسم کرد، آرام به نرده پل نزديک شد
از نرده ها گذشت.پيش روي او فقط آب بود و آب بود و آب...
باران شروع به باريدن کرد.
و او خودرا از آن بالا رها کرد به اميد اينکه به بانو ملحق شود
و...


تلفن چند بار زنگ خورد تا اينکه پيغام گير فعال شد:
"لطفا پس از شنيدن صداي بوق پيغام خود را بگذاريد!"
"الو...الو...
خونه نيستيد؟؟؟؟
عمل موفقيت آميز بود.


خطر رفع شد.
الو..."

تقدیم به فاطمه خانم   رز آبی  که همیشه برای بهتر شدن وبلاگ بهم کمک کردن ولی چند وقته به خاطر مریضی شون نمیان وبلاگ و ماهم دیگه ازشون خبری نداریم .   لطفا همه برای بهتر شدنشون دعا کنید تا زودتر خوب بشن و دوباره به جمع ما بپیوندند

 



| *| نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388 و ساعت 12:20 توسط سید حمید سجادی |
*~*~عاشق واقعی~*~*

سلام . دلم برات خیلی تنگ شده بود پسرک از شادی تو پوست خود نمی گنجید... راست میگفت ...خیلی وقت بود که ندیده بودش..دلش واسش یه ذره شده بود.. تو چشای سیاهش زل زد همون چشمایی که وقتی ۱۶سال بیشتر نداشت باعث شد تا پسرک عاشق شود و با تهدید و داد و هوارو عربده بالاخره کاری کرد که باهم دوست شدن دخترک نگاهی به ساعتش کرد و میون حرفای پسرک پرید و گفت: من دیرم شده زودی باید برم خونه... همیشه همین جور بوده هر وقت دخترک پسرک را میدید زود باید بر میگشت... پسرک معطل نکرد و کادویی که برای دخترک خریده بود رو با کلی اشتیاق به دخترک داد دخترک بی تفاوت بسته را گرفت و تشکری خشک و خالی کرد... حتی کنجکاویی نکرد داخل بسته رو ببیند پسرک خواست سر سخن روباز کند که دخترک گفت : وای دیرم شد..من دیگه برم خداحافظ... خداحافظی کردند و پسرک در سوک لحظه جدایی ماتم گرفت و رفتن معشوق را نظاره کرد .... دخترک هراسان و دل نگران بود... در راه نیم نگاهی به بسته انداخت ...یه خرس عروسکی خوشگل بود.. هوا دیگه داشت کم کم سرد میشد وسرعت ماشین هاییکه رد میشدند ترس دخترک رو از دیر رسیدن بیشتر میکرد پسره مثل همیشه ۵ دقیقه تاخیر داشت اما بازم مثل همیشه ریلکس بود...دخترک سلام کرد و پسر پاسخ گفت دخترک بی درنگ بسته را به پسر داد و نگاه پر شوقش را به نگاه پسر دوخت. پسر نیم نگاهی به بسته انداخت و گفت: مرسی... بسته را باز کرد و ناگاه چشمش به نامه ای افتاد که عاشق خوش خیال دخترک برای او نوشته بود... لبخندی زد و به روی خود نیاورد... چند دقیقه ای را با هم سپری کردن و باز مثل همیشه خداحافظی و نگاه ملتمس عاشقی که از لحظه ی وداع بیزار است.. این بار دخترک عاشق بود و پسره معشوق او.. معشوقی که شاید جسم اون سر قرار با 5 دقیقه تاخیر حاضر شده بود ، اما دلش از لحظه اول جای دیگه ای بود ........ کمی آن طرف تر صدای جیغ لاستیکی دخترک و پسر را متوجه نقطه ای در آن طرف کرد.. پسرکی در زیر چرخ های ماشین جان می داد و آخرین نگاهش دوخته شده به معشوقه ای بود که به او خیانت کرده بود



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388 و ساعت 18:48 توسط سید حمید سجادی |
*~*~عاشقانه 1~*~*

 

 

سلام دوستان عزیز

از امروز می خوام واستون عکس های عاشقانه که می دونم همتون دوست دارین بزارم فقط اگه میخوان زود به زود ازاین عکسها بزارم نظر یادتون نره

اینم از سری اول این عکسها

 

 

برای دیدن بقیه عکس ها به ادامه مطلب برو

 

