آن روزها گذشتند، روزهاي پياپي شور و زندگي. روزهايي كه بوي اميد ميداد. لحظههايي كه مرا تا اوج خوشبختي ميرساند. آنجا كه به ابرها دست ميكشيدم وبا تلالؤ خورشيد زندگي ميكردم وثانيههايي كه درياي نيلوفر قلبم قد ميكشيد و ميپيچيد و به بغض ابرها ميرسيد. اما... حالا من ماندهام و دلتنگي. من ماندهام و دنيايي حرف نگفته حالا من هستم و خستگي از ركود لحظه هاي كبود خاطره، انگار گم شده ام در هجوم سكوتي تلخ. انگار از ذهن زمان پاك شدهام و در سياهي سمج روزهاي بي پايان گم. كاش ميتوانستم از ديار غريبانه دلتنگي هجرت كنم. كاش توان اين را داشتم كه تا مرز روياي سبز با هم بودن پرواز كنم و در آغوش مهربانيها جاني تازه بيابم. اما زندگي عوض نميشود. روي لحظه ها پا ميگذارد و ميگذرد.
قابل توجه دوستان بی معرفت که میان تو وبلاگو نظر نمیدن:
یه نظر کوچولو بدین که چیزی نمیشه
همش ۱ دقیقه کار داره
منتظرم

