تبليغاتX
๑۩۞۩๑تنهایی و بیکسی๑۩۞۩๑
๑۩۞۩๑تنهایی و بیکسی๑۩۞۩๑
*~*~آن روزها...~*~*

آن روزها گذشتند، روزهاي پياپي شور و زندگي.

روزهايي كه بوي اميد مي‌داد.

لحظه‌هايي كه مرا تا اوج خوشبختي مي‌رساند.

آنجا كه به ابرها دست مي‌كشيدم وبا تلالؤ خورشيد زندگي مي‌كردم

وثانيه‌هايي كه درياي نيلوفر قلبم قد مي‌كشيد و مي‌پيچيد و به بغض ابرها مي‌رسيد.

اما...

حالا من مانده‌ام و دلتنگي. من مانده‌ام و دنيايي حرف نگفته

حالا من هستم و خستگي از ركود لحظه هاي كبود خاطره،

انگار گم شده ام در هجوم سكوتي تلخ.

انگار از ذهن زمان پاك شده‌ام و در سياهي سمج روزهاي بي پايان گم.

كاش مي‌توانستم از ديار غريبانه دلتنگي هجرت كنم.

كاش توان اين را داشتم كه تا مرز روياي سبز با هم بودن پرواز كنم و در آغوش مهرباني‌ها جاني تازه بيابم.

اما زندگي عوض نمي‌شود.

روي لحظه ها پا مي‌گذارد و مي‌گذرد.


قابل توجه دوستان بی معرفت که میان تو وبلاگو نظر نمیدن:

یه نظر کوچولو بدین که چیزی نمیشه

همش ۱ دقیقه کار داره

منتظرم



| *| نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت 10:33 توسط سید حمید سجادی |