برچسب ها : لب ، بوس ، ماچ ، کیس ، kiss ، عاشقانه ، آغوش ، بغل کردن



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 و ساعت 18:3 توسط سید حمید سجادی |
*~*~به نام خداوندی عشق(لطفا عاشقان نخونند) اگه عاشق نیستی حتما بخون ~*~*

 شب عروسيه، آخره شبه ، خيلي سر و صدا هست. ميگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چي منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسيمه پشت در راه ميره داره از نگراني و ناراحتي ديوونه مي شه. مامان باباي دختره پشت در داد ميزنند: مريم ، دخترم ، در را باز کن. مريم جان سالمي ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمياره با هر مصيبتي شده در رو مي شکنه ميرند تو. مريم ناز مامان بابا مثل يه عروسک زيبا کف اتاق خوابيده. لباس قشنگ عروسيش با خون يکي شده ، ولي رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به اين صحنه نگاه مي کنند. کنار دست مريم يه کاغذ هست، يه کاغذي که با خون يکي شده. باباي مريم ميره جلو هنوزم چيزي را که ميبينه باور نمي کنه، با دستايي لرزان کاغذ را بر ميداره، بازش مي کنه و مي خونه :

سلام عزيزم. دارم برات نامه مي نويسم. آخرين نامه ي زندگيمو. آخه اينجا آخر خط زندگيمه. کاش منو تو لباس عروسي مي ديدي. مگه نه اينکه هميشه آرزوت همين بود؟! علي جان دارم ميرم. دارم ميرم که بدوني تا آخرش رو حرفام ايستادم. مي بيني علي بازم تونستم باهات حرف بزنم. ديدي بهت گفتم باز هم با هم حرف مي زنيم. ولي کاش منم حرفاي تو را مي شنيدم. دارم ميرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردي، يادته؟! گفتم يا تو يا مرگ، تو هم گفتي ، يادته؟! علي تو اينجا نيستي، من تو لباس عروسم ولي تو کجايي؟! داماد قلبم تويي، چرا کنارم نمياي؟! کاش بودي مي ديدي مريمت چطوري داره لباس عروسيشو با خون رگش رنگ مي کنه. کاش بودي و مي ديدي مريمت تا آخرش رو حرفاش موند. علي مريمت داره ميره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سياهي ميرند، حالا که همه بدنم داره مي لرزه ، همه زندگيم مثل يه سريال از جلوي چشمام ميگذره. روزي که نگاهم تو نگاهت گره خورد، يادته؟! روزي که دلامون لرزيد، يادته؟! روزاي خوب عاشقيمون، يادته؟! نقشه هاي آيندمون، يادته؟! علي من يادمه، يادمه چطور بزرگترهامون، همونهايي که همه زندگيشون بوديم پا روي قلب هردومون گذاشتند. يادمه روزي که بابات از خونه پرتت کرد بيرون که اگه دوستش داري تنها برو سراغش.

يادمه روزي که بابام خوابوند زير گوشت که ديگه حق نداري اسمشو بياري. يادته اون روز چقدر گريه کردم، تو اشکامو پاک کردي و گفتي گريه مي کني چشمات قشنگتر مي شه! مي گفتي که من بخندم. علي حالا بيا ببين چشمام به اندازه کافي قشنگ شده يا بازم گريه کنم. هنوز يادمه روزي که بابات فرستادت شهر غريب که چشمات تو چشماي من نيافته ولي نمي دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزي که بابام ما را از شهر و ديار آواره کرد چون من دل به عشقي داده بودم که دستاش خالي بود که واسه آينده ام پول نداشت ولي نمي دونست آرزوهاي من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل مي کنم. هنوزم رو حرفم هستم يا تو يا مرگ. پامو از اين اتاق بزارم بيرون ديگه مال تو نيستم ديگه تو را ندارم. نمي تونم ببينم بجاي دستاي گرم تو ، دستاي يخ زده ي غريبه ايي تو دستام باشه. همين جا تمومش مي کنم. واسه مردن ديگه از بابام اجازه نمي خوام. واي علي کاش بودي مي ديدي رنگ قرمز خون با رنگ سفيد لباس عروس چقدر بهم ميان! عزيزم ديگه ناي نوشتن ندارم. دلم برات خيلي تنگ شده. مي خوام ببينمت. دستم مي لرزه. طرح چشمات پيشه رومه. دستمو بگير. منم باهات ميام ....

