تبليغاتX
๑۩۞۩๑تنهایی و بیکسی๑۩۞۩๑
๑۩۞۩๑تنهایی و بیکسی๑۩۞۩๑
*~*~انتظار ... ~*~*

راه دنیا.....

....انتظار مي کشيد، انتظاري سخت و کشنده ، هر لحظه پيش خود تصور مي کرد اگر اکنون به او خبر دهندکه...
بي قرار شده بود.خيلي بيشتر از آنچه بايد طول کشيده بود . ديگر مطمئن بود که بانو را نخواهد ديد.
بلند شد و عازم رفتن.
آسمان غمگين بود و بادي مي وزيد.
به پل که رسيد، خاطره آن روز برايش زنده شد.


خيلي اتفاقي از آنجا مي گذشت که چشمش به بانو افتاد.
روي پل ايستاده بود و مي خواست خودش را به پايين بيندازد.
متوجه قصد او شد اما نگذاشت آن اتفاق بيفتد.
زير باران خيس شده بود.
ساعتها پاي درد دلش نشست. کم کم به هم دل بستند.
اين عادت نبود که هرکسي نام آن را عشق مي گذارد.يک عشق واقعي بود.
از جبر زمانه بانو بيمار بود. قلب نحيفش هر روز بيشتر او را مي آزرد.
او همه تلاشش را براي بانو کرد.


شب گذشته که در بيمارستان بود، آنقدر با بانو اشک ريخته بود که حتي پرستاران هم احساساتي شده بودند.
اما خطر عمل بسيار بالا بود.
بار ديگر چهره بانو را پيش خود مجسم کرد، آرام به نرده پل نزديک شد
از نرده ها گذشت.پيش روي او فقط آب بود و آب بود و آب...
باران شروع به باريدن کرد.
و او خودرا از آن بالا رها کرد به اميد اينکه به بانو ملحق شود
و...


تلفن چند بار زنگ خورد تا اينکه پيغام گير فعال شد:
"لطفا پس از شنيدن صداي بوق پيغام خود را بگذاريد!"
"الو...الو...
خونه نيستيد؟؟؟؟
عمل موفقيت آميز بود.


خطر رفع شد.
الو..."

تقدیم به فاطمه خانم   رز آبی  که همیشه برای بهتر شدن وبلاگ بهم کمک کردن ولی چند وقته به خاطر مریضی شون نمیان وبلاگ و ماهم دیگه ازشون خبری نداریم .   لطفا همه برای بهتر شدنشون دعا کنید تا زودتر خوب بشن و دوباره به جمع ما بپیوندند

 



| *| نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388 و ساعت 12:20 توسط سید حمید سجادی |
*~*~... دوست دارم ~*~*

 

 من" سکوت "را دوست دارم ، به خاطر

  " ابهت بی پایانش..."

  " فریاد " را می پرستم ،به خاطر

  " انتقام گمگشته در عصیانش ..."

  " فردا " را دوست دارم به خاطر

 غلبه اش بر " فلک کجمدار..."

  " پاییز " را می پرستم ، به خاطر

  " عدم احتیاج " عدم اعتنایش به بهار...

  " آفتاب " را دوست دارم به خاطر

  " وسعت روحش..." که شب ناپدید می شود ،

 تا ماه فراموش کند

 حقیقت تلخی را که از او نور میگیرد.

 



| *| نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 18:55 توسط سید حمید سجادی |
*~*~بی صدا~*~*

همیشه بوده !هم خوشی هم نا خوشی.این مهمه که تو هر حالتی باهم باشیم و با جود هم و یاد هم به آرامش برسیم.

من وقتی که با هم هستیم دیگه تو این دنیا سیر نمیکنم .تو همون دنیای رویایی هستم که واسه هم ساختیم.

با امید به خدا .......به امید روزهایی آرامتر




| *| نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386 و ساعت 13:49 توسط سید حمید سجادی |
*~*~~*~*

اینم از طرف دوست عزیزمون آبتین

مرسی عزیزم

در نوازش هاي باد ،
در گل لبخند دهقانان شاد ،
درسرود نرم رود ،
خون گرم زندگي جوشيده بود .

