چرا رفتی ؟
به این سقفهای کوتاه دل بسته ام و به باغهایی که به پلک بر هم زدنی از بهار به زمستان می غلتند.به دلهای معمولی امیدی نیست و به هر پنجره ای نباید دخیل بست . از ان خیابان نمیتوان به تو رسید و از هر درختی نمیتوان وقت امدن پرنده ها را سئوال کرد.من خوب میدانم که هیچ تقویمی نمیتواند بگوید چه وقت بر میگردی؟چگونه بی تو از عشق بگویم و از خاطره هایی که از مهتاب زیباترند؟
بی تو چگونه از رفتن بگویم و از حوضهایی که دریا را به ماهی ها می اموزند ؟این روزهای گرفته و دراز بی تو به پایان نمیرسد و حرفهای من هر غروب نا تمام میماند .
چرا رفتی؟
هنوز میتوانستیم چراغ علاقه را روشن نگه داریم و خنده ای بسیاری را تجربه کنیم .هنوز امیدهای فراوانی در راه بود .
چرا رفتی؟
هنوز تمامم قصه هایمان را برای هم نگفته بودیم باید عصرها در پیاده روهای زندگی قدم میزدیم و از شاخه های تخیل میوه ارزو میچیدیم هنوز میتوانستیم روبروی هم بر سفره مهربانی بنشینیم.
چگونه اشکهای مرا از یاد بردی؟ به اتاق افسرده که سراغ تو را میگیرند چه بگویم و هر وقت دلم میگرد با که حرف بزنم؟
چرا رفتی؟
چرا پلهای دوستی را شکستی؟ بی تو بشقابهای اندوه را چگونه بشویم و چگونه اتاق تنهایی را جارو کنم ؟
همیشه این گونه بوده است کسی را که خیلی دوست داری زود از دست میدهی پیش از انکه خوب نگاهش کنی مثل پرندهای زیبا بال میگیرد و دور میشود فکر میکردی میتوانی تا اخرین روزی که زمین به دور خود میچرخد و خورشید از پشت کوه ها سرک میکشد در کنارش باشی هنوز بعضی حرفهایت را به او نگفته بودی و هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی که میبنی دیگر نیست
مسافرم
یادت هست همیشه میگفتی از من خداحافظی نکن بگو: فعلا. اما عزیزم من همیشه میگفتم خدا نگهدار چون از خدا بزرگتر کسی را ندیدم تا تو رو به او بسپارم الان هم برایم یقین شده که تو برای همیشه رفتی .پس با اشکهایم بدرقه ات میکنم و میگویم خدا نگهدارت.
رز آبی ![]()