پدر مريم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالاي سر جنازه ي دختر قشنگش ايستاده و گريه مي کنه. سرشو بر گردوند که به جمعيت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکي تو سرش شده که توي چهار چوب در يه قامت آشنا مي بينه. آره پدر علي بود، اونم يه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک يکي شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهي که خيلي حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتي که فرياد دردهاشون بود. پدر علي هم اومده بود نامه ي پسرشو برسونه بدست مريم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولي دير رسيده بود. حالا همه چيز تمام شده بود و کتاب عشق علي و مريم بسته شده. حالا ديگه دو تا قلب نادم و پشيمون دو پدر مونده و اشکاي سرد دو مادر و يه دل داغ ديده از يه داماد نگون بخت! مابقي هر چي مونده گذر زمانه و آينده و باز هم اشتباهاتي که فرصتي واسه جبران پيدا نمي کنند.



| *| نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 و ساعت 19:50 توسط سید حمید سجادی |
*~*~عشق ... ~*~*

در روزگارهاي قديم جزيره اي دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگي مي

کردند: شادي،

غم، دانش

عشق و باقي

احساسات . روزي به همه آنها اعلام شد که جزيره در حال غرق شدن است.

بنابراين هر يک

شروع به تعمير قايقهايشان

کردند.       

 اما عشق تصميم گرفت که تا لحظه آخر در جزيره بماند. زمانيکه ديگر چيزس از

جزيره روي

آب نمانده بود عشق تصميم گرفت

 تا براي نجات خود از ديگران کمک بخواهد. در همين زمان او از ثروت با کشتي

يا شکوهش

در حال گذشتن از آنجا بود کمک

 خواست.


 "ثروت، مرا هم با خود مي بري؟"

ثروت جواب داد:

"نه نمي توانم. مفدار زيادي طلا و نقره در اين قايق هست. من هيچ جايي براي تو

ندارم."

عشق تصميم گرفت که از غرور که با قايقي زيبا در حال رد شدن از جزيره بود

کمک بخواهد. 

 "غرور لطفاً به من کمک کن."

"نمي توانم عشق. تو خيس شده اي و ممکن است قايقم را خراب کني."

 
پس عشق از غم که در همان نزديکي بود درخواست کمک کرد.

"غم لطفاً مرا با خود ببر."

"آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم مي خواهد تنها باشم."

شادي هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالي بود که اصلاً متوجه

عشق نشد.

ناگهان صدايي شنيد:

" بيا اينجا عشق. من تو را با خود مي برم."

صداي يک  بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتي فراموش کرد اسم ناجي

خود را

بپرسد. هنگاميکه به خشکي رسيدند

 ناجي به راه خود رفت.


عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجي خود مديون است از دانش که او هم

از عشق

بزرگتر بود  پرسيد:

" چه کسي به من کمک کرد؟"

دانش جواب داد: "او زمان بود."

"زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟"


دانش لبخندي زد و با دانايي جواب داد که:

"چون  تنها زمان بزرگي عشق را درک مي کند."

  

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 و ساعت 14:18 توسط سید حمید سجادی |
*~*~قصه عشق~*~*

 

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بودو اون من رو داداشی صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهی به این مسئله نمی کرد.آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست.من جزومو بهش دادم.بهم گفت: متشکرم.و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.

اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.

 

 

متن کامل در ادامه مطلب

 

اگه دنبال یه داستان عاشقانه واقعی می گردی حتما اینو بخون ضرر نمی کنی

اگه نخونی خدایی ضرر می کنی

راستی نظر هم فراموش نشه

 



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 2:7 توسط سید حمید سجادی |
*~*~دوست داشتن~*~*

www.uu.blogfa.com


| *| نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 و ساعت 23:37 توسط سید حمید سجادی |
*~*~زندگی~*~*



| *| نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت 18:20 توسط سید حمید سجادی |
*~*~زندگی * ~*~*