نوشخند مهر آب ،
آبشار آفتاب ،
در صفاي دشت من كوشيده بود .

شبنم آن دشت ، ازپاكيزگي ،
گوييا خورشيد را نوشيده بود !

روزگاران گشت و .... گشت :

داغ بر دل دارم از اين سرگذشت ،
داغ بر دل دارم از مردان دشت .

ياد باد آن خوش نوا آواز دهقانان شاد
ياد باد آن دلنشين آهنگ رود
ياد باد آن مهرباني هاي باد
” ياد باد آن روزگاران ياد باد “

دشت با اندوه تلخ خويش تنها مانده است
زان همه سرسبزي و شور و نشاط
سنگلاخي سرد بر جا مانده است !

آسمان از ابر غم پوشيده است ،
چشمه سار لاله ها خوشيده است ،

جاي گندم هاي سبز ،
جاي دهقانان شاد ،
خارهاي جانگزا جوشيده است !

بانگ بر مي دارم از دل :
- ” خون چكيد از شاخ گل ، باغ و بهاران را چه شد ؟
دوستي كي آخر آمد ، دوستداران را چه شد ؟‌“

سرد و سنگين ، كوه مي گويد جواب :
- خاك ، خون نوشيده است !



| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 و ساعت 1:19 توسط سید حمید سجادی |
*~*~نامه ای برای تو ~*~*

نامه ام را با مقدسترين و پاكترين حسي كه خداوند در قلب آفريده اش قرار داد تا

 بتواند انسان باشد آغاز مي كنم.

 اين  نامه را در يكي از غروب هاي پاييز در كنار خلوت تنهاييم برايت مي نويسم.

.بارهاتصويرنجابت چشمانت را در دفتر ذهنم نقاشي كردم به گمان اين كه مرحم  

 دوري تو باشد اما نادان از اين بودم كه عشق هرگز قناعت نمي پذيرد.

 خواستم از تو متنفر باشم تا باورهرگز نديدن تو برايم آسانتر شود اماچگونه در صورتي كه

 حتي يك خيال باطل هم به قلبم راه نمي يافت؟

كاش مسافر نگاهت مي بودم ولي فقط يك رهگذر بودم كه حتي ثانيه اي بعد هم مرا به ياد

 نمي آوردی.

در سالگرد اولين ديدار شعري برايت گفتم و در آن تمام اشك هايم را به تو تقديم كردم كاش

 مي توانستم ديوارها را بردارم و شعرم را به تو تقديم كنم.          

  و امروز در انتهاي حقيقت فقط يك چيز مي گويم   

                                                           شايدلياقت با تو بودن را نداشتم

     كسي كه براي خوشبختي تو دعا مي كند

                                                                     يك رهگذر        



| *| نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385 و ساعت 12:44 توسط سید حمید سجادی |
*~*~فقط به خاطر تو ...~*~*

کلمات را با زیباترین احساسم می شویم و برای تو می نویسم هر بار که به تو می اندیشم

 اتاق افکارم پر از عطر گل های یاس می شود و هر بار که از تو می نویسم جوهر  بی

 روح از روی کاغذ به من لبخند می زند و هر وقتی از تو می گویم پرندها از مستی آواز

 می خوانند و می رقصند

بارها تو را دیدم و در دریای چشمانت که تمام زیبایی های دنیا در آن موج میزد غرق شدم

 بارها تو را دیدم و در سکوت لبهایت که پر از حرف هایی بود که می خواستم بشنوم سرود

 شادی را خواندم

پس چرا؟ چراتو که مرا از زندان شب های بی ستاره رهایی دادی و در قلبم نغمه امید را

 زمزمه کردی باز مرا به  سرزمین بیتابی های انتظار تبعید می کنی؟

 

  اما بدان                                                   

                              بیش از این تنهای تنهام

                                             می دهد این صبح عذابم

 

                   تنهایی



| *| نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385 و ساعت 12:26 توسط سید حمید سجادی |