زندگی *

                                          زندگی یعنی مسیری رو به آب ،

                                                زندگی یعنی نه بیداری نه خواب

                                                      زندگی یعنی سرای امتحان ،

                                    زندگی یعنی در ان عاشق بمان   

                          زندگی یعنی کمی و کاستی ،  

                   زندگی یعنی دروغ و راستی

          زندگی یعنی صفا ، مهر و وفا ،

               زندگی یعنی ستم ، جور و جفا

                         زندگی یعنی سفر ، راهی دراز ،

                                  زندگی یعنی جهانی رمز دار     

                                           زندگی یعنی مهی در پشت ابر ،

                                                      زندگی یعنی بلا و درد و صبر 

                                                            زندگی یعنی دو روزی میهمان



| *| نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386 و ساعت 23:45 توسط سید حمید سجادی |
*~*~عاشق دیوانه~*~*

بیا که تا نفسی هست یار هم باشیم          به غنچه های محبت بهار هم باشیم
...................................................
     آزمودم زندگی دشت غم است         شادیش اندوه و عیشش ماتم است
...................................................
در میان جمع مردان یا همیشه مرد باش       یا دم از مردی مزن یا یکسره نامرد باش
...................................................
بمیرم من واسه اون دلشکسته         که چون من خیری از دنیا ندیده
...................................................
خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتراست      کارم از گریه گذشته به خودم میخندم
...................................................

نظر یادت نره ...

در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان ، قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد و سپس محکوم شد به تنهایی و مرگ کنار چوبه دار از من خواستند  تا آخرین  

 



| *| نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386 و ساعت 15:41 توسط سید حمید سجادی |
*~*~آرامم کن~*~*

مهتاب٬چراغ شب های تنهاییم است اما.....

به ناگاه ابری آن را از من گرفت .....

سکوت آهنگ دلنوازیست اما.....

صدایی نابجا آن را شکست....

دلم تنگ است و این دلتنگی را.....

تنها تو می توانی که آرام بخشی.....

پس دمی بیا و این جان خسته را.....

برای زیبا شدن از غم رها کن.......



| *| نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت 15:7 توسط سید حمید سجادی |
*~*~ع ش ق~*~*

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه
با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید .

عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین
درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخم‌های پیرمرد را پانسمان
کردند. سپس به او گفتند: "باید
ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و
شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به
عکسبرداری نیست .

پرستاران از او دلیل عجله‌اش را پرسیدند .
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم
و صبحانه را با او
می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود !
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر
دارد. چیزی را متوجه
نخواهد شد! حتا مرا هم نمی‌شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی‌داند شما چه
کسی هستید، چرا هر روز صبح
برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من
که می‌دانم او چه کسی است ...!


| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 21:34 توسط سید حمید سجادی |
*~*~دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌~*~*

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستتدارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم

 

                       

منبع:

http://entezar-abadi.blogfa.com/



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 0:14 توسط سید حمید سجادی |
*~*~معنی عشق~*~*

عشق يعني سكوت لبهايم


عشق يعني مرگ بيان شاعر


عشق يعني جستجوي چشمان نوجواني


عشق يعني همين يك ، دو قدم تا سكوت


عشق يعني مفهوم همين ژاله سبز


عشق يعني قلم برداري


دست را آزاد كني


و چشمها را بسته


رنگها را در اختيار روحت بگذاري


تا با معنا لمس كند


شايد آسماني سبز ساخت


خورشيدي آبي


و صخره هايي نرم تر از روياها


من اگر من باشد


تبسم خدا يعني عشق


من اگر خود باشم


خشم ابليس يعني عشق


من اگر من باشم و براي من عاشق شوم


عشق يعني همين


عشق يعني صحبت چلچله ها را سخت نداني


با گلبرگ شبو دوستانه صحبتي شبانه كني


عشق يعني قطرات باران را ببوسي


عشق يعني زيبا ببيني


كه اگر بيننده باشي


نعش هفت سال پوسيده ، يعني تجسم زيبايي


عشق يعني همين كه هست را ببيني


در همين كه هست


همين ، كه هست ....


خورشيد را ببوسي تا لبهايت زلال شود


شبنم را در آغوش بكشي تا قلبت شعور پيدا كند


ذهنت را با نسيم صبح از غبار فهم ، نا فهم زمانه پاك كني


عشق يعني باور كني


شايد امسال بهار تا زمستان باقي بماند


كه اگر خود باشي


عشق يعني بي انتهايي


وقتي كه افق تير رس چشم تو باشد


راه بي معناست

 من همونم كه هميشه غم و غصه اش بي شماره


اون يكه تنها ترينه حتي سايه هم نداره



| *| نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 14:28 توسط سید حمید سجادی |
*~*~و اما عشق ... ~*~*

با تو دنیا رو دارم

عشق پایان سکوت قلب تنهای من است

عشق آغاز صدای اشک پیدای من است

عشق در صدر دلم در قصر من بنهفته است

عشق شاه و سرور این قلب رسوای من است

عشق اتمام غم و  آغاز شادی ها  نبود

 عشق آغاز و شروع درد و غم های من است

عشق تنها ملجا دلهای عاشق پیشه است

عشق دلدار من و هر لحظه دنیای من است

عشق پایان و شروع و هست و نیست

عشق در ابتدای قلب شیدای من است

عشق  ..........................................



| *| نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 14:14 توسط سید حمید سجادی |
*~*~آدمک~*~*

کجاست جاده ای که مرا به تو برساند ،کجاست کسی که آسمان را به من نشان دهد ، دلم از این ابرها گرفته .

ادمک اخر دنیاست بخند

ادمک مرگ همین جاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

ادمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند



| *| نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386 و ساعت 0:23 توسط سید حمید سجادی |
*~*~کاش ...~*~*

کاش يا رب اشنايي ها نبود يا به دنبالش جدايي ها نبود يا که او با من نميشد اشنا يا مرا از او نميکردي جدا جويمش دريا به دريا کوه به کوه نقش دل کرديم رخ زيباي او

.•*..*•. .•* *•. .•*..*•. .•*.*•. .•*..*•. .•*..*•.

.•*..*•. .•* *•. .•*..*•. .•*.*•. .•*..*•. .•*..*•.

زندگی به من آموخت چگونه گریه کنم ولی گریه نیاموخت چگونه زندگی کنم.

تو به من آموختی دوستت بدارم اما نیاموختی چگونه فراموشت کنم!

Fast & Free Image Sharing


| *| نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386 و ساعت 0:1 توسط سید حمید سجادی |
*~*~جان~*~*

بر زبان جاري نشد شوري كه در جان داشتم
ور نه با تو گفتني هاي فراوان داشتم

بي تو از ناگفتني هايي كه در دل مانده بود
كوه دردي بودم و سر در گريبان داشتم


 

روزها ابري كه در هر سوي من گسترده بود
شب به يمن ابرهاي تيره باران داشتم


 

سرد مهري از نگاهت سخت باور مي شود
من به چشمان تو چون خورشيد ايمان داشتم


 

دل به درياها زدن قدري جنون مي خواست آه
بيخود از فرزانه اي من چشم طوفان داشتم



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 و ساعت 15:56 توسط سید حمید سجادی |
*~*~ع ش ق ~*~*

حوصله ام که سرمیرود باخودم بازی پازل میکنم،طرح پازلم که معلوم است

اول خوب در ذهنم ترسیمت می کنم ، بعد خوب تکه تکه ات میکنم هر تکه

را سرجایش می گذارم. اول آن لبانت را ، بعد آن چشمای زیبایت را و بعد

آن گیسوانت را ، این تکه را خیلی دوست دارم خودت هم می دانی

و بعد آن پیشانی بلندت را و سایر تکه ها آه تکه ای کم آوردم قلبت را

آری قلبت را قلبت را سالهاست که گم کرده ام اشکالی ندارد

این بار هم به جایش  گل  میگذارم



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت 0:48 توسط سید حمید سجادی |
*~*~ع ش ق~*~*

عشق

 دوست داشتن جاری می شود

                            چون رودخانه ای بر بستری با شیب نرم

 عشق ویران کردن خویش تن است

                           دوست داشتن"ساختنی عظیم...

 عشق دق الباب نمی کند"مودب نیست"حرف شنو نیست"

 درس خوانده نیست"درویش نیست"حسابگر نیست"

 سربه زیر نیست"مطیع نیست.......

  عشق دیوار را باور نمی کند"کوه را باور نمی کند"

  گرداب را باور نمی کند"زخم دهان بازکرده را باور نمی کند"

  مرگ را باور نمی کند.....

 عشق در وهله ی پیدایی دوست داشتن را نفی نمی کند

                     نادیده می گیرد"پس میزند"له می کندو می گذرد..


اعتراف

  جرم نکن*جرم کردی اعتراف بکن*

  اعتراف کردی نامردی نکن*

  نامردی کردی زندگی نکن.


احساس

 احساس خوبیه وقتی یه نفر دل تنگ میشه...

 احساس بهتریه وقتی یه نفر عاشقت میشه...

 اما بهترین احساس اینه که بدونی یه نفر هیچ

 وقت فراموشت نمی کنه....!


پرستو

 مثل شقایق زندگی کن کوتاه اما زیبا

 مثل پرستو کوچ کن فصلی اما هدف مند

 مثل پروانه بمیر دردناک اما عاشق...


اگه میشه یه نظر کوچولو بدین 



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 و ساعت 14:3 توسط سید حمید سجادی |
*~*~ع ش ق ...~*~*

عشق همیشه در قلبها ماندگار است
حتی اگر پرستوی مهاجر باشد…
عشق جاوید است
حتی اگر دیدارها کم شود…
احساسها کمرنگ شود…
دوستیها به یغما روند…
ولی عشق با همه خاطره ها ماندنی است،تا همیشه…
عشق جاوید است
حتی اگر سالهای بیکرانی بگذرد…
چه اگر جفای یار چشیده باشی…
باز برعشق و محبت های اول آشنایی افسوس می خوری
چون عشق همیشه دلیل ماندن همه خاطره هاست
عشق جاوید است…


| *| نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 و ساعت 15:15 توسط سید حمید سجادی |
*~*~همسفر~*~*

گر همسفر عشق شدي

 

مرد سفر باش

 

 

هم منتظر حادثه هم فكر

 

خطر باش



| *| نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386 و ساعت 22:45 توسط سید حمید سجادی |
*~*~~*~*

دلم تنگ است

 برای در کنارت بودن دلم تنگ، است

برای خیره شدن در چشمانت ، 

نازنیم نمیدانی که، نمیدانی که دیداری در وجودم آتش عشقت را

 برانگیخته است

نمیدانی چندین برابر از قبل به قلب مهربان و عاشقت وابسته

شده ام

 و باری دیگر عهد دیگر عهد سوختن و ماندن را به تو دادم.

هنوز رنگ چشمانت در خاطرم مانده و زنگ صدایت در گوشم

زمزمه میکند ..



| *| نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 12:2 توسط سید حمید سجادی |
*~*~ع ش ق~*~*

عاشق آن نیست که کنارت باشد

                                     عاشق آن است که وفادارت باشد

        عشق عمرش تا ابد است ولی زندگی کوتاه و کم


عاشق که می شویم دیگر قادر نیستیم با نقاب هایمان زندگی کنیم ،

 پس عاشق شدن آسان است اما یافتن یاری که همیشه باشد و

 بخواهد که باشد دشوار است


 ارتباط مانند گلی است که کسی نمی داند تا کی دوام دارد
کامیابی در ذهن می نشید و شکست در دل
 برای شاد زیستن باید دلتنگی را قربانی کنی
زندگي هديه خداست به تو.

        طرز زندگي کردن تو ، هديه ي توست به خدا...




| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 16:3 توسط سید حمید سجادی |
*~*~غرور~*~*

 

غرورت را به خاطر دل كسي كه دوستش داري بشكن ولي هيچ وقت دل كسي را كه دوستش داري به خاطر غرورت نشكن



| *| نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386 و ساعت 0:15 توسط سید حمید سجادی |
*~*~عشق~*~*

 

یه روز از عشق تو مستم
یه روز از زندگی خسته
یه روز دستت توی دستم

یه روز بال سفر بسته

عشق عشق عشق
کی قدرتو می دونه
عشق عشق عشق

از دستت دلم خونه


یه روز با تو یه روز تنها
یه روز بیگانه ایم با هم
تو این دنیای وا نفسا
آخه دیوانه ایم ما هم

عشق عشق عشق
کی قدرتو می دونه
عشق عشق عشق

از دستت دلم خونه

عزیز دل شکسته ام
خدا داده ما رو به هم
خدایی که وفا داره
پناه هر گرفتاره
خدایی که دلم آورد
خدایی که تو رو آورد
خدایی که تو رو آورد

یه روز با تو یه روز تنها
یه روز بیگانه ایم با هم
تو این دنیای وا نفسا
آخه دیوانه ایم ما هم

عشق عشق عشق
کی قدرتو می دونه
عشق عشق عشق

از دستت دلم خونه



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 و ساعت 16:45 توسط سید حمید سجادی |
*~*~اگر می دانستی که چقدر دوست دارم~*~*

اگر می دانستی که چقدر دوست دارم

اگر می دانستی که چقدر دوست دارم

هیچ گاه

برای امدنت بارن را بهانه نمی کردی

رنگین کمان من

ohhhhhhhhhhh

منبع :http://ali8461362.blogfa.com/



| *| نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386 و ساعت 1:2 توسط سید حمید سجادی |
*~*~واژه زيست ~*~*

پشت كاجستان برف

برف ، يك دسته كلاغ .

جاده يعني غربت .

باد ، آواز ، مسافر ، و كمي ميل خواب .

شاخ پيچك ،و رسيدن ، و حياط .

 

من ، و دلتنگ ، و اين شيشه خيس .

مي نويسم ، و فضا .

مي نويسم ، و دو ديوار ، و چندين گنجشك .

 

يك نفر دلتنگ است .

يك نفر مي بافد .

يك نفر مي شمرد .

يك نفر مي خواند .

 

زندگي  يعني : يك سار پريد .

از چه دلتنگ شدي ؟

دلخوشي ها كم نيست : مثلا اين خورشيد ،

كودك پس فردا ،

كفتر آن هفته .

 

يك نفر ديشب مرد

و هنوز ، نان گندم خوب است .

و هنوز ، آب مي ريزد پائين ، اسب ها مي نوشند .

 

قطره ها در جريان ،

برف بر دوش سكوت

و زمان روي ستون فقرات گل ياس .



| *| نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386 و ساعت 11:10 توسط سید حمید سجادی |
*~*~ع ش ق~*~*

عشق زيباست اما غم دارد

عشق زيباست اما دل را مي سوزاند

عشق زيباست اما نفسهاي خسته ، ديگر تاب تحمل غمش را ندارد

عشق زيباست اما ديوانگي هم عالمي دارد

عشق تار و پود شكسته قلب را جلا مي دهد

عشق قلب بيقراري را طوفاني مي كند

عشق تنها اميد قلب يك عاشق است

عشق مقامي بس عظيم و والا دارد

عشق معناي تمام زندگي يك عاشق است

عشق دل را بيقرار مي كند و چشم را گريان

چشم هايي كه براي عشق ، اشك مي ريزند ، بسيار مقدس هستند

عشق صداي تيك تاك قلب عاشق است

قلبي كه هر لحظه احساس مي كند در حال خاموش شدن است

عشق صداي نبض زندگي است

زندگي و دار و ندار يك عاشق ، در عشقش خلاصه مي شود

اي كاش معناي واقعي عشق را درك مي كرديم

اي كاش هر لحظه اي با عشق نفس مي كشيديم

اي كاش فاصله ها را با رنگ زيباي عشق ، زيباتر مي ديديم

اي كاش عشقي وجود داشت كه هيچگاه از بين نمي رفت

اي كاش تمام عشقهايمان جاودان بود و زيبا

اي كاش زيبايي و پاكي عشق را درك مي كرديم

عشق زيباست به زيبايي و پاكي يك نگاه ساده

عشق مقدس است به تقدس يك قلب عاشق و شيدا

عشق تكان دهنده است حتي اگر يك عشق خيالي باشد

حتي اگر سكوتي بس عظيم در آن نهفته باشد

عشق زيباست حتي اگر تنها يادگار از عشق ، حسرت جدايي باشد

عشق دوست داشتني است حتي اگر زير بار غم عشق ، شكسته شويم

عشق مقدس است حتي اگر رويايي بيش نباشد

اي كاش مي شد حرف يك عاشق رااز نگاهش خواند

و صداي قلب بيقرارش را شنيد

عشق را دوست دارم حتي اگر عاشق بودنم جرمي بيش نباشد

و عشق صداي فاصله هاست



| *| نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386 و ساعت 11:9 توسط سید حمید سجادی |
*~*~شمع~*~*

ز شمع يک چيز آموختم:

                                      ايستاده بميرم

                                                       بي صدا بميرم

                                                                      به پاي دوست بميرم



| *| نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 13:44 توسط سید حمید سجادی |